ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 29 خرداد ماه سال 1385
شریعتی یا شریعتیسم

     تعارف را گنار بگذاریم راهی که شریعتی آغاز کننده آن بود و موجی که او به راه انداخت استعداد زیادی برای «ایسم» شدن دارد! امااندیشه انتقادی و نگاه انتقادی او به حوزه دین هم جسارتی می خواست که هر کسی جرات آن را نداشت. چه مخالف او و چه موافق او باشیم باید این حقیقت را پذیرفت که او همچنان جریانی زنده است. اگر اندیشه های پسرش احسان سیر منطقی اندیشه های او باشد(که این خود گمانی غییر منطقیست!) خیلی بیشتر از اینها باید مدیون او باشیم.


دوشنبه 29 خرداد ماه سال 1385
زن و مرد ایرانی یا دو موجودی متفاوت!

آرشیو:

   توجه کرده اید به این موضوع که «مردان» و «زنان» در جامعه ایران و فرهنگ غالب به چه شکل هولناکی از هم بیگانه اند، دو جنس مخالف به یکدیگر نه از دیدگاه جنس مخالف که به نگاه موجودی دیگر که البته ناشناخته و خطرناک می نماید می نگرند! موجودی که در هر ارتباطی  -بلند مدت و کوتاه مدتی- انتظار هر واکنشی را باید از آن داشت. دقیقا مثل نگه داری سگ ولگردی در منزل که هر لحظه تهدید حمله به کودکان از سوی او وجود دارد(این مثال مودبانه نبود اما حقیقت را به شکل تلخی آشکار می کند).

   شخصا در دانشگاه هنگام برخورد با دخترانی که به قول معروف «محجبه» هستند خیلی معذب هستم! حتی گاهی هنگام سلام و احوال پسری دستم را می بینم که بی پاسخ در هوا معلق مانده است! از سوی دیگر دوستان زیادی دارم که قبل از ملاقات یا صحبت با دوست دخترشان پیش خود چه محاسباتی که انجام نمی دهند تا نکند خدایی نکرده به طرف مقابل بربخورد و او را از دست بدهدند که این البته آغازی است برای ظاهر سازی و تزویر و به قول عامیانه تر «خالی بندی!».

   همیشه وقتی فیلمی های غربی را می بینیم این حسرت تمام وجودم را فرا می گیرد که ای کاش جامعه ما هم می توانست بدون استرس زندگی کند،  این اما یک مورد است از هزاران.


پنجشنبه 18 خرداد ماه سال 1385
نوستالوژی آلمان

     امتحانات من همراه با جام جهانی آغاز و با به اوج رسیدن بازی ها به اوج می رسد، نصیبتان نشود! بعد از یک عمر هوس دیدن فوتبال به کله مبارک زد که آن هم اینطوری شد. در زمان های قدیم(چیزی نزدیک به 10 سال پیش) که فوتبال می دیدم علاقه زیادی به آلمان داشتم الان پس از سال ها مثل اصحاب کهف از خواب غفلت بیدار شدم و دیدم ای دل غافل نه از آلمان سابق خبری هست و نه حتی از دروازه بان مورد علاقه من اولیور کان. نگو ما هنوز در حال و هوای لوتار ماتئوس و گرد مولر و یورگن کلینزمن(درست نوشتم؟!) بویدم! شما را چه می شود؟! ما که از فوتبال و تکنیک چیزی سرمان نمی شود چه دلیلی دارد طرفدار یک تیم ضعیف اما مورد علاقه نشویم: سخت نگیرید!


سه شنبه 16 خرداد ماه سال 1385
دوره خوشی بسر رسید

     سوژه فراوان و سوژه پرداز گرفتار امتحانات، هر وقت می بایست موضوعی را با شما در میان بگذارم مطمئن باشید ایما دیگر آن آدمی نیستیم که «همه چیز» را در خودمان بریزیم! البته معلوماتی را از قبل آماده کرده ایم برای چنین روزهایی که انتشارشان در گروی دسترسی به کامپیوتر خودم است.


پنجشنبه 4 خرداد ماه سال 1385
اعترافات یک دمدمی

     اتفاق خاصی نیافتاده است، فقط به سیر تحولات ذهنی ام عینیت بخشیده ام که حاصل علی الظاهر وبلاگی است که می بینید. سخت ترین قسمتش انتخاب نام بود که به حول و قوه الهی آن هم به خیر گذشت و یکی از اهواسمان(همان هوس مجرد!) برای این گزینش کامیاب شد! متاسفانه هر نامی که شرح حال بود را قبلا هموطنان وبلاگ نویس در هوا زده و زحمت ما را زیاد فرموده بودند؛ اتفاقا اگر وبلاگ حضرات کمی فعال هم بود چه جای گلایه؟ قضاوت با خودتان فقط اگر خدایی نکرده در صداقت ایما شک فرموده اید سری به «بیگانه» بزنید: تا سیه روی شود هرکه در او غش باد!

     از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین(منظور قانونی و نه زیرزمینی) در دانشگاه خراب شده منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات، درس که نمی خوانیم خیر سرمان!

     نمی دانم چه تعداد از شما محترمان به درجه رفیع سردبیری رسیده و لذت معرفی نشریه در سرمقاله یا تیتر اول اولین شماره یا نخستین پیش شماره چشیده اید اما ما که هرچه قدر زور زدیم و متون زیبا و موزون و مهیج بدین منظور به نگارش در آوردیم به دلیلی که عرض شد به استعمال هیچ دانشجوی «فهیمی» نرسید اینگونه شد که هرچند نیازی به معرفی خود به رفقا نمی بینم اما شما احتمالا کنجکاو شده اید که چگونه از «دیار آشنا» به «دم» رسیدم. اگر هم گمان این دارید که ایما عقده معرفی و تیتر یک شماره یک داریم: خوب گمانتان درست است!!

*     *     *

می توانید از خواندن این قسمت صرفنظر کنید.

     چیزی حدود چهار سال پیش هنگامی که عزم داشتن وبلاگ در من قوت گرفت، با «دیار آشنا» که قرار بود محتوایی سیاسی داشته باشد پا به عرصه وبلاگ نویسی گذاشتم. آنطور که نشان می دهد این نام را به سبب داشتن دغدغه هایی مثل «وطن»، «مردم» و «آزادی»، تحت تاثیر آموزه های دکتر شریعتی برگزیدم تا آنجا که حتی در طراحی لوگوی وبلاگ نیز تصویری از دکتر کنجاندم. اکنون که سه سال از آن روزگار می گذرد متوجه شده ام هیچ وجه تشابهی میان خود و «من سابق» نمی بینم و باطبع آرمان هایی هم که داشته ام الان دیگر ندارم، شاید اصلا دیگر آرمانی به جز خود و زندگی خود نداشته باشم!

     اینها در کنار سرویس دهی بی ثبات پرشین بلاگ مرا به فکر راه اندازی یک وبلاگ جدید با سخت افزار و نرم افزاری جدید انداخت، که حاصل کار همین «دم» شد که باید غنیمتش شمرد!

     هنوز جوانم و به قول حضرات ریش سفید که از قضا تعدادشان در این مملکت کم هم نیست: خام! اما برخلاف گذشته، آنقدر با این و آن آشنا شده ام که دستکم یاد بگیرم مرید درگاه هیچکدامشان نباشم و تحت تاثیر مطلق هیچکدامشان قرار نگیرم یا از روزنه کوچک ایدئولوژی به همه چیز ننگرم.


تعداد بازدیدکنندگان: 50272

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .