ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 28 آبان ماه سال 1385
روزی که پلیس آمریکایی را بسیجی ایرانی دیدم

   همینکه باتوم های الکتریکی لعنتیشان را بر پشتم احساس کردم بی اختیار نقش زمین شدم. از ترس زبانم بند آمده بود. از اینکه یازهرایی نمی شنیدم تعجب کردم. چشمانم را گشودم که دیدم آن چهره ها نه ریشو بودند و نه نورانی(!) تازه متوجه شدم اینها بسیجی نیستند و اینجا آمریکاست! به خودم آمدم تا بدترین فحش ها را نثارشان کنم: «این طوری به قانون اقدام میهن پرستانه عمل می کنید؟ این طوری از قدرت لعنتی تان سواستفاده می کنید؟»

   مرا به جایی می بردند، نگاه های متعجب و دلسوزانه دانشجویان برایم تازگی داشت. در راه به این فکر می کردم که چرا در آن لحظات منتظر شنیدن یازهرا بودم. فهمیدم حملات چند لحظه پیش این دو پلیس مثل آن زمان که در ایران، در خوابگاه و در خواب بارها مورد حمله پلیس، بسیجی و لباس شخصی(!) قرار می گرفتیم تقریبا بدون دلیل بود! و چون چنین تجربه ای را فقط در ایران داشتم منتظر شنیدن یازهرا بودم! نیز به این نکته پی بردم که نگاه های متعجب و دلسوزانه دانشجویان از این رو برایم تازگی داشت که در سابق چون همه مثل من زیر مشت لگد و باتوم بودند دانشجویی باقی نمی ماند که تعجب کند و دل بسوزاند!

خدا را شکر کردم که مقصد راهمان نه اوین بود، نه بند اطلاعات و نه بندهای اطلاعات سپاه. هنگامی که روز بعد رهایم کردند دیگر تعجب نکردم.

   بله! راست می گویند که: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

در گیری پلیس با دانشجوی ایرانی در لس آنجلس - بی بی سی


پنجشنبه 25 آبان ماه سال 1385
به سراغ فلسفه می روی؟ سیگار را فراموش مکن!

تقدیم به کسی که «دانه سیگاری داشت و هزاران معمای لاینحل»:

- چرا سیگار می کشی؟

- حتما باید دلیل داشته باشد؟

- هر علتی معلولی دارد

- دوست دارم!

- منطقی نیست

-حتما باید منطقی باشد

- پس قبول داری منطقی نیست؟

قطعا! اما میل جنسی چگونه میلیست؟

- جان؟!

-جواب سوال،‌ لطفا!

- غریزی

- غریزه ای حیوانی،‌ اصولا همه غرایز حیوانی اند، بعد دیگری از انسان.

- قطعا!

- اما با ازدواج آن را به رسمیت شناخته اند

- چون گریزی از آن نیست‌

- واقعا؟!

- معمولا!

- اما به هر حال عملی که ریشه در بعد حیوانی انسان دارد -در حالیکه می شود نادیده اش گرفت- به رسمیت شاخته شده است. اینطور نیست؟

]...[ (توجیهات و رد آنها که جهت کوتاه شدن متن سانسور شده اند. شما سوال کنید. موردی پاسخ می دهم)

- می خواهی چه چیزی را ثابت کنی؟

- اینکه انسان(موجود متمدن و دارای شعور) به دلیل آدم بودن(آن چیزی که ذاتا هست با تمام ضعف ها) قرار نیست برای هر عمل خود دلیل منطقی ارائه کند. حتی قرار نیست انسان عاقل همیشه برای هر عملی دلیل داشته باشد!

   انسان را نمی توان «عقل محض»ی تعریف کرد که هیچ اشتباهی نداشته باشد و همه کارهایش مبتنی بر عقل باشد، چراکه لحظاتی انسان بواسطه «غیرمنطقی» و به قول معروف «احساسی» عمل کردن است که «انسانیت» خود را حفظ می کند.

   ویلیام فاکنر: زندگی را نمی توان تحمل کرد، مگر کمی دیوانگی چاشنی اش شود!

*     *     *

   «زیاد فکر نکن، دیوانه می شوی!» این سخن حکیمانه است اگرچه ناقص و عامیانه است. و این گزاره خود سرنوشت نیچه را به ذهن متبادر می سازد. این فیلسوف در سال 1900 در حالیکه که فقط 56 سال داشت درگذشت اما سالی پیش از آن دچار جنون شد. همچنین از 10 سال پیش از مرگ همیشه در اتاقی حبس بود که کلید آن در اختیار خواهرش الیزابت قرار داشت.

   اگر برای برای اعدام نمادین عاشق امیدش را از او می ستانند و برای اعدام نمادین نویسنده قلمش را؛ برای فبلسوف اما شرایط کمی فرق می کند باید به او ابزار کارش را تقدیم کنند: انزوا! و در کنار آن ابزار دیوانگی را از او جدا سازند!!

   احتمالا نیچه طی 10 سالی که در اتاق زندانی بود علاوه بر اینکه زیاد می اندیشید چیزی هم برای خوشگذرانی، دیوانگی یا دستکم بی خیالی (الکل، سیگار،‌ موسیقی راک!) نداشت.

فلاش بک: زندگی را نمی توان تحمل کرد...

   و شاید وی از سرنوشت محتومی که خواهرش برایش رقم زده بود خبر داشت که اینچنین «ضد فمینیست» شد!

*     *     *

   باری، هنگامیکه به گوشه ای در خوابگاه خزیده ای و همین سطور را می نگاری و آن هم در حالیکه راندمان عقل و اندیشه ات صدرصد است چنان می نگرنت که دیوانه ای! این البته چندان بد هم نیست. ما که عددی نیستیم (!) اما بدا به حال آناکه زیاد بدانند و در هوشیاری، اسرار هویدا سازند؛ به هر حال دنیا نه دنیای دیوانگان است و نه دنیای اندیشمندان؛ دنیا اصولا دنیای انسان نیست دنیای گوسفندان است که بر مبنای شواهد فراوان آسایش دو گیتی تفسیر آن است:

روزگار غریبیست نازنین

عقل را در پستوی جنون نهان باید کرد

...

دهانت را می بویند

مبادا دود سیگاری در آن نهان باشد

(شاملو مرا ببخشید!)

(خیلی تلاش کردم منظورم را خلاصه بیان کرده باشم اما احساس می کنم در هر دو هدف ناموفق بودام!)

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــ

انسانی بسیار انسانی وبلاگی پربار و متنوعیست که به نقد و بررسی آثار نیچه می پردازد.

در باب میل جنسی از وبلاگ گروهی "ذهن سوخته"

 


شنبه 20 آبان ماه سال 1385
برخی انسان ها همیشه می میرند اما در اقساطی بلند مدت!

   می دانم از کی اما نمی دانم چرا و چگونه به فلسفه علاقمند شدم شاید به خاطر اینکه همیشه پرسش سوالاتم را در آن یافته ام شاید به خاطر درونگرا بودنم یا به خاطر جذابیتی که بزرگان این «دنیا» برایم داشته اند؛ شاید منش محافظه کارانه ای که همیشه مرا از «فراجم زندگی» تراسنده مرا به آن سو کشانده است. چه می دانم؟! اما بعید نیست که نخستین کتب فلسفی که در قفسه کتاب های پدربزرگ بود دروازه ای شدند برایم رو به این «ناکجا آباد». هرچه هست همیشه «لذتی» از خواندن فلسفه به من دست می دهد که متاسفانه اغلب بواسطه دروسی که رابطه چندانی با آن ندارند از این لذت محروم می شوم. هرچند که همیشه مشغولشان نیستم اما سایه شومشان همیشه بر سرم بوده و معلوم نیست کی برود! (خاله خوب و خوشمزه ای دارم که کم از خواهر برای من بی خواهر نیست؛ یقین داشته باشید این پست حرص او را که مشتری همیشگی این وبلاگ است را در می آورد!)

   تازگی ها دایره افتخاراتم محدود شده است اما هم صحبت شدن با دوستانی که صحبت ها و نوشته هایشان تجلی سیقلی شده افکار مقدماتی و پاسخ پرسش های ذهن پریشان من هستند هواره در من احساس گوارای رضایت ایجاد کرده است و این برای من که مجالی برای پرداختن به آنها ندارم واقعا که غنیمت است! مسعود رحمتی دوستی که علاوه بر دنیای مجازی افتخار ملاقات ایشان در دنیای دون حقیقی(!) را هم داشته از جمله همین دوستانند، وبلاگ او نقش الکترونیک کتابخانه پدربزرگ را برایم داشت آنگاه که برای نخستین بار از لینک هایش با دیدن تحقیقات فلسفی ذوق کردم. مرگ قسطی مسعود الحق که گاهی مرگ نقد روزانه ام را قسط بندی می کند!!

رخداد سایت جدید و ارزشمندی که به تازگی جمعی از فعالی حوزه اندیشه در آن گرد آمده اند.

جیغ بنفش اگر علامند به مکاتب هنری(؟) هستید مرج خوبیست.

اندیشه و خیال وبلاگیست که بطبع نامش برای من جذاب بود اما حقیقتا همینطور است.

در مورد افلاطون کنار بخاری در یک کلمه می توان گفت: آس!


شنبه 13 آبان ماه سال 1385
امان از شام مرگ آوا

   پیوستن دوستان به هم آسان است / دشوار بریدن است و آخر آن است / شیرینی وصل را نمی دارم دوست / از غایت تخلی که در هجران است: یک سال پیش در چنین روزهایی دوستی را از دست دادم که گان نمی کنم دیگر همچو اویی بیابم. پدرام توسلی دبیر سابق انجمن شهید رجایی و دانشجوی ممتاز برق خیلی راحت در یک سانحه رانندگی جان خود را از دست می دهد؛ هنوز پس از یک سال گاهی نبودنش برای من غیر قابل تحمل می شود و خواب را از چشمانم می رباید چه می گویم که مسعود هم پس از چهار سال رفتنش هنوز با من چنین می کند! نمی دانم این بخاطر بی تجربگی من در از دست دادن دوستان است یا سرجنگی که من با حقایق زندگی دارم و درکشان نمی کنم...

   یادش بخیر وقتی قرار بود نشریه ای که من سردبیرش بودم اولین پیش شماره اش را با تیتر یکی از گفتگوی جنجالی سران بسیج و بچه های دگراندیش دانشگاه داشته باشد پدرام را هم به آن جلسه دعوت کردیم. پیش از آغاز پدرام به یکی از دوستان گفت فلانی هروقت دیدی دارم نگفتنی ها را می گویم آهسته بگو قرمز! بحث شروع شد بسیجی ها هم که نقطه ضعف همه ماها را ترس از بحث پیرامون ولی فقیه می دانستند خیلی زود کار را به آنجا کشاندند جای شما خالی پدرام هم چنان داغ کرد و ولایت فقیه و نظریه اش را شست که هرچه گفتیم قرمز - قرمز کارساز نشد و آخر گفت خفه شو!! کار خودش را تا انتها ادامه داد!

   بحث به جایی که نرسید هیچ نشریه هم همانجا از ادامه فعالیت باز ماند به دل خنکی ما می ارزید!

   چگونه می شود شر و شوری هم چو او را خاموش تاب آورد؟!


جمعه 5 آبان ماه سال 1385
پارادوکس رمضان و بحث بیهوده

   آن زمان که هم خودم اسلامی بودم(!) و هم در انجمن معاون دبیر، بطبع باید از دیدگاه های خودم و انجمن نیز دفاع می کردم. بعد از رمضان آن سال ها یکی از دوستان که واقعا موجود عجیب و غریبی بود و هست به من گفت: مگر رمضان ماه میهمانی خدا نیست؟ گفتم چرا! گفت پس چرا وقتی تمام می شود بجای اینکه عزا بگیرید جشن می گیرید؟ گفتم ای بابا خوب عید است دیگر! ملت برای هر عیدی جشن می گیرند و ... کلی سفسطه کردم و طرف توجیه شده - نشده دست از سرم برداشت تا من که برای خودمان کسی بودم جلوی یک دانشجوی معمولی کم نیاورده باشم!

   الان اما همین مسئله بشکلی دیگر برای خودم مطرح شده که این مومنین عزیز مهمانی ای با آن عظمت را به یک روز جشن می فروشند! اصلا در قید نیستند که چه چیزی را دارند از دست می دهند!

   کلا با دینداران بحث کردن به نظر من کاری بیهوده است چون این عزیزان از دوپینگ متافیزیک و الهیات استفاده می کنند بحث از روال منطقی خارج می شود و آدم خلع سلاح می شود. مثلا پدربزرگ بنده که عمری قرآن می خوانده و روز خود را با آن آغاز می کرد پایان می داد، اکنون چشمش باید عمل شود(دعا کنید خوب شود) که اگر نمی شد می گفتند: ببینید فلانی به خاطر قرآن خواندن چشمش ماشاالله هنوز روشن است! اما الان که چنین شده می گویند: حتما خیریتی بوده احتمالا بلای بدتری بوده به این شکل رفع شده!!

   شکر و سپاس هم که خرج ندارد؟! ما هم نا شکری نمی کنیم: پروردگارا راضی ایم به رضای تو!


تعداد بازدیدکنندگان: 50280

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .