ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 31 فروردین ماه سال 1386

حال همه ما خوب است

اما، تو باور مکن


شنبه 25 فروردین ماه سال 1386
تراژدی نابودی یک روشنفکر

جدیدترین مطالعات صورت گرفته جمعی از بزرگترین دانشمندان علوم پزشکی و روانشانسی جهان برروی اقوام وحشی یکی از ممالک شرقی نشان می دهد واکسینه شدن آنها در مقابل "زخم های زندگی" و "خوره هایی که روح را آهسته در انزوا می خورند و می تراشند" خوردن گوشت تن و نابودی افکار شخصیست که برغم مطالعات صورت گرفته هویتش مبهم باقی مانده است.

                                        به مناسبت سالمرگ هدایت

گفته های سایه، مخاطب همیشگی هدایت:

جایی از قلم قهرمانش بر کاغذ نوشت "همه از مرگ می ترسند، من از زندگی سمج خودم". به راستی که ترس هم دارد "محکومیت قی آلود در محیط گند بی شرم" در هنگامه تنهایی در جایی اینچنین همان که زندانش نامید زندانی "که همگان با کشیدن صورت بر دیوار آن سرگرم می شدند" اما افسوس که او همیشه آرزوی نقاش شدن داشت و کارش فقط نوشتن که "همه بدبختی هایش از همین خواندن و نوشتن بود و جز آن کار دیگری نمی دانست" "در مملکتی که نوشتن کار حساب نمی شد و نان در نمی آورد" این شد که "کل زندگی اش شد حراج دایمی مادی و معنوی" و آخر سر با وجود کبر سن بی هیچ تر از "طفلی شیرخوار" خسته و کسل راه جایی را در پیش گرفت تا به گفته خود "عجالتا گذشته را" فراموش کند.

 

از دفتر یک دمدمی:

روشنفکر یا همان انتلکتوئل قدیم، موجودی شبیه آدم با این حال متفاوت از انواع آن: انسان هایی خوشبخت، بدبخت زندگی به کام، ناکام، خشن، بی دفاع، بی سواد، باسواد با انواع مدارک تحصیلی عالیه نظیر دکتر، مهندس، در قدیم معلم و امروزه استاد. کسانی که همیشه می خورند، برای تفریح فکر می کنند، اعمالی مقدس نظیر ازدواج و زاد و ولد را هرگز فراموش نمی کنند، مجموعا و بخصوص در ایران "ظاهرسازانی پرمدعا" و در یک کلام: رجاله!

چه می گفتیم؟! آهان! مرسی!! روشنفکر کسی که رجاله نباشد. بواسطه بالا رفتن عیار روشنایی در فکر بر حقیقت تیرگی جهان بیشتر از سایرین نائل شود. البته ایشان هم انواع مختلف دارند: از خانواده های اشرافی وابسطه به حکومت با این وجود بریده از این دو، اخراج شده از دانشگاه بواسطه رفتن به سراغ کارهای عبث و بیهوده ای چون خواندن و نوشتن چیزهایی غیر از درس، منتشر کننده افکار و عقاید منحرف کننده، گنگ طب آلوده و بیمار، کسی که از سر بیکاری و ابتذال دنیا را به گونه می بیند که مختصات آن برهیچکس جز خودش آشکار نیست، منزوی، کسی که تا زنده است هیچ است و پس از مرگ زگهواره تا گورش را تحلیل می کنند در بلادفرنجیه زنده و مرده اش را تجلیل می کنند و در وطن تکفیر، زنده به گور؛ به طور خلاصه: صادق هدایت.

 

پاره ای از نوشته های صادق هدایت پیرامون هادی صداقت:

امروز همه می خواهند من شوند و دیروز من هم نمی خواستم من شوم. که خودم سمبل... نه! شکست مجسم روشنفکری ایران بودم. شکست خوردم چون مهمترین شاهکارهایم آنقدر کم خوانده شد که می توانم بگویم اصلا خوانده نشد من اگر پیروز می شدم اگر "فوائد گیاهخواری ام" خوانده می شد اگر به اسطوره شکنی ام در "توپ مرواری" توجهی می شدامروز خورده نمی شدم، گوشت مقدس نمی شدم. پس باید گفت امروز و دیروزشان فرقی نمی کند، دو روی یک سکه اند همه همان رجاله هایی که هیچ وقت نشناختمشان همه آنها "بی حیا، احمق، متعفن" "همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته".

 

مستند، صادق هدایت:

کسانی هستند که از بیتس سالگی شروع به جان کندن می کنند؛ در صورتیکه بسیاری از مردم فقط در هنگام مرگشان خیلی آرام و آهسته مثل پیه سوزی که روغنش تمام بشود خاموش می شوند. البته این هم محض دلخوشی خودم می گویم و الی سرتاسر زندگی ام را پست و سیاه و بیهوده می بینم. آیا بچه که بودم خوشوقت بود؟ نه! چه اشتباه بزرگی! همه گمان می کنند بچه خوشبخت است. نه خوب یادم است. آن وقت بیشتر حساس بودم، آن وقت هم مقلد و آب زیرکاه بودم. شاید ظاهرا می خندیدم یا بازی می کردم، ولی در باطن کمترین زخم زبان یا کوچکترین پیش آمد ناگوار و بیهوده ساعتهای دراز فکر مرا بخود مشغول می داشت و خودم و خودم را می خوردم. اصلا مرده شور این طبیعت مرا ببرد.

پس از آن هم به همین ترتیب همین طبیعت مثل همه که نبودم، در اروپا که همه آرزو داشتند نه مهندس شدم، نه پزشک همه اش سرکوفت و تهمت بی مسئولیتی از خانواده اما از سرنوشت که نمی شود گریخت این طبیعت من بود.

نمی دانم که بود گه می گفت تو وجودت دشنام به بشریت است. راست می گفت من اضافه بودم اصلا نباید می بودم. خواندن و نوشتن بدبختی است. البته این نصیبم شد مگر آدم به دست خودش، خودش را بدبخت می کند همه چیز این مملکت رسید به آدم های بخصوصی... نصیب ما این گند و کثافت و مسئولیت شد. مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است.

اینها گذشته من اند. و الان بسیار خسته و کسل هستم. تا ممکن است می خواهم عجالتا گذشته ای که مرا به این کیفیت تحویل اروپا داده است، فراموش کنم.

اما خوب که دقیق می شوم می بینم وقتی مرگ هم پس از این همه آدم را تحویل نمی گیرد این سرزمین غریبه که جای خود. البته انجا هم غریبه بود فرقی نمی کند اما دستکم اینجا اگر درکت نمی کنند این دلخوشی را داری که غریبه ای آنجا چطور؟

اگر شخصیت های داستانی ام راهی جز طب و چس ناله و رنج نداشتند به این خاطر بود که اینطوری نوشته بودمشان اما می بینم خودم همانطور شده ام.

این افکار دیوانه ام می کنند. هزار جور فکر شگفت انگیز در مغزم میچرخند همه آنها را می بینم اما برای نوشتن کوچکترین احساسات یا کوچکترین خیال گذرنده ای، باید سرتاسر زندگانی خودم را شرح بدهم و آن ممکن نیست. این اندیشه ها، این احساسات نتیجه یک دوره زندگانی من است، نتیجه طرز زندگانی افکار موروژی آنچه دیده شنیده، خوانده، حس کرده یا سنجیده ام. همه آنها وجود موهوم و مزخرف مرا ساخته اند. حالا دیگر نمی توانم از دستش بگریزم، نمی توانم از خودم فرار بکنم. نه! کسی تصمیمی خودکشی را نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمی توانند از دستش بگریزند. اکنون من به یک خواب خوش نیاز دارم به استشمام بویی غیر بوی متعفن همه رجاله ها. اکنون همینطور که شش هایم را پر از گاز می کنم کام مرگ را پر خود!

حس قطره ای آویخته بر چنگالی فراز یک چاه بی انتها. الان با تمام وجود معنی این نوشته ام را درک می کنم که روشنفکران ایرانی نمی میرند، نابود می شوند!"

دیگر کافیست تا همینجا بس است... خسته شدم، احساس می کنم کلیه نیروهایم تحلیل می رود. جایی باید بروم. نمی دانم کجا اما غیر از اینجا جایی که: نه خوشی داشته باشد نه اندوه، نه وطن باشد نه غربت و نه روشنفکر در آنجا وجود داشته باشد نه رجاله.

 

بدون شرح، آخرین یادداشت:

گاهی وضع جوریست که دیگر دستم به جایی نمی رسد؛ آدم که تو گه بغلتد، به به و چه چه ندارد! به هر حال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی می کنم!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

مختصری از زندگی هدایت

وبلاگی قدیمی درباره هدایت

مرگ یادداشتی کوتاه از هدایت

گزیده داستان های کوتاه صادق هدایت

قصه پرغصه "هدایت" اثری از بهرام بیضایی

حکایتی از هدایت به روایت مهدی اخوان ثالث

صادق خان!‌ هنوز هم گاز بهترین روش است- سوررئالیست

 


دوشنبه 20 فروردین ماه سال 1386
مرگ یک عاصی

در بند اول فصل آخر اساسنامه خلقت چنین آورده اند: عاصیان در دنیا ثابت اند، آنها هرگز نمی میرند اما از شخصی به شخص دیگر تبدیل می شوند.

  همینکه نویسنده خود را تنها یافت صدای پیانوی آرامش بخشی در گوش اش پیچید. مدت ها بود که می خواست چیزی بنویسد نه برای اینکه خوانده شود برای اینکه خودش را راضی کند اما پس از این همه، هیچکدام از نوشته ها به کامش نبود. به کوچه و خیابان نمی رفت چون می دانست حتی با "نگاهی متفاوت" هم در آنجا چیزی توجه اش را جلب نمی کند. در نظرش تمام دردهای بشری، گرفتاری های انسان مدرن و آشفتگی های امثال خود او نیز مبتذل و پیش پا افتاده بودند.

عاصی شده بود...

  افکار درون و دنیای بیرون را بی محتوا تر از همیشه یافته بود این نتیجه همان "نگاه متفاوت" بود والی از دید معمولی-دید همه، خیلی چیزهای قابل تامل داشت. پیچیده بود. خود را در چنبره تضادی گنگ اسیر می دید، بارها برای واکاوی آن کوشیده بود اما هربار ناکام تر از همیشه.

عاصی شده بود...

  تکاپوی مردم، تلاش سیاستمداران و دغدغه های روشنفکران از نظر او عجیب و بیهوده بود اما وفتی خود را ناگزیر از آنها -ادامه روزمرگی- می دید پریشان خاطر می شد.

عاصی شده بود...

  دوستی نداشت اما آنهایی که محکوم به شب کردن روزشان در حضور او بودند، خویشان و آشنایان اقوام از چهره سرد-بی روح، رفتار رسمی-خشک و حرف های بی معنی و بی ربط او به تنگ آمده بودند.

همه از دست او عاصی شده بودند.

  او این را خوب می دانست اما این موضوع نگرانش نمی کرد تنها به این می اندیشید: "دلیل حضور یک عاصی در دنیاچیست؟" لبخند تلخی بر لبانش نقش بست و برهان نظم و علیت کتاب های مذهبی دوران مدرسه را بخاطر آورد. برای خودش چنین استدلال می کرد که در زمان معینی دنیا به عاصی ای همچو او نیاز داشته است والی دلیل دیگری برای حضور همچو اویی در دنیا وجود نداشته چه بسا نه او را با دنیا کاری باشد و نه دنیا را با او کاری.

  این افکار که تند و تند به او هجوم می آوردند در بنظرش مسخره آمدند اما احساس بدی نسبت به آنها نداشت. فورا قلم و دفترش را پیش کشید: او دیگر عاصی نبود!

  برخلاف همه نویسندگان نه می خواست از دردهای بشری بنویسد، نه از گرفتاری های انسانه مدرن نه از آشفتگی های امثال خودش. او زندگی یک عاصی را از نزدیک دیده بود، لحظه-لحظه از تولد تا مرگ را با او گذرانده بود. عاصی دنیا، احساسات، افکار و تجربیات خاص خودش را داشت. او موضوع خوب برای نوشتن بود. این شد که در آغاز چنین نوشت: همینکه نویسنده خود را تنها یافت صدای پیانوی آرامش بخشی در گوش اش پیچید. مدت ها بود که می خواست چیزی بنویسد...

*     *     *

  راوی: نویسنده که دیگر عاصی نبود به نان برای زنده ماندن و نام برای شهرت نیاز داشت. دست نوشته هایش را به یک ناشر دسته چندم برای انتشار سپرد. آنها در تیراژ پایین به فروش رفتند،‌ نه مورد توجه منتقدین قرار گرفتند و نه در روزنامه های اسمی از آنها برده شد. حتی آنهایی که برحسب اتفاق آن را خواندند چیزی دستگیرشان نشد. تنها دانشجویی منزوی که یک نسخه از آن را از خانه دوستش کش رفته بود از خواندن آن و بخصوص "مرگ عاصی" متاثر شد.


شنبه 18 فروردین ماه سال 1386
سرباز جوخه ۱۳ ترور شد!

  می توان گفت وبلاگ نویسی در ایران با تاسیس پرشین بلاگ در سال ۸۱ فراگیر شد از این رو نمی توان بلاگرهای ایرانی را به چند نسل تقسیم کرد اما آنهایی که در بین سال های ۸۱ تا ۸۲ قلم های الکترونیکشان را بدست گرفتنداز قویترین بلاگرهای ایرانی بشمار می آیند. تحلیل های منتشر شده توسط آن بلاگرها و دیالوگ های برقرار شده میان آنها اگرچه غالبا سیاسی اما پرمحتوا بود. اکنون کم می توان همچو آنها در بلاگستان فارسی یافت اما سرباز جوخه۱۳ اگرچه آنطور که از آرشیوش پیداست فعالیت خود را از آذر۸۴ آغاز کرده است از معدود بلاگرهای بشمار می رود که عموما پست های با مطالعه قبلی و پرمحتوا را روانه شبکه می کند. ندا نویسنده آن در ژانرهای سیاسی، فمنیسم و حتی ادبی فعالیت موفقی را از خود نشان داده است. اکنون کم می توان مثل او یافت و همین اندک نیز با فیلترینگ برای همیشه خاموش می شوند.

  وبلاگ دم تقریبا بر سر هیچ اندیشه ای سخت و استوار نیست اما "وجودوبلاگ" را بواسط وبلاگ نویسی از خطوط قرمز خود می داند. فیلتر کردن یک وبلاگ نشان از عزم حکومت برای حذف آن اندیشه است. این کار بشدت محکوم می شود: شرم بر دولتمردانی که تحمل انتشار اندیشه ای مخالف حتی در تیراژ پایین را نیز ندارند.

  دمدمی امیدوار است این دوست وبلاگ نویس با راه اندازی وبلاگ آیینه دوبارنوشتن را از سربگیرد.

آدرس جدید سرباز جوخه ۱۳: http://www.khakepast.blogfa.com

 

 لیست وبلاگ های فیلتر شده:

علی افشاری

بهروزیان

فرزانه مرادی

تخلیه عمومی

رخداد


چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386
بر ف...ا...ک رفتگان!

  قرار نیست که همیشه همه به فرمان تو باشند و تلویزیون لعنتی را خاموش کنند! نه آنها آدمند نه تو پس تو هم به آنها اجازه می دهی دقایقی آن لعنتی را روشن کنند اما صدایش را برخلاف میل باطنی می شنوی آنجا که گزارشگر سبک اخبار سراسری مملکت با نیش باز از سرحال بودن مردم و شروع کار و فعالیت در سال جدید می گوید: تو الان حرص می خوری!

  دقیقا احساس بدی که الان دارم را پیش از تعطیلات پیش بینی کرده بودم و می دانستم که گریزی هم از آن ندارم به همین خاطر اصلا قصد نداشتم به ولایت برگردم. می خواستم به همان سبک منحصر بفرد خودم تعطیلات را "بای پس" کنم که خوب! مثل همیشه و در همه جای دنیا که مادرها کارها را خراب می کنند برنامه ریزی من را هم او بهم ریخت. حالا من مانده ام و آغوش باز ۱۹ واحد کمر شکن و میانترم ها.

  حالا هی بیا وبلاگ... هی ناله کن... هی ناله کن... هی بیا وبلاگ... مرتیکه از سنش هم خجالت نمی کشه!!

  آنهایی که با صاحب این قلم دردمشترک دارند دست ها بالا!


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50259

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .