ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386
سیگار؛ این متبرک ملعون*

ما او را می کشیم، او ما را می کشد... ما چرا او را می کشیم؟ او زنده نیست اما توگویی او حرف می زند؟ چرا او حرف می زند؟ بعضا بوی بدی هم دارد،‌ لعنتی!  گاهی خوب و گاهی حالت را بهم می زند. چرا ما دست از سر او یا او دست از سر ما بر نمی دارد؟ بعضی هاشان گران و اغلب ای بدک نیستند.

چرا ما می پرسیم؟ پرده افتاد پس از طرح سوال... ابدی شد قصه طرح سوال.*

* برگرفته از "سلام،‌ خدا حافظ" مرحوم پناهی.


دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست*

  عید رضا هم عزا شد تا ما برویم و در غم رفیق شفیق دیگری شریک شویم. بلف می زنیم که عمرا بتوانیم چنین کنیم. آخر ترم قبل داداش کوچک اوس حسن اول ترم جاری پدر جوان رضای عزیز. مرگ در این سال ها دست از سر ما. رفقا و اطرافیانمان برنمی دارد. گویا ازرائیل کور شده ما را نشانه می گیرد بغل دستی را جوان مرگ می کند. عجب روزگار گهی شده: سپوختمان.

  رضای عزیز امروز می دانستم که دیگر پدر نداری همان وقت که تماس گرفتی و گفتی یتیم شدم. به تو من چه می بایست می گفتم. غم نخور... زندگی همین است مرگ حق است؟ گه در این حقیقت که جز رنج بدبختی ماها چیز دیگری برایمان ندارد. سهم ما هم از حقیقت گویا سوخته های تلخ آن شد.

  رضای عزیز پس فردا می بینمت چه بگویمت؟ خودت می دانی به حرف هایی که معتقد نیستم بر زبان نمی آورم. چیز دیگری هم که نمی شود گفت. رضای عزیز متهم ام کرده اند که بلد نیستم چیزی بگویم تسلایت بدهم وقتی ناله می کردی. آن را می پذیرم. غم آخرتان باشد که نشد حرف. ما که غم آخری ندیدیم همه شان لعنتی ها دنباله دارند ول کن نیستند.

  کی می شود ما غم آخر دیگران بشویم تا از شر این غم آخر گفتن ها و غم و آخر شنیدن ها خلاص شویم.

  کلیشه... کلیشه... دروغ های آشکار... زبانی که نمی چرخد... گلویی که بغض دارد. تو گریه می کنی و ما واقعا درکت نمی کنیم.


پنجشنبه 19 مهر ماه سال 1386

ایما وقتمان را طلا می کنیم آنگاه طلاها را پول و سپس خرج پرکردن وقتمان می کنیم و به این دور باطل و نیز ابتذال شرح حال نویسی در بلاگ دچار می شویم. اک هی... .


دوشنبه 16 مهر ماه سال 1386
در باب گندزنی و گُه خوری

1- آدمی خیلی زود به شرایط عادت می کند. مثلا شده بینی محترم یا محترمه ای به بوی بدی عادت کرده است اما توی غافل می گویی اَه عجب بویی و طرف محترم یا محترمه می گوید من که چیزی حس نمی کنم!

2- مثلا ایما که گند زده ایم به زندگیمان یا اگر بخواهیم ادبی صحبت کنیم "در گه خود غلتیده ایم" خوب، رفقا! به آن عادت کرده ایم و وقتی می گویند این چه گندی است بالا آورده ای، ایما از روی گُه خوری زیادی نیست که آن را انکار می کنیم: فلاش بک، بند اول.

3- مولایمان صادق هدایت می فرمایند "این که دیگر به به و چه چه ندارد" واضح است که نباید سیگار بدست، در تحسین طرف بگوییم "روشنفکر است و چه عریان از خودش حرف زده است".

پ.ن: ما ملت در تحویل گرفتن خودمان که کم نمی آوریم که... که... که؟! توجه کنید به حرف های آن راننده تاکیس که می گفت ایرانی ها باهوش ترین  مردمند یا آن پدرژپتو که می گفت آمریکا را ما می گردانیم.


یکشنبه 15 مهر ماه سال 1386
کجا دانند حال ما

  بجای شب تا سحر همیشگی امروز سحر تا صبح به بحث نشستیم و این نشان از تغییر و حضور مهمان در جمع ما بود. خانه ما یکی دو روزیست که میزبان پدربزرگ من است. 3 به 1 همه ما از او شرحی می خواستیم بر وقایعی که از دغدغه هایمان بود و او از تاریخ و تجربه زندگی 74 ساله اش می گفت: از خاطرات اداره فرهنگ و هنر رژیم سابق، سیاست و حکومت شاه، از جنایت ها و به زعم خودش بی بته بازی های بریتانیا، از جوانان و دانشگاهیان امروز که او بسیار امیدوار به آنان می نگریست و از آنچه همیشه مورد علاقه او بود، تشیع و تاریخ تشیع.

  بابابزرگ راه را رفته امروز معتقدتر از همیشه بی تعصب و البته با منطق و ارجاعات خودش استدلال می آورد. من هم پنج یا شش سال پیش از دریچه کتابخانه او بود که پا در راهی گذاشتیم که در آن نه نهایت پیداست و نه بدایت! نمی دانم چه شد که استثنای خانواده شدم و نمی دانم چگونه آن کتاب ها و آن سبک زندگی آن هم در محیطی فوق مذهبی مرا به این ناکجا آباد کشاند.

  آنچه مانده نوستالوژی زنگی آرام گذشته و حسرت آرامش دیگران است. من و عبدالله نه معتقد به چیزی نه عشقی و نه حسی. به گرفتار گرداب شدگانی می مانیم که گاهی در یک سو می چرخیم و گاهی هم مخالف هم. تشنه هایی که در گرداب خفه می شوند و اشتیاق بازگشت به صاحل امنی که دیگر هیچ یک از مختصات آن با مختصاتشان سازگار نیست: چه بر حق، چه ناحق. که مختصات ما بی مختصاتیست و جهت ما بی جهتی! دمی استوار در جهت و دمی دیگر همچنان استوار اما گام در مخالف آن جهت! مسخره خاص و عام شدیم.

  این زمانی به خاطرم آمد که پدربزرگ وقتی روی صبحت اش با منبود مبنا را پیش فرض هایی قرار می داد که گمان می کرد ما هر دو بر آن توافق داریم اما نمی دانست برخی از آن پیش فرض ها برای من سراسر بی اعتبارند. ای کاش دل آن را داشتم تا بفهمانمش چه بر سرم آمده. پیرمرد مهربان با ایمان را نمی شود آزرد او که روزی از اینکه نوه اش در کودکی پشت سر وا نماز می گذارد شاید دشوار بتواند قبول کند همان نوه امروز گاهی نماز نمی خواند و پرستش و سوژه پرستش را هم زیر سوال می برد و گاهی اگر می خواند اصلا نمی داند برای چه.

  دلم نمی آید پیرمرد را ناامید کنم، بگذار دلش به نوه اش خوش باشد. گفتم شاید از دانشگاه اخراج شوم –که تحمل ندارم در چشمانش نگاه کنم و بگویم اخراج شدم- می گوید گاهی باید "تقیه" پیشه کرد. پدرجان تقیه کجا بود؟! آن را برای مسلمانان گفته اند. ما که همینطور سرگردانیم میان دعوای طرفین! گاهی از این می خوریم و گاهی از آن.

  ای کاش یادش باشد روزی را که می گفت: کسی که راه می رود ممکن است اشتباه برود اما ترس از اشتباه نباید مانع از رفتن شود. ما که راه را گم کردیم، درست و غلطش بماند.

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه ای برونا ای کوکب هدایت- حافظ


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50266

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .