ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1386
بی پرده با آقای وزیر

   آقای صفار هرندی اجازه بدهید با هدایت و سارتر امثال این ها سرمان گرم باشد. شما که وزیر ارشاد و متولی فرهنگ مملکت هستید باید بدانید که سیاست عرصه ای نیست که همیشه بتوان از زبان حافظ در آن سخن گفت. پس چرا ما را به حال خودمان نمی گذارید؟

   به لطف همفکرانتان در دانشگاه آزاد که آب خوش از گلویمان پایین نمی رود چرا از این بدترش می کنید؟ اجازه بدهید در وبلاگمان از دلمان بنویسیم و در نشریات دانشجوییمان از سلف و خوابگاه و کوفت و زهرمار...

   چرا می گذارید دروغ هایتان به "صمع و نظر" امثال بنده برسد؟ شما که دست به بخشنامه تان خوب است و سیاست فرهنک دستوریان دائم الجرا پس چرا اجازه می دهید امثال "اعتماد" صفحاتشان را با سخنرانی های شما پر کنند؟ این کارها را به عهده رفقایتان در "کیهان" و "صدا و سیما" بگذارید و زحمت دیگران را کم کنید. لطفا.

   شما که اینقدر خوب تاریخ می دانید و تاریخ مبارزه را از بر دارید و اینقدر ملی ها را ترسو خطاب می کنید مگر تاریخ ملی شدن صنعت نفت را نخوانده اید؟ مگر نمی دانید مرحوم حسین فاطمی بزرگترین دشمن آن روزگار انگلیس نه توسط انگلیس که توسط جوانی از فدائیان اسلام ترور شد؟* راستی شما که اینقدر از فدائیان خلق خوب می دانید پس چرا از فدائیان اسلام چیزی نمی دانید؟!

   شما که اینقدر ادعای جنگ دارید مگر نمی دانید که چمران با تصویب شورای مرکزی نهضت آزادی در جنگ حضور یافت؟

   مگر شمایی که زمانی سپاه […] را در دست داشتید نمی دانید از همان سپاه کسانی داوطلبانه در جنگ حضور یافتند که رفقایتان در "کیهان" و جاهای دیگر به خونشان تشنه اند؟

   شما که معتقید آمریکایی ها با ساختن 300 ریشه ای کار می کنند و فرهنگمان را نابود می کنند پس چرا دولتی که وزیرش شده اید بر ریشه می زند و سمبل های تاریخی مان را نابود می کند؟

   آقای هرندی از وحشت برخی از آمریکا گفتید و غافل شدید از اینکه این روزها زمزمه هایی شنیده می شود که برای اولین بار در تاریخ جمهوری اسلامی، دولتی که وزیرش هستید قصد ارتباط با "شیطان بزرگ" آن هم در بالاترین سطوح را دارد.

   آقای وزیر بنده با سخنرانی های آتشین شما و امثال شما دین و ایمانم را بدست نیاوردم که با همین ها از دیانتم استعفا بدهم اما به فکر بقیه جوان ها باشید که بین گفتار و رفتارتان گاهی اختلافی فاحش می بینند.

   آقای وزیر... آقای صفار هرندی شما که به شیوه خبر نویسی و بولتن نویسی "کیهانی" تسلط دارید و خوب می دانید این روزها از همین آبشخور قرار است چه پروژه ای علیه دانشجویان پلی تکنیکی اجرا شود؛ چرا به خودتان زحمت حمله به " دفتر تحکیم" می دهید؟

   آقای هرندی این را نمی دانید اما بدانید که امثال بنده جوانند و خام و داغ و متاسفانه گوششان به این حرف ها بدهکار نیست که «سیاست پدر و مادر ندارد» و از این حرف ها... چرا حرف هایی می زنید و بعد ما را مجبور می کنید که حرف هایی بزنیم که خدایی نکرده با زندگی مان بازی شود؟!

   ما که کاری به کار کسی نداریم، شما نمی گذارید سرمان با امثال هدایت و سارتر اینها گرم باشد...

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

متن کامل سخنرانی وزیر ارشاد


جمعه 7 اردیبهشت ماه سال 1386
از زبان حافظ

دردم از یار است و درمان نیز هم        

دل فدای او شد و جان نیز هم

*     *     *

دوستان در پرده می گویم سخن        

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب های وصل    

بگذرد ایان هجران نیز هم


یکشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1386
از تجربیات حضرت مرده

اگر ژان پل سارتر اگزیستانسیالیست یک مسلمان شیعه ایرانی بود ۲۷ سال پیش در چنین روزی ختم هفتش را برگزار می کردند!!

                                                                                                      فیلسوف مورد علاقه شریعتی و من!

  آن روز که از خواب بیدار شدم احساس کردم همه چیز عوض شده بود. حس خوبی نبود گویا تغییرات زخ داده خوشایند نبود. به خودم امید دادم و سعی کردم روزم را خراب نشود پس  احساس را مسخره کردم و روزم را آغاز. از کنار همه چیز براحتی گذشتم و اصلا متوجه بلایی که برسرم می آمد نشدم. مجبور بودم ببینم، مجبور بودم بشنوم.

  احساسم از من رنجیده بود به من خیانت کرد پس برای "حس" این دو مجبورم کرد بخوانم، البته آن هنگام نمی دانستم این راهی بی بازگشت است. بدین قرار ساعت ها، روزها، ماه ها و سال ها را پشت سر گذاشتم غافل از اینکه این ساعت ها،‌ روزها،‌ ماه ها و سال ها هستند که مرا پشت سر می گذارند.

  پس از این همه سرانجام دانستم امیدها، احساسات،‌خنده ها و تمام کارهای دیگرم بیهوده بوده اند. اکنون کاری نمی توانم کرد جز دانستن بیشتر.

  دردا که این هم بیهودگیست!

... و حالا مدت هاست که در خواب رویای همبستری با مرگ می بینم و هر صبح همان حس دیرین لعنتی...

   سرانجام روزی را بچشم دیدم که هیچگاه شب نشد. راز هولناک آن روز این بود که دیگر "حسی" برای تلقین تغییر ندارم.

*     *     *

   اعتقادات، فعالیت ها سیاسی زندگی و حتی مرگ سارتر برای من و شاید بسیاری از شما جالب و شگفت انگیز و حتی الگو باشد:

۱- او معتقد بود انسان محکوم به آزادیست.

۲- هرچند دستی به قلم داشت و می نوشت اما فعالیت های سیاسی چشمگیری هم داشت به طوری که در سال ۶۴ علاوه بر برنده شدن جایزه نوبل ادبیات ریاست سازمان دفاع از زندانیان سیاسی ایران را نیز برعهده گرفت.

۳- با وجود اینکه فیلسوفی مشهور بشمار می رفت به همراه دانشجویان انقلابی فرانسه در سال ۶۸ به خیابان آمد و شعار: ممنوع کردن، ممنوع را سر داد.

۳- هرگز ازدواج نکرد اما تا آخر عمر با دوست دخترش یعنی خانم سیمون دوبوار نویسنده مورد علاقه فمینیست ها زندگی کرد. جالب است بدانید هنگامی که او در امتحان ورودی مدرسه عالی فلسفه(اکول نورمال سوپریور) رتبه نخست را کسب می کند همین خانم دوبوار نفر دوم می شود هرچند که بین داوران در تعیین نفر نخست اختلاف پیش آمد.

۴- جسد او سوزانده و خاکسترش در گورستانی واقع در پاریس به خاک سپرده شد.


<<    1      2   
تعداد بازدیدکنندگان: 57712

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .