ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 14 تیر ماه سال 1386
وقتی میت روی زمین می ماند...

مخاطب عزیز، یا شاید دوست گرامی!

احتمالا پس از اینکه سطور آغازین از لحاظ ات بگذرد به خود بگویی "معطل عجب نویسنده بدقلقی شده ایم " و تصمیم بگیری آن را رها کنی اما از تو خواهش می کنم این کار را نکن؛ عادت می کنی، ادامه و بقیه اش را هم می خوانی همینطور که قلم من به این کاغذ عادت نکرده است اما دامه می دهد و عادت می کند، کاغذی که نانوشته بر پیشانی اش حک شده است "اعتراف نامه" البته بر سر اسم و نام اصراری نیست تو می توانی نام اش را بگذاری "چسناله نامه" یا هر چیز دیگری که می پسندی. به هر حال به گمانم این داستان خوب از آب درنیاید، شاید پایانی غیرمنتظره و زود داشته باشد شاید هم سمج و کسل کننده، شاید اصلا محتوایی کلیشه ای و با این وجود طب آلود داشته باشد، نمی دانم!

من خودم را به دست قلم ام یا به قلم در دستم سپرده ام تا هرچه از دهانش در آمد بر روی کاغذقی کند، مثل زندگی ام که بی شرم و قی آلود شده است. البته من چه گناهی دارم من هم یکی مقل تکرار تمام روزمرگی های دیگر، بیجا نگفته اند در این دنیا هر بی شرمی ای فراگیر شود از بار شرم اش کاسته می شود. تو گویی دنیا به انتهایش رسیده است. از حد هم گذشته است و خدا فراموش کرده است پرونده اش را ببندد کسی چه می داند. کسی چه می داند شاید هم کاراش به جایی رسیده است که او هم نمی تواند جوری سروته اش را هم بیاورد مثل مرده سمجی که جان ندارد اما نفس می کشد، تمام دستگاه ها و تجهیزات را از بدن اش جدا کرده اند و هنوز نفس می کشد، مرده بدشانس بدبخت! تا بوده همه در زندگی ناکام شده اند و او در مرگ! حتی مرگ با آن چهره سرد و بی روح اش هم به او پا نمی دهد، کام نمی دهد و تو تا ته قضیه را بخوان که او دیگر چیست که مرگ هم از او هراس دارد!!

بله دوست عزیز! به تکرار و تقلید دچار شده ایم. این نویسنده که در تصور عوام نویسنده بزرگی بوده است تازه الان به این حقیقت نویسندگی اش پی برده است که جز شرح تکرار تکرارهایدیگری کار دیگری نکرده اما اگر قرار باشد افتخاری در پرونده اش ثبت کنند شاید جز این آخری چیزدیگری نیابند همه آنها مشتی اراجیف بوده اند که پیشتر توسط مشتی متوهم دیگر نقل شده بودند و پیش از آنها هم. چراکه همه چیز همینطور بوده، درد ما دردیست که از مادرمان دنیا در وجودمان ریشه دوانده و درمانی هم ندارد. ما همه از حد گذشته ایم پیش از این هم وضع بهتری نبوده که اصلا دنیا از حد گذشته است، گذشته بود! قبل از خلقت که نبود و بعد از خلقت هم نباید می بود! از همان روز نخست یک چیز اضافی بود، حتی ناقص هم نبود، مرده به دنیا آمده بود... انسان ها چه بوده اند؟ چه هستند؟ این سوال ساده تر از آن بود که فیلسوفان تاریخ فلسفه را با آن پر کنند. میتی که روی زمین مانده و هیج کس نبود چال اش کند جز خدای مهربان. خدا هم که خودات بهتر می دانی بلاخره برای خوداش خدایی است و در قید و بند انجام مستحبات و واجبات نمی ماند، این شد که نرفت میت را همان روز اول چال کند حالا دیگر خیلی دیر شده چنان که بوی گنداش درآمده و همه جا را به گند کشیده که کسی جرات ندارد نزدیک اش شود حتی خدای مهربان!!

آن بالاها فرشته ها از ترس اینکه مبادا بوی گند خلقت و اشرف مخلوقات به عرش برسد و غرور خالق را لکه دار کند و او باز عصبانی به پر و بال یکی دیگر از رفقایشان بپبچد بی خبر او در و پنجره بهشت را بسته اند و همه جا را امن و امان گزارش می دهند.شیطان هم پیش از اینها به نوچه هایش سپرده بود در و پیکر دوزخ را خوب چفت و بند بزنند که او زودتر از همه این وضع را پیش بینی کرده بود. و الی شیطان کجا بود برادر من؟! ما از روزی که مثل میت روی زمین افتادیم گندمان درآمده بود. ذاتا بو گندو بودیم! بهشت را فراموش کردی با چه فضاحتی بیرونمان کرد؟! گفت حالا بروید روی زمین تا آدم بشوید. نمی دانست که آدم بودیم و روی زمین میت می شدیم.

پ.ن۱: به نظر شما خدا مشق ادبی ما را نادیده می گیرد؟ من که می گویم او مهربان تر از این حرفهاست اما نمی دانم چه شد که بعد از نوشتن این کوتاه نامه درسی که بیشتر از همه خوانده بودیم هیچی به وقت فاینال ننوشتیم!

پ.ن۲: هیچگونه مسئولیتی در خصوص عواقب بعدی مطالعه این داستان نظیر خودکشی، افسردگی و ... برعهده نگارنده نیست. ضمنا جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود. حتی شما دوست عزیز!

پ.ن۳: ایما خان داداش پدرخوانده ای داریم که تازگی ها لطف فرموده علاوه بر خواندن پست ها نظری هم بر آنها می گذارند به این منظور در اینجا یعنی متن پست به سبب ارتباط با سردبیری بلاگ که حضرت خودمان باشیم پارتی بازی کرده در پاسخ به آخرین کامنشان عرض می کنیم: تصدقتان ما الان هم به زندگیمان می خندیم فردا که سهل است. ما اصولا به هرچیز از آن خودمان باشد می خندیم تنها مشکل اینجاست که چیز زیادی از آن خودمان نداریم که همان زندگانیمان هم کرایه ایست...

 


تعداد بازدیدکنندگان: 57719

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .