ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
هدایت: نویسنده ای فراتر از زمان

  کله گنده های جشنواره فیلم برلین گویا با من و هدایت خیلی "حال" می کنند که حد فاصل جشنواره شان را تولد من و هدایت قرار داده اند. به هر حال خودم می دانم و نیازی به توضیح نیست که ایما "هدایت" زمانیم!! از شوخی گذشته ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ خورشیدی تولد نویسنده ایست که من و بسیاری را شگفت زده کارهایش کرده است چه در متن زندگی(رجوع کنید به کتاب آشنایی با صادق هدایت نوشته م.فرزانه) چه در زندگی هنری. متن زیر قسمتی از لید تیتر یک ویژه نامه صادق هدایت یکی از نشریات دانشجویی و زیرزمینی بود که طبق معمول من سردبیرش بودم:

  در جامعه ای سنتی و مذهبی زندگی می کنیم، فرهنگ برآمده از سنت - آموزه های فراگرفته شده از مذهب هر دو بر فبیح بودن عمل "خودکشی" اتفاق نظر دارند. با این پیش فرض، در جامعه ما اگر کسی دست به خودکشی بزند پیش از هرچیز ابتدا نقاط ضعف روحی و فردی را در او جستجو می کنند. ناکامی در عشق، تنگنای مالی، ضعف در ایمان و ... محورهای اظهارنظرهای حکیمانه مردمیست که از قرار در مقام "تحلیل علت خودکشی فلانی" قرار گرفته اند. چنین مردمی هیچگاه نخواهند دانست که خود علت برخی خودکشی ها هستند! آنگاه که شخصی فراتر از رمانه ی خود بیاندیشد اما محکوم به زندگی در چنان زمانه ای باشد.

[...]


شنبه 21 بهمن ماه سال 1385
قصه من، یکی از نسل جنگ

 ۲ روز و ۲۲سال پیش نوزادی در جنگ و فلاکت و بدبختی به دنیا آمد. جشنی برپا نشد و کسی هم آنچنان که باید شاد نبود چون بجز زنانی نگران در خانه اصلا کسی نبود: عمو و دایی و پدر بزرگ به جنگ رفته بودند تا سرباز پاسدار جوانی شوند که فرزندش تازه بدنیا آمده بود. در همین اوضاع و احوال بود که "والفجر ۸" کلید خورد تقریبا آخرین پیروزی ای که برای ایران بدست آمد پس از آن همه شکست و هزینه بی فایده(در واقع جنگ بعد از ۲ سال نخست بیهوده بود). آن زمان بازیچه ی پسر فرمانده ای که نه سید بود و نه حاجی مین های خنثی شده و پوکه هایی در سایزهای مختلف بود این شد که من را سربازان پدر که رنج سنی آنها ۱۳ الی ماشالله بود "حسین تخریبچی" نام نهادند. بجای پیک نیک های دسته جمعی و مهمانی های شاد در کودکی صحنه های مانور گردان X شده بود تفریح ما. البته از همین جنگ عده ای به نان و نام و نوایی رسیدند و سهم ما هم شد شیرخشک هایی که گردان خط شکن X لشکر ۴۱ ثارلله از سنگرهای عراقی ها کش می رفتند! همان لشکری که فرمانده اش اکنون فرمانده ارتش برون مرزی ایران است. همین حاج قاسم سلیمانی ای که اکنون در لیست ترور موساد قرار دارد در کودکی جزو چندین "عموی" من و برادرم بود همان برادری که در کودکی از دوری و ندیدن زیاد، پدر خود را عمو خطاب می کرد!

  گردان غواصی آخرهای جنگ به تیپ تبدیل می شود اما دیگر افتخار نمی آفریند که اسیر و گرفتار می شود در کربلای ۴ (اگر اشتباه نکنم) باز همین گردان خط شکن لشکر ۴۱، عمود بر دشمن وارد خک عراق می شود بدون خبر از اینکه لشکرهای "محمد رسول الله" و "فجر"(؟) برای نفوذ از راست و چپ ناکام مانده اند. (این قسمت گویا از اسرار جنگ است که هنوز اطلاعات دقیقی نگرفتم که چرا پس شکست دو لشکر از فرماندهی جلوی پیشروی گردان پدر را نمی گیرند و آنان را در خاک عراق رها می کنند) گردان خسته و کوفته در خاک عراق محاصره می شود سربازها البته جان برکف اند اما از شدت خستگی و ناتوانی دیگر فرمان فرمانده را اطاعت نمی کنند. فرمانده برای گرفتن اطلاعات از صحنه جنگ شخصا وارد معرکه می شود و آنجا زخمی می شود و خدا به فرزندانش رحم می کند که توان بازگشت را به او می دهد. معاونان فرمانده هم گویا در انسجام دهی به نیروها ناکام می مانند و خیلی های در خواب کشته و خیلی ها در حال گریز به خاک وطن هدف قرار می گیرند... فرمانده در بیمارستان برادر فرمانده هم در عملیات بعدی "پیش خدا".

  عمو که در آخرین تماس می گوید "اینجا باید کسی جای برادرم باشد" هرگز از آن جنگ باز نمی گردد ۱۳ سال تمام در لیست مفقودین جنگ می ماند و پس از آن تکه استخوان هایی از او برای پدر و مادری که عمری را در انتظار بازگشت او سپری کردند.

قصه بازماندگان جنگ قصه پرغصه دیگریست [...].

  و قصه نسل جنگ همین است که می بینیم بیشتر ماها از نسل جنگیم از همان روزگار لعنتی. نسلی که در یکی از طولانی ترین و فرسایشی ترین جنگ های تاریخ به دنیا سقوط کرد. منتقدان و دشمنان سرسخت این حکومت خودکامه نه آمریکاست، نه ضدانقلاب و نه کافر آن دشمنان ماها هستیم از دل همین انقلاب بیرون آمده ایم در هوای همین انقلاب زیسته ایم از پدر و مادرانی که تحت تعالیم همین نظام فکری و ایدئولوژیک بودند.

  قصه ای که گفته شد تنها قصه این دمدمی نیست که قصه هزاران جوان ایرانیست که در خلا بلاتکلیفی گرفتار شده اند آنان از همه چیز می ترسند و دیگر نه دل در گروی رهبری کاریزما دارند نه چشم و گوش بسته مرجع دینی یا غیردینی را اطاعت می کنند. تجربه گرانی را به ارث برده اند دیگر اگر جنگی رخ دهد و کشور مورد هجوم قرار گیرد نه با سرودهای ملی می توانند آنها را به صحنه های جنگ گسیل دارند و نه با چس ناله های "آهنگرانی". هرکس مسئول جنگ است خودش برود در مقابل دشمن سینه سپر کند. ما مار گزیده هستیم...

پ.ن: ما که آن بودیم این شدیم وای به حال دیگران و بدتر از آن وای به حال این حکومت!

پ.ن۲: بودا: ای راهبان زاده شده رنج است، زیستن رنج و زادن رنج

هدیه تولدم کوه بود


پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385
دانشجو، گویا وجدان بیدار

  دانشجویان بخصوص آن تعداد که در شهری غیر از محل سکونت خود درس می خوانند گویی کمتر در جامعه هذم می شوند. روحیه آنها حساس تر و بیشتر تحت تاثیر نابهنجارها قرار می گیرند. این نه تنها در سیاست آنها رادیکال تر از جامعه که در خود جامعه هم حساس تر از مردم کند. خود من تحمل دیدن کودکی مشغول به کار را نداشتم و طرح جمع آوری پول بصورت منظم و ثابت برای این کودکان و تحت نظارت داشتن تحصیل آنها از برنامه هایی بود که زمانی پیگیری می کردم اما همینکه به شهر خود بر می گردم و وجه دانشجو بودنم در مقابل وجه فرزند بودنم رنگ می بازد. گویا می شوم همان بچه لوس عوضی قرتی زپرتی، ماشین بابا زیر پا جولان در خیابان ها انگار که نه انگار کودکی آن طرف تر مشغول گل فروشی برای نان شب است.

  این نکته ای بود که من امروز پشت چراغ قرمز به آن پی بردم و از خودم متنفر شدم پس آنکه در پاسخ تلاش او برای خرید شاخه گلی شیشه را بالا دادم و راهی اش کردم: کاش می شد همیشه دانشجو ماند، کاش می شد همیشه انسان بود.

پ.ن: ۱۶:۳۰ امروز حرکتی به سوی انسانیت دارم.


شنبه 7 بهمن ماه سال 1385
عزا برای جامعه ای که عزا شد مد روزش

  موسیقی با طیف های فرکانسی فوق العاده بالا و پایین. در لولی بالا که صدابرداران در اصطلاح rock EQ می نامندش از درون ماشین هایی بگوش می رسد که خیلی شیک و با آرایشی به قول معروف sport نه راهی پارتی هایی با پیشوندهایی مختلف که رو به سوی "عزاداران حسینی" دارند. اکنون باید به لیست مدشدگان از کالاهای مصرفی گرفته تا حتی سمبل ها و نمادهای "چپی"؛ مذهب یا شاید سنت را نیز افزود.

  نگارنده البته برخلاف "جوغالب" نه مشکلی با لیبرالیسم دارد و نه "سرمایداری" اما بشدت نگران جامعه ایست که با ولع تمام هرچیزی را خیلی زود و بسرعت مد و درنهایت خالی از محتوی می سازد. این نگرانی نه برای جامعه که برای "سوژه" مدکنندگان است.

  تصورش را بکنید جامعه ای که هنوز مرجعیت چیزی به نام "روشنفکری" را تجربه نکرده است با مد شدن، چیزی متفاوت از آنچه هست را از این مقوله دریافت کند.

  ارزش پیدا کردن و ناگهان مد شدن کتابخوانی، تحصلات عالی، نویسندگی و هزاران موارد مشابهه دیگر نشانه خوبی نیست. ماهیت مد ایجاب می کند ابتدا سوژه را ارزشمند و پس از مدتی بی ارزش نشان دهد.

  برای جامعه ای که از روشنفکری مد شده و مقوله های فرهنگی مرتبط با آن خاطره یا به بیان دیگر تجربه موفقی نداشته مد شدن "نادانی" را باید فاجعه دانست و در عزایش باید گفت: حسین... حسین!

پ.ن: ساختار و سنت شکنی را دوست دارم اما گویا من در تضادم، از این تضاد، من در عذابم!!


یکشنبه 1 بهمن ماه سال 1385
شرح یک فاینال

  هر وقت شما یک دانشجوی مهندسی برق که تعداد ترم هایش به n میل کرده اما الکترونیک ۲ را هنوز پاس نکرده یافتید شک نکنید که پرتغال فروشی به نام یک "دمدمی" را یافته اید: جالب اینکه این دمدمی داستان ما اگر در رشته تحصیلی اش زیاد مطالعه نمی کند دستکم در این یک درس کلی حرف برای گفتن دارد اما یک بار با نمره ۹.۹ به دلیل عدم حضور در کلاس افتاده و یک بار دیگر هم ان شالله به همین دلیلی که عرض شد قرار است دوباره بیافتد!

  از ۴ سوال ۲ سوال کلا طراحی غلط داشت و هنگامی که استاد را برای توضیح خواستیم گفت من شما را نمی شناسم ایما هم نه کاشتیم و نه برداشتیم، گفتیم: من هم شما را نمی شناسم!! این شد که استاد بدون هیچگونه سخنی راهش را گرفت و رفت و ما ماندیم و سوالاتی که از بیخ و بن غلط بودند بلاخره با چند رفرنس مطمئن اثبات کردیم که سوالات غلط هستند. این شد که ۴ برگ از ۸ برگ پاسخ را به این مهم اختصاص دادیم و هم روش صحیح و هم روش غلط معرفی شده در جزوات را برای پاسخ به سایر سوالات نوشتیم که هرطور شده ۱۰ را بگیریم(امیدواریم). این شد که امتحان ۴ سوالی ما در امروز ۲ سوال غلط داشت و آن دوی دیگر روش های حل معرفی شده غلط در جزوه.

  شما جای من بودید سر خود و دیوار را با هم آشتی نمی دادید؟! اتفاقا خودم هم که جای خودم هستم این کار را نمی کنم! بله حق با شماست آشتی دادن ریه ها با دود سیگار خیلی بهتر از آشتی داده سر با دیوار است.


تعداد بازدیدکنندگان: 50255

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .