ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 اسفند ماه سال 1385
ارغوان! این چه رازیست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید؟*

  به نظر من اینطور که ماشلوغش می کنیم نیست. چیزهایی باید اتفاق بیافتند که می افتند. سال هم بلاخره و البته برمبنای تخیلات زمانی خود ما نو می شود. چیز جدید و جالبی نیست: تنها بهانه ای برای شاد بودن. فعلا پتانسیل غصه در من آنقدر زیاد هست که سال نو و دیگر انتزاعیات شادم نکنند.

  * شعر از ابتهاج که جایی عبدلله نقل کرده بود.


دوشنبه 28 اسفند ماه سال 1385
مرغ بی دل شرح هجران مختصر... مختصر... مختر کن

  اینجا ترمینال(اتوبوس) پایتخت گل و بلبل ایران-شیراز است. نوشتن در این مخیط در رستوران زیاد جالب نیست. از هر سو چهره های متعجب تو را نشانه می روند و گاهی ناخنکی به خام نوشته ها. برای فرار از این نگاه ها مجبور می شوی اشعار حافظ با طعم راک گوش بدهی که آن هم زحمت نوشتن را زیاد می کند.

  این قرار است حکایت روزهای پایانی سال، روزهای پایانی سفر به مرزهای جنوب غرب ایلام-دهلران باشد: شهر کوچکی که به قول رفقای ساکن آن دیار دعوای 8 ساله ایران و عراق بخاطر آن بود. نه ایران می خواستش - نه عراق!

  پیش از ورود به آن محروم شهر دلم برای دوستانی که آنجا زنده(آنجا نمی توان زندگی کرد!) بودند می سوخت و پس از ترک آنجا دلم برای خودم که در شهر -نسبتا- بزرگ خودم هیچ دوستی نداشتم تنهای تنها. این نخستین باری بود که تنهایی خودم را حس کردم و علت کل روز در کافی نت بودنم.

  دهلران جز برای من که دوستان خوبی آنجا دارم جاذبه دیگری ندارد. و باز تجربیاتی عجیب برای من که در هیچ متروپولی نداشتم. مصاحبت با پیرمرد عراقی که طی 8 سال جنگ برای هر دو طرف جنگیده بود و اکنون تابعیت هیچکدام را ندارد. حکایت های او از یزیدیان و شیطان پرستان عراقی شنیدنی بود. جوانان اولترا سیاسی ای که با وجود دور بودن از مرکز از جوانان مرکزی آگاه تر بودند. بازی حکم(ورق) با افسر حفاظت اطلاعات سپاه (که نامش لرزه به تن فعالیت دانشجویی می اندازد) و ... اینها مشاهدات و تجربیات من در دهلران بود. شهری عجیب. افسوس که وبلاگ جای سفرنامه(شما این را جدی نگیرید که مسئله همان اسهولیسم است!) نویسی نیست شرح و آن را باید مختصر... مختصر... مختصر گفت!

پ.ن: مشکل فنی بلاگ اسکای فرصت نوشتن از صلح را از من گرفت و گذشت.


یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385
دو موضوع: ۸ مارس و افتتاح یک دمدمی دیگر با مدیریت جدید!!

۱- ۴ روز از ۸ مارس روز جهانی زن گذشت. زنان خاصه زنان فمنیست ایرانی در شرایطی بغرنج بسر می برند آنها به لحاظ آگاهی و سطح فرهنگی(منظور فرهنگ مدرن. جا برای تعریف زیاد دارد) چیزی کمتر از سلف های غربی خود ندارد اما با محدودیت های جهان سومی مواجه اند. کمتر زنانی اینچنین در دنیا می توان یافت! به عقیده نگارنده آنها باید روی این کلمات کلیدی بیشتر مطالعه کنند: "غیرت" "فرهنگ ایرانی و اسلامی" "اذن پدر" "موجود ناقص العقل" "شان زنان در اسلام" "وظیفه زن در خانواده" "حقوق انسانی".

۲- پس از یک عمر وبلاگ نویسی دیشب با مجاب کردن دوستی به اینکار دینم را به بلاگستان ادا کردم. با این دوست اشتراکات زیادی در خیلی زمینها دارم این شد که وبلاگش را دمدمی نامیدیم. امیدوارم من را با او اشتباه نگیرید! از تمامی رفقا کارکشتگان و پیران این کار دعوت می کنم دست و بال این جوان را بگیرند او را از راهنمایی ها و نظرات خود مستفیض(؟) کنند.

  والا وقتی ما جوان بودیم نه بلاگری مشهور مثل دمدمی(حضرت خودمپ) که اصلا بلاگری نبود سراج راهمان باشد. علاوه بر آن با فرهنگ فحش و فحش کاری آن دوره هم دست و پنجه می نرمیدیم! اما دریغ!! جوانان این دوره و زمانه چه ناشکر شده اند که کسی مثل من پیر راشان است و قدر نمی شناسند بروید ببینید با چه الفاظی من را نواخته است!!


جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
درماندگان

  چشم هایت حقایقت را فاش می سازند اما حقایق را برایت فاش نمی سازند؛ دچار غم و اندوه می شوم برای تو ای که ناگزیر از فاش شدنی و کاری از دستت ساخته نیست در تنگنای نادانی و عطش دانیی که با خدایی گنگ طرفی!

  نمی دانم آن خدای در مانده ات هم کسی را دارد که از زبان نفهمی تو برایش شکایت کند؟ هرچه سرتکان می دهد، دست تکان می دهد، چهره درهم فرو می برد و با رخساری سرخ شده نظاره ات می کند باز هم تو چیزی نمی فهمی: حاج و واج و گیج و گنگ با آن چهره مضحک علامت تعجبی ات که انگار کرم مرگ بر آن مالیده باشند همینطور بی تفاوت -بر و بر- به نظاره خدایی نشسته ای که مثل سیر و سرکه می جوشد و بالا و پایین می پرد و حرص می خورد.

... که چشم هایت حقایق را برایت فاش نمی سازند؛ تنها تصاویری گنگ و مبهمی مثل آسمان و زمین و وقایع جاری در این دو.

  تراژدی سوزناکی شده اید که قلم من هم ناتوان از ترسیم شعله آن سوز: یکی ناتوان از گفتن، یکی ناتوان از شنیدن و راوی ناتوان از وصف این دو...


تعداد بازدیدکنندگان: 50298

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .