ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386
یک ترس قدیمی

  هرچقدر به روز کنکور نزدیک تر می شوم ترسی که نمی دانم یکدفعه از کجا سروکله اش پیدا شد بیشتر می شود. این چندمین بار است که کنکور می دهم. ترس ایما از کنکور همانقدر عجیب است که ترس زائو از زاییدن شکم نهم!


شنبه 26 آبان ماه سال 1386
عزا و عروسی: رسوم جهان سومی

  دیروز روز بدی بود. خانم والده را بردیم بیمارستان عیادت یکی از اقوام، از بخت بد ایما در اتاق همان فامیل دور، زنی جوان: ۲۴ ساله، در حال احتضار بود؛ ما آنجا بودیم که آن بیچاره جان سپرد. اینطور که ماشنیدیم آن زن بچه دار نمی شد و حالا که پس از ۷ سال بچه ای نصیبش شده بود بلای جانش شد حاضر بود جان بدهد اما بچه سالم باشد. بلاخره بچه که نماند هیچ خودش هم رفت. قومی که می خواستند قدم نو را جشن بگیرند به سوگ نشستند.

  خیلی جالب بود. همان شب ما به جشن عروسی هم دعوت بودیم. ایما که همینطور سرخود دیپرسیم دیپرستر شدیم و در خانه ماندیم. این هم دنیای ما عزا و عروسی در یک روز. اما ایما نمی دانیم چرا همیشه باید در کشورهای بخت برگرشته ای مثل این مرز پر گهر ما باید همیشه آمار این دو فقط بالا باشد... .


سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386
کنجیشکک اشی مشی لب بوم ما مشین

  امین عزیز حالا دیدی که ما از سر دل خوشی نبود که درگیر می شدیم و خودمان را درگیر می کردیم. امین عزیز دعوای ما سر "نفس" بود، ما ادعای زیادی نداشتیم. ما دانشجویان بیکاری نبودیم.

  امین عزیز ما دل خونی داشتیم. امین عزیز ما دل خونی داریم. حالا خودت بهتر از ما می بینی. ما که اینهمه پا روی دم اینها گذاشتیم یک شب هم بازداشت نشدیم. اما تو که نه کاری به کار اینها داشتی و نه کاری به کار "بازی های دنیا" الان گوشه زندانی.

  امین عزیز ما آدم های معتقدی نبودیم اما برای آزادی عقیده خودمان را به زمین و زمان می زدیم. و الان تو بخاطر اعتقادت در زندانی. می دانم چه می کشی؟ همانگونه که تو می دانستی ما چه می کشیدیم.

  امین عزیز اینها را ول کنی خدا هم از دستشان در امان نمی ماند. همانگونه که الان بنده هایش در اما نیستند. امین عزیز تو با که درددل می کنی؟ نمی دانم. طعم زندان به خاطر آزدی به گمانم بد نباشد اما به خاطر عقیده را نمی دانم. امین عزیز تو مبارز نبودی. تو یک مومن بودی. امین عزیز حرف زیاد است اینجا می توان نوشت؟ نه؟! اینها را باید با که گفت؟ تکرار حرفهای تکراری به چه درد می خورد؟ تکرار تجربه، تا کی؟ امین عزیز گویا تا ما زنده ای از این بن بست گریزی نداریم.

  امین عزیز! تو در زندان، ما در تبعید، چه فرقی می کند هرکجا که رفقا نباشد آنجا تبعیدگاه می شود حتی اگر خانه ات باشد.

  دوره ما بد تمام شد. از روزی که گفتند بردنت زندان بغض کردم. نمی دانم چه کسی برای شما که صدایتان در نیامی آمد، صدایش در خواهد آمد؟ کسی برای احقاق حقوقتان بیانیه می نویسد، امضا جمع می کند؟ تحصن، اعتراض... نه این روزها همه یا دربندند یا در توهم انقلاب، یا سرخورده.

---

بعید می دانم نظری در این خصوص داشته باشید، همانطور که خودم! اتفاق جدیدی نیست. همیشه از این اتفاقات در این مملکت می افتد فقط هر دم قرعه به نام یکی. با این همه اگر چیزی برای گفتن داشتید آن را به پای نوشته عبدالله و در اینجا بگذارید.


یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
کبوتر با کبوتر باز با باز، کند همجنس با همجنس...

  چه شباهت جالبی بین وضعیت دانشجویان ایرانی و ونزوئلایی، برادر احمدی نژاد و رفیق چاوس است! دیروز اعتماد خبری از ونزوئلا و تظاهرات ۸۰ هزار دانشجو علیه چاوس و سیاست هاش چاپ کرده بود. مثل اینکه سلف ونزوئلایی احمدی نژاد می خواهد ریاست دانشگاه ها را افراد مورد نظر خودش قرار دهد و به این ترتیب دانشجوها هم بخاطر بخطر افتادن استقلال دانشگاه ناراضی هستند. روسای فعلی دانشگاه ها در ونزوئلا از طریق انتخابات درون دانشگاهی به این سمت رسیدند و عموما مخالف رییس جمهور مشابه رئیس جمهورمان هستند. خیلی جالب است که در آن طرف دنیا، در پاریس سوربنی ها هم علیه سارکوزی و سیاست های ضد سوسیالیستی اش سر و صدا راه انداخته اند. خوب بلاخره سارکوزی درصدد اعمال سیاست های کاپیتالیستی است و بلاخره سوسیالیست شدن دانشجوها که همیشه مخالف دولت ها هستند عجیب نیست. اما برای من یکی قابل درک نیست چرا در ایران بعضی دانشجوها جو گرفته می شوند و فکر می کنند در MIT و سوربن درس می خوانند و زرت سرخ می پوشند - تیپ چگوارایی می زنند؟! رفقا اینجا ایران است دولت شما متحد دوتا کج و کوله از خودش بدتر مثل کوبا و ونزوئلاست. دست بردارید از حماقت.

نتیجه سیاسی: دانشجوی خوب در همه جای دنیا دانشجوی مرده است.

تبصره: در اینجا منظور از دانشجوی مرده دانشجوی درس خوان است.

ارتش ونزوئلا دانشگاه را اشغال کرد- اعتماد


شنبه 19 آبان ماه سال 1386
از این روزها و یاد یاران: حسرت

  سهم ما از این روزها شده نسخه ای از اعتماد و نخی از وینستون لایت. اولی زیاد و آن دیگری بسیار کم برای یک روزمان است.

  دلمان برای حضرات رفقا: ابی(بر روی الف فتحه بگذارید)، رضا جز-جز، امین عارف، حمید استیل، روحی استرس(که اینک وظیفه خطیر استرسی خانه را در نبود حسن استرس برعهده گرفنه اند)، موسی(نخواند موسا) و اسی عزیز تنگ شده است. هرچند در آنجا می خواستیم سر به تن هیچکدامشان نباشد و آرزو می کردیم لحظه ای در خانه تنهایمان بگذارند اما اینکه می گویند دوری و دوستی چندان هم چرت نگفته اند.

  بیشتر از همه دلمان برای وجود مبارک خودمان در آن خانه تنگ شده است. به آن گوشه ای که همیشه به سویش می خزیدیم و  آخ که چه امنیت و آرامشی... .

  حیف که زندگانی فلاش بک ندارد.


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50273

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .