اینجا ترمینال(اتوبوس) پایتخت گل و بلبل ایران-شیراز است. نوشتن در این مخیط در رستوران زیاد جالب نیست. از هر سو چهره های متعجب تو را نشانه می روند و گاهی ناخنکی به خام نوشته ها. برای فرار از این نگاه ها مجبور می شوی اشعار حافظ با طعم راک گوش بدهی که آن هم زحمت نوشتن را زیاد می کند.
این قرار است حکایت روزهای پایانی سال، روزهای پایانی سفر به مرزهای جنوب غرب ایلام-دهلران باشد: شهر کوچکی که به قول رفقای ساکن آن دیار دعوای 8 ساله ایران و عراق بخاطر آن بود. نه ایران می خواستش - نه عراق!
پیش از ورود به آن محروم شهر دلم برای دوستانی که آنجا زنده(آنجا نمی توان زندگی کرد!) بودند می سوخت و پس از ترک آنجا دلم برای خودم که در شهر -نسبتا- بزرگ خودم هیچ دوستی نداشتم تنهای تنها. این نخستین باری بود که تنهایی خودم را حس کردم و علت کل روز در کافی نت بودنم.
دهلران جز برای من که دوستان خوبی آنجا دارم جاذبه دیگری ندارد. و باز تجربیاتی عجیب برای من که در هیچ متروپولی نداشتم. مصاحبت با پیرمرد عراقی که طی 8 سال جنگ برای هر دو طرف جنگیده بود و اکنون تابعیت هیچکدام را ندارد. حکایت های او از یزیدیان و شیطان پرستان عراقی شنیدنی بود. جوانان اولترا سیاسی ای که با وجود دور بودن از مرکز از جوانان مرکزی آگاه تر بودند. بازی حکم(ورق) با افسر حفاظت اطلاعات سپاه (که نامش لرزه به تن فعالیت دانشجویی می اندازد) و ... اینها مشاهدات و تجربیات من در دهلران بود. شهری عجیب. افسوس که وبلاگ جای سفرنامه(شما این را جدی نگیرید که مسئله همان اسهولیسم است!) نویسی نیست شرح و آن را باید مختصر... مختصر... مختصر گفت!
پ.ن: مشکل فنی بلاگ اسکای فرصت نوشتن از صلح را از من گرفت و گذشت. |