ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 27 دی ماه سال 1385
بخشنامه

توجه ... دوباره توجه: جهت اینکه وضع از اینی که هست بدتر نشود تناول(!) هر نوع گندم، سیب، آگاهی یا هر نوع میوه ممنوعه دیگری توسط هر نوع موجود دوست و برادر مونث(!) به موجب این بخشنامه ممنوع اعلام می گردد.


دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
ماست بی کره

یک من ماست را که نمی شود با کره ازدواج کرد

تمام دردهایی که در کره خلاصه شده اند

همینکه اگزیستانسالیست می شویم

خراب شدن هایست که بر سر ماست های بیچاره

نخواسته ماست شده اند

چه کسی گفت تو شیری؟


شنبه 23 دی ماه سال 1385
تاملات قبل از امتحانی ۲

  ما به این دور باطل دچار شده ایم و کاری هم از دستمان ساخته نیست: همیشه فقط تو زمانی کل مسائل را درک می کنی که تا امتحان فاینال کمتر از ۱۲ ساعت فرصت داری و این زمان خوبی برای مسلط  شدن بر جزوه ها نیست. تو در این لحظات حسرت این را می خوری که "ای کاش در طول ترم نگاهی به این مسائل شیرین انداخته بودی" اما تو asshole تر از آنی که این حسرت خوردن ها به کار ترم بعدات بیاید. بله! ما به این دور باطل دچار شده ایم و کاری هم از دستمان ساخته نیست.


پنجشنبه 21 دی ماه سال 1385
تاملات قبل از امتحانی

احساسش نگفته برایم آشکار بود*. همینطور که به چشمانم زل زده بود برایش توضیح دادم که: «چوت بسیار دوستت دارم خو را پایبند هیچ پیوندی با تو نخواهم کرد.» گویا می خواست لب به اعتراض بگشاید که خیلی زود گفتم: «دنیای امروز دنیای پیوندهای "سخت و استوار"** خویشاوندی نیست تو تا غریبه ای برای من لذت بخشی. وارد کلیشه های عرف شدن گناهی را که ممکن است اکنون در رابطه خود متصور باشیم از بین ببرد. گناه شیرین است، بیا از دستش ندهیم***.»

ــــــــــــــــــــــــــــــ

* ژان پل سارتر تمام عمر را با زنی زندگی کرد که هرگر رسما با او ازدواج نکرد.

** تعبیر مشهور مارکس از مدرنیته: هر آنچه سخت و استوار است دود می شود و به هوا می رود.

*** به یاد حسین پناهی که می گفت: گناه شیرین است.


سه شنبه 19 دی ماه سال 1385
سه ستاره

"متین مشکین" دانشجوی دکترای برق و عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک اخراج شد. شعری از "سارا لقایی":

اینک ضربان قلب ما را بشمار - تا حکم دهند لحظه ها را بشمار

گفتند: سخن نگو، نیندیش، بمان! - تعداد زبان بریده ها را بشمار

تعلیق، هزار ترم! تهدید، اخراج - صفحه پس صفحه ناروا را بشمار

تک واحد آزادی را بیست شدیم - برجرگه عشق نام ما بشمار

و آنک که تن سیاه شب می سوزد - معکوس، پسین شماره ها را بشمار


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50262

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .