ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 خرداد ماه سال 1386
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست...

من در آرزو

پ.ن۱: دکتر شریعتی متاسفانه بدموقعی عزم دیار باقی کرد،‌ ایشان باید می دانستند که خرداد فصل امتحانات است!

پ.ن۲: دَم نامه هم امروز با دستان مبارک ایما و عبداله برای تقدیم به دوست عزیز [...] شکسته، سجاد افتتاح شد حالا که توجه می کنم می بینم روز راه اندازی اش چندان هم بی مناسبت نیست! به هر حال... این جوان را تحویل بگیرید تشویق شود بنویسد!


چهارشنبه 23 خرداد ماه سال 1386
رورتی هم رفت

  این چه سری است که همیشه همزمان با فاینال های من یکی دو نفر می میرند، خدا می داند! ریچارد رورتی فیلسوف پروگماتی که در سال ۸۳ طی سفری یک سخنرانی هم در ایران داشت آن زمان مصاحبه ای تحت عنوان "اولویت هنر بر فلسفه" با روزنامه توقیف شده اقبال انجام داد که خیلی به دلم نشست. این فیلسوف آمریکایی در گفتگویی دیگر حرف جالبی زد که الان مردم از پرستش خدای قدرت به سمت پرستش خدای عشق روی آوره اند. همان خدای عشق مورد رحمت قرارش بدهد!


یکشنبه 20 خرداد ماه سال 1386
دژ تسخیر ناپذیر جبهه ملی درگذشت

خبر، تکان دهنده بود...   

مرحوم دکتر ورجاوند

خبرنامه پلی تکنیک: دکتر پرویز ورجاوند درگذشت 

روزنامه شرق: درگذشت دلبسته ایران زمین

روزنامه اعتماد: درگذشت وزیر فرهنگ دولت بازرگان


پنجشنبه 17 خرداد ماه سال 1386
این روزها...
  این روزها که درس ها امان می برند و کالیبرها را تنگ می کنند شب که می شوند فرصت پیدا کنم از کنج خانه به "صحرا" می روم و "گوسفندان" مشغول "چرا" را می بینم، از ریلکسی آنها کمی ریلکس می شوم. در همین اوقات از عامل سرطان استعمال می کنم ضمن اینکه با animals پیک فلویک هم حال می کنم و پس از این همه کافی نتی پیدا می کنم "همین ها" را می نویسم و با کامنت های شما عشق می کنم. این روزها، روزهای خوبی نیستند اما بلاخره هستند! باید باهاشان کنار آمد.

یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
من آیا منم؟!

  ما شهروندان طبقه متوسط و تا حدودی اهل مطالعه در ایران تکلیفمان زیاد با دوربرمان،‌ جامعه مان حتی جهان و خودمان هم معلوم نیست به قول شایگان در وضعیت "نه هنوز، و هیچ وقت دیگر" به مهنای نه هنوز مدرن شده ایم و هیچ وقت دیگر سنتی نخواهیم شد، گیر کرده ایم و اگر کافکایی بخواهیم صحبت کنیم: گریزی هم از آن نیست!!

  تا دنیا بر این پاشنه بچرخد ما هم در همان تعلیقی که گفتم اسیر خواهیم ماند. در واقع مشکل از ماست که کمی عاصی هستیم نه چیز دیگر خوب که به مردم نگاه می کنی می بینی همه دارند مثل بچه آدم زندگیشان را می کنند این وسط ماهایی که هنوز دستمان به جیب مبارک پدر است و لقمه های اطعمه های لذیذ مادر در دهان گهگاهی پکی به سیگار می زنیم که: ای این هم شد زندگی؟! و بدین ترتیب ما از نگاه همان مردمی که مثل بچه آدم زندگیشان را می کنند، فقط ژست روشنفکارنه می گیریم هرچند که من اعتقاد همین هم هستیم (شکر خدا داستان روشنفکر و دانشجو هم امروز به جایی رسیده که دیگر ادعا کردنش سبب فخرفروشی نمی شود).

  این همه گفتم که بگویمتان از ادبیات همین الکترونیک نوشته ها و زمینه هایی که در آن می نویسم بدانید که بشدت بین زمین و آسمانم و تکلیفم با خودم هم معلوم نیست روزی بدتر از عرفای دوآتشه در خلوت تنهایی خدا-خدا می کنم و زار می گریم و روزی دیگر خدا و پیغمبر و جد و آباد خودم را هم زیرتیغ جراحی می برم. و این نه چند شخصیتی  که اصلا بی شخصیتیست همان که یار غارم عبداله گفت. از شما چه پنهان این روزها از همه چیز و همه کس می ترسم هرکس که نام اندیشه را برزبان بیاورد هم آتش خوفی شدید در من می افروزد هم جاذبه رجایی عزیز!(چرت و پرت می نویسم نه؟!) اسلام، بودا، خدا،‌لیبرالیسم،‌ فلسفه،‌ کوفت ذهر مار... اینها همه هستند و من خیلی هاشان را دوست دارم اما حقیقت این است که من به سمت هیچکدامشان نرفته ام. این است که تاثیر دیگران بر "من" فعلی آنچنان که انتظار دارید نیست اما اگر بخواهم لیست کنم که کار سختی هم نیست و دل شما را نمی شکنیم و چس کلاس هم نمی گذاریم: ۱- پدرم، ۲- پدربزرگم، ۳- علی شریعتی، ۴- مارشال برمن، ۵- صادق هدایت.

  و بدین ترتیب خواندید مرا و اجابت کردم شما را!(قابل توجه عبداله و فیلزپی) سنت شکنی هم نمی کنیم چون این روزها همه مشغول درس و مشق هستند، این سوژه را بگیرند و بنویسند تا آخر امتحانات بگذارند در بلاگ و بروند مرخصی. پس ایما هم بنابر سنت حسنه بلاگستان بیداد ، مرگ قسطی و آبی بی کران را دعوت می کنم تا ایشان نیز اجابت کنند ایما را!


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50278

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .