ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 مهر ماه سال 1385
دوباره اعدام صدا

   "روزگار" نیامده به سرنوشت "شرق" و آن خیلی های دیگر دچار شد. برمی گردد! احتمالا اما بی رمق البته روزگاری ندیدم که بگوییم این روزگار دیگر روزگار آن نخواهد شد! بیش از این هم نمی توان از معاون خفاشی مثل "حسین شریعتمداری" انتظار داشت که در این شب تیره آن بالا نشسته به انتظار طعمه ای دیگر. بحانه حضرات این است که مجوز سیاسی نویسی ندارند اما خودشان بهتر می دانند که "طبق قانون مطبوعات وقتی نشریه ای مجوزهای فرهنگی و اجتماعی داشته باشد می تواند ۲ صفحه به سیاست اختصاص دهد". هدف حضرات بخصوص رییس بزرگ، "خامنه ای" یک چیز است آن: اعدام صدا.

روزگارم خوب نیست- عباس عبدی

انتشار روزنامه روزگار متوقف شد- روزنا

روزگاری که سپری شد- وبلاگ "از سر بی حوصلگی

روزگار بدون مطلب سیاسی منتشر می شود - بی بی سی


چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385
برزخ

   ساعت ۱۰ صبح است و تو که از کلاس ها جیم شده و به ولایت خودت برگشته ای قرار است اولین روزت در ولایت را آغاز کنی، طبق معمول بی درنگ راهی کافی نت می شوی اولین کاری که می کنی به وبلاگ خودت می روی و نظرات را بررسی می کنی. به وبلاگ کسانی که برایت کامنت گذاشته اند می روی... می روی... می روی به خودت که می آیی می بینی چیزی حدود ۳۰-۴۰ صفحه باز کرده ای از کانون نویسندگان و آیت الله منتظری و علی افشاری گرفته تا "داریوش آشوری". ناگهان خودت هم نمی دانی از کجا اما وبلاگی را پیدا کرده ای که دنیایی "کتاب رایگان" و بعضا مفید را ارئه کرده است لینک بعضی از کتاب ها را باز می کنی تا آنها هم به جمعیت ناخوانده ها اضافه شوند. پس از این همه پرسه زدن بی فایده تازه متوجه می شوی که مثل همیشه بی بی سی نرفته ای- می روی در فرهنگستان بی بی سی چند خبر جالب از مدونا و تام هنکس می خوانی سر ذوق می آیی، همانجا مصاحبه های قدیمی بی بی سی با رضا سید حسینی و نجف دریابندری را هم می خوانی لیست کتاب هایشان را می بینی آنها را می نویسی به امید روزی که هم پولش و هم وقتش برای خریدن و خواندن همه آنها داشته باشی اما می دانی که چنین روزی در تقویم زندگی ات تعریف نشده است. دپرس می شوی بی بی سی را می بندی. دوباره آیت الله جلوات سبز می شود در سایت آیت الله و در میان مطالب آنجا مشروح دیدار اعضای نهضت آزادی با وی به نظرت جذاب می رسد آن را می خوانی و در آن بین توجه ات به ارجاع آیت الله به کتابی که راجع به حکومت نوشته و اتفاقا در سایت هم وجود دارد جلب می شود آنها را پس از پیدا کردم دانلود می کنی خیلی خوشحال هستی اما این به نفع تو نیست چون حجم آن بیشتر از آن چیزی است که تصور می کنی و تو آنقدر پر رو نیستی که از دوستت که صاحب کافی نت است بخواهی آن را برایت پرینت بگیرد، پول هم که خیر سرت هیچ وقت نداشته و نداری پس بیشتر از قبل دپرس می شوی. نمی دانی چطوری اما گزارش قوچانی راجع به شرق در میان همین صفحات ظاهر می شود آن را می خوانی دلت می گیرید. به فکر فرو می روی می بینی روزنامه خونت کم شده است یکی-یکی فیلترها را دور می زنی به روز می رسی در آنجا مقاله افشاری که عنوانش انقلاب فرهنگی دوم است را می خوانی از اینکه انجمن ها در تنگنا هستند و بسیج لعنتی در دانشگاه ها جولان می دهد اعصابت خورد می شود اما از خودت خویشتنداری نشان می دهی اینطرف و آنطرف از مهندس خوئینی ها و دکتر انصاری خبر می گیری وضعیت خوبی ندارند می خواهی کاری بکنی- نمی توانی از اول تا آخر حکومت را با فحش های آبدار و مدرن می نوازی کمی آرام می شوی. در این بین گزارش دیگری می خوانی از آماده شدن ناوهای اینترپرایز و آیزنهاور برای حمله به تاسیسات هسته ای و نظامی ایران به خودت می گویی اگر حمله می کردند که اینها اینطور گنده گوزی نمی کردند! به آمریکایی ها هم فحش می دهی کمی بیشتر آرام می شوی.

   وبلاگ عباس عبدی مثل همیشه گوشه ای باز شده خوانده نشده رها شده است آن را می خوانی باز هم مثل همیشه در چنین روزهایی به عیدفطر و ماجراهای قبل از آن گیر داده و و از اینکه می دانی این کار همیشه اوست می خندی و کامنتی برایش می گذاری که ناگهان صدای 1100 بدبختت در محیط لوکس کافی نت طنین انداز می شود!! در ابتدا کمی رنگ عوض می کنی و برای اینکه بیشر از این صدای گوش نوازش گوش کاربرهای ژیگول کافی نت را نرنجاند سوراخ بیزر آن بدبخت را محکم می گیری و جواب می دهی. مادرت است نزدیک افطار است تو دیر کرده ای او داغ! عزم رفتن می کنی در خیابان همه چیز امن و امان است و ملت زندگیشان را می کنند و انگار که نه انگار این همه آدم در زندان هستند و این همه آدم از تحصیل محروم شده اند و این همه آدم در تعقیب هستند و این همه آدم در تبعید هستند و این همه آدم در انتظار و این همه آدم(منظرو روزنامه نگاران!) بیکار  و این همه.... قاطی می کنی و به ملتی که جز انرژی زهرماری هسته ای هیچ چیز دیگر را حق مسلمش نمی داند هم فحش می دهی، آرام نمی شوی کنترلت از دستت در می رود دوباره فحش می دهی راننده تاکسی می گوید: جان! تو می گویی با شما نبودم!! می بینی هوا پس است و سرنشینان دارند چپ-چپ نگاهت می کنند. پیاده می شوی...

   از دوستت لپ-تاپش را قرض می گیری تا شب سی دی کتاب های ممنوع را از نظر مبارک بگذرانی. شب کامپیوتر را روشن می کنی از آنجا که طرف مهندس مملکت است در آن کلی فایل PDF راجع به طرح های مهندسی برق که شامل مدارات دیجیتال، آنالوگ و برنامه نویسی هستند کشف می کنی از صبح تا حالا هرچه احساس مزخرف گاه و بی گاه به سراغت می آمده اند یکدفعه ظاهر می شوند چراکه تو به یاد درس و مشقت افتاده ای. تصمیم می گیری از فردا زندگی جدیدی را شروع کنی و قرار است در آن زندگی اولین فعالیتت ترجمه یکی از همان مقاله های تخصصی برای نشریه انجمن باشد.

صبح ساعت 10 از خواب ناز بیدار می شوی ناخودآگاه به کافی نت می روی....


پنجشنبه 20 مهر ماه سال 1385
حقوق زن و شوهر از دیدگاه اسلام: غروب آخرین امید

   پس از «توپ مرواری» و «هویت» دیگر نه چیزی برای خواندن داشتم و نه حتی وسیله ای برای کشتن وقت(اگر خیلی درس خوان هم که باشم درس گفته نشده را که نمی توان خواند!) از سویی در خوابگاه ما که مزین شده به نام «ولایت» داشتن رساله از اوجب واجبات است(!) در این میان «رساله دانشجویی»* که در اطاق ما جاخوش کرده توجه مرا به خود جلب کرد. سرانجام شیطان فریبم داد و رساله باز کردم!! همینکه جمع خودمانی شد و سوژه ها هویدا، من قسمت های جالب رساله را برای بچه ها می خواندم و آنها هم کر-کر می خندیدند. بعدها که با کتاب خلوت کردم و فهرستش را مرور می کردم عنوان «حقوق زن و شوهر»* برای مطالعه بیشتر به نظرم جالب رسید؛ چه اینکه تا پیش از آن بر این باور بودم که از دیدگاه حضرات، تنها این شوهر است که در زندگی از حقوق و مزایا برخوردار است نه زن!!

   با این امید که شاید تغییراتی بنیادین در نگاه علمای اسلام حاصل شده باشد قسمت ارجاع شده را باز کردم اما پس از مطالعه آن چشمتان روز بد نبیند همین اندک اعتقادی که در ضمیر ناخودآگاهم بود را هم از دست دادم! مواردی از آنها را همراه با فرمایشات خودم می آورم؛ دوستان همکیش خودم می توانند استفاده های جالبی از آنها در بحث ها و جدال هایشان با «اصلاح طلبان دینی» داشته باشند ضمن اینکه از دوستان معتقد اما غیرمتعصب خواهش می کنم گناه تزلزلشان را به پای بنده حقیر سراپا تقصیر نیاندازند اصلا توصیه می کنم از خیر مطالعه اینها بگذرید!!!

اصل موضوع، نقل به مضمون:

الف. حقوق زن نسبت به مرد:

1- تهیه غذا

2- تهیه پوشاک

3- تهیه وسایل مورد نیاز خانه

4- تهیه مسکن

حق آمیزش و همخوابی

(سوال این است کدام انسانی پیدا می شود چنین مواردی را حتی از حیوان خانگی اش دریغ کند چه رسد به شریک زندگی اش(تا فراموش نکرده ام: مورد آخر را استثنا بدانید!) یعنی در دوران امروز طلب غذا و مسکن و پوشاک و ... باید برای یک زن مساله باشد؟ تا آنجا که بنده از درس های دوران ابتدایی به خاطر دارم این موارد از نیازهای اولیه بشر هستند نه حقوق همسر یک مسلمان خوشفکر!)

ب. حقوق مرد نسبت به زن

1- خروج از منزل با اجازه شوهر

2-  حق تمکین

3- رفع امور نفرت آور

4- آرایش و نظافت

5- نذر و قسم با اجازه شوهر

(به طنز بگویم: این موارد شما را به یاد مانیفیست انجمن دفاع از حقوق برده دارای مدرن نمی اندازد؟!)

و حالا چند پرسش و پاسخ را با هم می خوانیم:

پرسش 376. اگر مرد به هر علتی اجازه ادامه تحصیل و مانند آن را به زن ندهد، آیا زن می تواند نسبت به او تمکین نکن؟

همه مراجع: در فرض یاد شده زن چنین حقی ندارد و باید تمکین کند.

پرسش 377. اگر شوهر از روی لجاجت و انتقام گیری از زن، اجازه بیرون رفتن را به او ندهد، آیا اطاعت از او واجب است؟

همه مراجع: هرچند انتقام گیری و اذیت کردن از سوی مرد، برخلاف اخلاق اسلامی است؛ ولی اگر به هر جهت اجازه ندهد، زن باید اطاعت کند.

پرسش 379. اگر شوهری، همسرش را از صله رحم –به دیدار والدین منع کند، تکلیف زن چیست؟ آیا می تواند بدون اجازه او به دیدن آنان برود؟

همه مراجع: خیر، نمی تواند بدون اجازه شوهر به دیدار آنان برود و صله رحم منحصر به رفت و آمد نیست؛ بلکه با احوال پرسی و پیغام فرستادن از طریق تلفن، نامه و مانند آن نیز محقق می شود.

(گویا زن چیزی هم بدهکار شد!)

*     *     *

   من اگر این مطالب را غیر مستقیم در سایت یا وبلاگ دیگری می خواندم قطعا نویسنده را به دروغ گویی و تند روی متهم می کردم. این مصادیق آنقدر غیر انسانی هستند که چنین حقی را به شما هم می دهم اما دوستان عزیز آدرس در اختیار شماست بروید و موارد دیگری که شرم اجازه نوشتنش را به من نداد حتما مطالعه کنید هرچند که همین چند مورد برای هر نوع قضاوتی کفایت می کند.

     باری، «حقیقت اسلام» چه خوب باشد، چه بد –که من به خوب بودنش معتقدم- فرقی به حال هیچکس نمی کند آنچه امروز از این دین مشاهده می کنیم شمایل زیبا که چه عرض کنم قیافه ای متعارف هم نیست.

     گویی نمی توان امیدی به پایان این قصه پرغصه داشت....

 

زن در دوراهی سنت و تجدد- بی بی سی

تغییر برای برابری

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*کتابی با همین عنوان از انتشارات نهاد نمایندگی ولی وفقیه در دانشگاه.


پنجشنبه 13 مهر ماه سال 1385
از روزنامه شرق تا چفیه

۱- در راه: "توپ مرواری" صادق هدایت را می خواندم که متوجه نگاه ها ی سنگین هم کوپه ای ها شدم. در راهروی واگن بنای مطالعه گذاشتم که با سه واکنش مواجه شدم: آقای مسنی با صدای بلند گفت: "اینا رو نخون جوون". جوانی هم سن و سال خودم گفت: "نخون خودکشی می کنی ها!" و جوانانی البته دختر که در کوه کناری ما بودند پیش خود پچ-پچ می کردند می گفتند: "صادق هدایت می خونه" و کر-کر خندیدند و دوباره پچ-پچ. شگفت اینکه بعدا از دوستم که بر خلاف بنده حقیره سراپا تقصیر(!) روایط حسنه ای با خواهرانی از این دست دارد شنیدم آن فرزانگان "فرهیختگان" دانشجوی "ادبیات" هستند. وای بر ما...

۲- پس از سفر: بعد از دوستم که دبیر یکی از انجمن های اسلامی بود، پدرم (زگهواره تا گور دانش بجوی) نیز با رتبه ۲ از ادامه تحصیل در مقطع فوق لیسانس محروم شد و بدین ترتیب ترکش های "مهرورزی" به اطرافیان من هم برخورد کرد؛ تا کی قرعه فال به نام من دیوانه زنند!

۳- و حالا: یادش بخیر در دانشگاه خودمان و در خانه خودمان سفرمان روزنامه شرق بود و دعای سحرمان "کنسرت های اسکورپیونر" (!) هرچند که در آن زندگی نکبتی و در عین حال دوست داشتنی ما روزه سرخود بودیم اما به بهانه ماه رمضان تشریفات سحری و افطاری هم بجا می آوردیم. اینجا اما اما نه از آن رفقا خبری هست و نه از روزنامه شرق؛ سفره ما چیزی نیست جز "جفیه" (وای-وای حسین وای! منظور از حسین در اینجا خودم هستم) و دعای سحرمان ناله های فارسی-عربی مسجدهای شهر(شهری فوق العاده کوچک و سنتی) که هرکدام یک چیز می خوانند و معلوم نیست هیچکدام چه می خوانند؟!

عمران صلاحی شاعر و طنزنویس، در گذشت- بی بی سی


دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
تمام ناتمام

 ۱-  یک رمان چندصد صفحه ای همچون قصر با آن فضای تلخ کافکایی را تنها به امید پایانش می توان خواند. که اگر داستان های کافکا را مطالعه کرده باشید باید بدانید که پایان های او همواره تلخ و خشن هستند اما این پایان وقتی "غیر قابل تحمل" می شود که نه تلخ باشد و نه شیرین: دیروز قصر را تمام کردم چه تمام کردنی که داستان نا تمام بود و تو که از اول با قهرمان داستان همراه بودی احساس می کنی در آن محیط جهنمی رها شده ای. وقتی آن را تمام کردم به یاد زمانی افتادم که از دانشگاه اخراج شده بودم و در بروکراسی وحشتناک دانشگاه برای بازگشت احساس له شدن می کردم اتفاقا در همان حال روز رمان "محاکمه" را هم به پایان رساندم. یادش نخیر(مقابل بخیر!!) نه خواب داشتم نه خوراک، روزهای سختی بود...

۲- اگر ناشر رمانی "قطره" باشد، "سیمین بهبهانی" در تمجیدش نوشته باشد، و مهمتر از همه قیمتش ۱۵۰۰ باشد شما هم اگر باشید در خریدنش درنگ نمی کنید: اولین رمان از "میلان کوندرا"، "هویت" را شروع کردم. این یکی حتما پایانی دارد!!

فرانتس کافکا- کتاب نیوز

قصر بی نهایت کافا- احسان فروغی

راه رفتن بر لبه تیغ- سام محمودی سرابی


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50284

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .