ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 30 شهریور ماه سال 1385
من وبلاگ می نویسم پس خائنم!

   اگر از دلتنگی های خود می گویید،‌ اگر خاطره نویسی می کنید،‌ اگر به دنبال ثبت وقایع روزانه هستید، اگر داستان یا شعر می نویسید، اگر در دنیای حقیقی گوشی نیافتید و به امید یافتن گوشی شنوا پا در دنیای مجازی گذاشتید. فرقی نمی کند؛ اگر به معنای عام "وبلاگ می نویسید" اکنون دوستان من همه شما بنا به گفته وزیر اطلاعات "از دشمنان جمهوری اسلامی" "ستون پنجمن دشمن" و "از عناصر فریب خورده اید". من معذرت می خواهم!

   در صفحه آخر یکی از شماره های مرحوم "شرق" خوانده بودم رادیکال های دست راستی ایالات متحده "جرج کلونی" را به خاطر ساختن فیلمی در حمایت از مردم فلسطین "خائن" دانسته بودند این بابا هم بر می گردد می گوید: اگر حمایت از مردم مظلوم خیانت به آمریکا تلقی شود من به آن افتخار می کنم!

   حالا این داستان ماست اصلا نیازی نیست یادی از زندانیان سیاسی کنید، رفتگان را هم فراموش کنید، به حال و هوای مملکت هم زاری نکنید، با دانشجویانی که ثبت نامشان نکرده اند همدرد نشوید، از سیاست های دولت هم انتقاد نکنید. فقط کافیست وبلاگ بنویسید تا خائن شوید و خائن شوید رستگار گردید!!  

 

از دید وزاری کابینه احمدی نژاد: وبلاگ یا ستون پنجم- روزنامه الکترونیک روز


چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385
قسمتی از رنج نامه رضا خجسته رحیمی- عضو تحریریه شرق

توصیه من این است که این یادداشت را به صورت کامل بخوانید اگر فرصت ندارید این قسمت ها را حتما بخوانید:                                                             

از وبلاگ نیک آهنگ کوثر

   خسته‌ام؛ خسته‌ام و عصبانی. از این تحلیل‌های سست مایه و از این کارشناسان همیشه حاضر، عصبانی‌ام. عصبانی‌ام و خنده‌ام نمی‌آید. اما این کارشناسان ، سخن به طنز می‌گویند. خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم یکی به آنها بگوید که سخن به طنز نگویند. نگویند که شرق توقیف شد چون به فلان کاندیدا رای ندادید. نگویند که شرق توقیف شد چون به فلان دسته از سیاستمداران، بی اطمینان شدید. حوصله خندیدن ندارم.

   شوخی را بگذارید برای بعد. راستی، یک سئوال دارم! بگویید ببینم، آیا شما، خود به این چیزهایی که می‌گویید و می‌نویسید باور دارید؟ به صحبت‌هایی از این دست که: « توقیف شرق تنیجه سیاست تحریمی‌هاست» ، « ما که گفتیم درپی حاکمیت یکدست، جامعه مدنی را هم یکدست می‌کنند» ، « دیدید که نفس کشیدن را هم غیر ممکن ساختند» و...

   آخر عزیزان، مگر شما خدای ناکرده هوش و حواس از سرتان رفته است، یا که پیش از این خواب بودید و چشمانتان بسته بود و اکنون چشم گشوده‌اید و ذهن‌تان از حافظه تاریخی کوتاه است؟ چقدر فراموشکار شده‌اید! همایش مشروطه پیشکش، یک همایش بگذارید تا عده‌ای بیایند و شرح هشت ساله عملکردتان را و اصلاح طلبی نیمه‌کاره ‌تان را بدهند و هوشیارتان سازند. یک همایش بگذارید و از چهار انسان عاقل و بالغ دعوت کنید تا بیایند و به یادتان بیاورند که توقیف فله‌ای مطبوعات، جزئی از تقویم اصلاحات است. لطفا از آنها بخواهید که شرحی هم بدهند برایتان از داستان اصلاح قانون مطبوعات و حکم حکومتی. خدا رحمت کند مرحوم " سید علی اکبر موسوی خوئینی" را که آن روز می‌خواست با آبستراکسیونی آن مجلس فرمایشی را تعطیل کند و فلان بزرگ اصلاح طلب و فلان اصلاح طلب پیر، او را از آن کار بازداشت.

[...]

   یک سوال دارم. آیا اگر ما به کاندیدای شما رای می‌دادیم اکنون ایران گلستان بود و بهشت امن ناقضان حقوق بشر نبود؟ مزاح نفرمایید لطفا. چرا که از قضا اگر کاندیدای شما اکنون رئیس‌جمهور می‌بود، ما هفته پیش به‌جای جشن سالگرد شرق، باید مجلسی در یک‌سالگی مرگ شرق برپا می‌کردیم. تازه دردمان هم دوچندان می‌بود. هم باید از درد «توقیف» به خود می‌پیچیدیم و هم از «سکوت مصلحت‌جویانه رئیس‌جمهور اصلاح‌طلبان پیشرو».‌ راستی یکی پیدا شود و به ما بگوید که آن کاندیدای پیشرو، اصلا اگر قرار بود مقابل «اوامر ملوکانه» بایستد، ماه پیش چرا به ضیافت «صاحب ملک» رفته‌بود و چه کارش با آنجا بود؟ آخر چرا کاری می‌کنید که این زبان ما باز شود؟ ما یک چندی است که قصد کرده‌ایم لباس انتقاد از تن بیرون آوریم. چندی بود که تصمیم گرفته بودیم، دستی به سرو روی شما نکشیم. اما این دیگر مردانه نیست که ما هیچ نگوییم و شما مدام مزاح بفرمایید. تمام شد آن دورانی که باب شرق به روی این تحلیل‌های بی‌حساب گشوده بود و دست‌ها نیز کوتاه در پاسخگویی. اکنون دیگر، یک با یک برابر است. ما هم که چیزی برای از دست دادن نداریم و ضرورتی هم برای مصلحت‌سنجی و محافظه‌کاری در نوشتن وجود ندارد؛ که اگر قرار باشد این نوشته‌ها استعفانامه یک روزنامه‌نگار خسته از «روزنامه‌نگاری سیاسی» باشد، تندتر و تیزتر نیز باید نوشت.   

[...]

مدیر مسئول شرق در گفتگو با "روز": شرق رفع توقیف می شود.

علایم حیاتی در شرق- وبلاگ ۱۹۸۴

تحریریه شرق به دنبال یک خبر- وبلاگ آذر


چهارشنبه 29 شهریور ماه سال 1385
عبرت؛ اما برای چه کسانی؟

   یکی از دوستان که تاچندی پیش از دبیران پر سر و صدای یکی از انجمن اسلامی های دانشجویان بود برای بازدید از موزه "عبرت"(زندان ساواک رژیم شاه) راهی این موزه می شود و در آنجا به تعدادی دانش آموز ابتدایی برمی خورد که مردی از موزه و جنایات حکومت شاه برایشان داستان می گفت. این رفیق ما به میان بچه ها می رود و از آن راهنما می پرسد: ببخشید اسم این موزه را چرا عبرت گذاشتید؟ چه کسانی قرار است عبرت بگیرند؟

جایزه انجمن قلم سوئد برای ناصر زرافشان- بی بی سی فارسی

چالش های تحصیلات دانشگاهی زنان در ایران- بی بی سی فارسی


دوشنبه 27 شهریور ماه سال 1385
خودکشی؛ انتخابی انسانی

۱- زمان زیادی از درگذشت شاعر برجسته هرمزگانی مرحوم "صالح سنگبر"  نمی گذرد کسی که خود برایم نقل کرد چگونه در اوایل انقلاب ۵۷ از سیستم اداری و آموزشی بیرون رانده شد و نیز هنگامی که برای دفاع از خاک میهنش به جبهه جنگ(نه جبهه های دفاع مقدس؛ جنگ فقط همین!) رفت از آنجا هم رانده شد. با هزار تهمت و بی مهری و آنگاه گفت: زندگی را ذهرمان می کنید. مردن هم حراممان می کنید؟! بدین گونه او که شخصی فرهنگی و شناخته شده بود نه توانست آنچنان که در شان او بود زندگی کند و هنگامی که سرانجام عرصه برایش تنگ شد با زندگی وداع گفت. اما من دلم می گیرد از اینکه از برخی می شنوم: او چرا؟!

۲- نمی دانم چرا خودکشی در فرهنگ ما چنین زشت جلوه می کند در حالی که واکنشی کاملا انسانی است. متاسفانه نام آن فیلسوفی را که مرگ را برای آدم را از معدود انتخابات انسانی می داند فراموش کرده ام تا ضمیمه این نوشته کنم.

۳- مهر سال گذشته نشریه ای زیرزمینی در دانشگاه منتشر می کردیم. سردبیر آن نشریه هم طبق معمول من بودم و تصمیم گرفتیم حالا که به اندازه کافی کارمان خطرناک است دیگر به سراغ مسایل سیاسی نرویم. این شد که زدیم به کار اندیشه و ادبیات و دومین شماره نشریه ویژه نامه "صادق هدایت" درآمد. در آن هم به کلی راجع به خودکشی و نهیلیسم نوشتیم. به موقع از آن می گویم اما برای الان همین بس که: همیشه هستند کسانی که متعلق به زمان خودشان نیستند و زیستن در چنین روزگاری برایشان دشوار می نماید این می شود که قصد رفتن از دنیایی می کنند که واقعا به آن تعلق ندارند. دوستان را به زندگی نامه مرحوم هدایت ارجاع می دهم. باور می کنید کسی که بعدها در ردیف ۱۲ نویسنده برتر قرن قرار گرفت حتی گاهی در هزینه های روزانه خودش هم می ماند‌! کسی که از خانواده خودش هم رانده شده بود چه رسد به جامعه (فوق سنتی) ما!

۴- این یادداشت بدون هرگونه ملاحضه ادبی و اندیشه ای نوشته شده از دوستان به خاطر شتاب در نوشتن پوزش می طلبم. مطلب قبلی را بخوانید تا برایتان حقیقت آشکار گرددزخش!!


یکشنبه 26 شهریور ماه سال 1385
زیست جانوری همراه با دردسرهای آدمی

   حالا که بازار گله و شکایت رونق گرفته است. اجازه بدهید ما قشر متوسط هم بنالیم و در نالیدن از فقرا هم سبقت بگیریم. پیش از اینها اضافه کنم که وضعیت قشر مرفه عزیز بر همه ما روشن است و نیازی به توضیح واضحات نیست اما قشر فقیر جامعه هم خوب! برنامه اش مشخص است و انتظاری از آنان نیست. به عنوان مثال از این قشر به کسی که فرزندش را به دانشگاه آزاد نمی فرستد خرده نمی گیرند یا همین فرزند آنچنان دوستانی ندارد که وقتی برنامه ای پارتی ای چه می دانم تفریح سالمی(!) پیش آمد خرج های آنچنانی روی دستش بگذارند.

   اکنون ما قشر متوسط چه کنیم که شده ایم مثل شتر مرغ اما نه شتریم و نه مرغ. ماشین پژو ۴۰۵ را از پدر قرض می گیری اما با باکی خالی همچون جیبت! باز هم هیچ!! هیچ که نه تو می مانی و شوخی و مسخره های دوستانت که اتفاقا به دنبال گفتن حقایق هستند و طعنه های: ای خسیس ای خسیس شان همه چیز را به کامت ذهر می کند. اگر هم به خودت نگویند شکر یزدان فرهنگ غنی ما ایرانیان چنان هست که پشت سرت بگویند فلانی آنقدر خسیس است که نمی کند ۲ لیتر بنزین نثار ۴۰۵ اش کند!

   یا اینکه خود من یکی-دو هفته پیش در سفری مربوط به کارهای دانشگاه لعنتی ۱۰۰ هزار تومان ناقابل پیاده شدم. مبلغ تپلی است اما واقعا خودم هم نفهمیدم چطور از کفم رفت! حتی باور کنید با همین پول که یک هفته ای خرج شد گرسنگی هم کشیدم! (که می گوید همه چیز گران است؟ و نرخ تورم بالاست؟! پرزیدنت عزیز مثل خدا هوای ما را دارد!!)

   و در پایان داستان تو می مانی که به شکلی چهره خسیست در میان رفقا را ترمیم کنی یا پاسخگوی «بی مسئولیت»-«بی مسئولیت» گویی های پدر یا مادرت باشی.

   روزگاری دوستی از جنس خودمان -نه آن دوستان از ما بهتران- می گفت ما در ایران زندگی نمی کنیم فقط زنده ایم: یک زیست جانوری. بخور تا نمیری! اما ای کاش چنین بود. زیست جانوری ما بدبختی های آدمی را هم دارد. آن هم نه انسانی مدرن که یک جهان سومی بدبخت!

سید برت بنیانگذار پینک فلوید هم به رحمت ایزدی پیوست این خیلی جالبه که من اینقدر دیر متوجه شدم!


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50293

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .