مزرعه سبز فلک دیدم و داس مه نو
یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید
گفت با این همه از سابقه نومید مشو
وقتی شجریان با آوز این شعر را به گوش ات می نوازد از چیزی شرمنده می شوی... حالا چه چیز نمی دانم، اما احساس می کنم زمانی به کسی بد کردم یا در مقابل فروتنی پررو بودم یا ضعیفی را آزرده ام و بلاخره بارگناهی عجیب بر دوشم سنگینی می کند و از این بدتر که حس می کنی تو قرار نیست تاوان این گناهان را بدهی تو قرار است بخشیده شوی... این تحمل ناپذیر است. ولی عجیب شعریست... |