ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

چرا باید میوه ای برای "نخوردن" خلق شود؟


جمعه 23 آذر ماه سال 1386
شلوارک های انقلابی؛ انقلاب های نارنجی!

ایما همیشه آرزو داشتیم همینطور که در جلسات زیرزمینی با این تیپ لیبرالیمان(!) حاضر می شدیم؛ می توانستیم طی یک انقلاب دانشجویی چونان مه ۶۸، با همین تیپ در دانشگاه حاضر می شدیم و آناراشیستی بازی در می آوردیم!


یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
سه دَم و یک دنیا توهم!

  ما بلاگریم، از این رهگذر ممکن است با چندین بلاگ ارتباطی مستمر داشته باشیم مثل: دَم، دمدمی و دمادم، نویسنده های این هر سه بلاگ برای ما اشخاصی ناشناخته اند به این معنا که شناخت ما از آنان محدود به یادداشت هایشان بوده و از سویی، تشابه اسمی و بسیاری دیگر از جمله محتوای پست ها ما را به شک واداشته که چند نفر این بلاگ ها را بروز می کنند؟ سه نفر، دو نفر یا یک نفر؟! واضح است بصورت مضحکی درگیر یک مسئله بغرنج فلسفی شده ایم: معرفت عینی یا objective knowledge که دکارت آن را طرح نمود، توسط لایب نیتس و هیوم به چالش کشیده شده و از جانب کانت ظاهرا نقطه پایان بر آن نهاده شد*.

  به عنوان بلاگری حرفه ای متوجه می شویم که نگارنده سودای آن دارد که به شکل نامحسوسی کنجکاوی ما را برانگیخته به خواندن بقیه پست اش ترغیب کند. همانطور که خود وی اعتراف کرده است مسئله فلسفی بوده و اگر خوب تامل کنیم می بینیم که به هیچ دردمان نمی خورد، پس همینجا از خواندن دست شسته با نوشتن کامنتی مثل: "عالی بود، به من هم سر بزن" او  را فریب می دهیم!

  اما مثل اینکه نه! خوب فکر نکرده ایم یا آدم بیکاری هستیم که می خواهیم به خواندن ادامه بدهیم؛ مشخص است که نگارنده دیشب نخوابیده، سر و صدای دانشجویانی الاف و تلویزیونی لعنتی مزاحم اش می شود و مهمتر از همه به دیوید هیوم ارادتی قلبی دارد. او می خواهد سر و ته پستی را که اصرار دارد عجالتا همین الان بفرستد با استفاده از تئوری های هیوم هم بیاورد و احتمال اینکه با طولانی شدن پستی پیچیده، ما آدم های بی فکر و بی کار را هم از دست بدهد گویا از نظر او کم نیست.

  می دانیم که در فیزیک مکانیک برای مدل کردن و در نتیجه حل مسائل از "ذرات بنیادین" کمک گرفته می شود، در فلسفه آن را monad(جوهر فرد) می نامند. موناد قائم به ذات، نابود نشدنی و عواملی هستند که accidents(عوارض) از آنها ناشی می شوند. مثل اتم و ماده، بلاگر و محتوا! ما البته کاملا به این موضوع واقف هستیم که بلاگ ها خیلی راحت نابود می شوند اما در این بحث آنها را موناد فرض می کنیم چراکه این موضوع در بررسی مسئله نخستین که در پاراگراف نخست به آن اشاره شد خللی ایجاد نمی کند.

  بلاگ های مورد بحث از جهات بسیاری با هم تفاوت دارند و این امکان هر کدام نویسنده ای منحصر به فرد داشته باشند منطقی به نظر می رسد. ضمن اینکه by defoult بلاگستان ایجاب می کند هربلاگ یک بلاگر داشته باشد نه یک بلاگر چند بلاگ(بلاگ های گروهی تکلیفشان روشن است) منظور این است که چنین چیزی در بلاگستان رویه محسوب نمی گردد. از طرف دیگر ما می توانیم با توجه به محتوا، گاهی ادبیات، نام و تاپیک های مورد بحث بلاگ های اشاره شده آنها را از رویه بلاگستان خارج می کند. اصل مشهور identity of indiscernibles(اینهمانی امور غیرقابل تشخیص!!) در فلسفه بیشتر به این ضن ما دامن می زند: اگر دو چیز الف و ب دارای خاصه های عینا یکسانی باشند، در آن صورت عین هم خواهند بود. چنانچه اگر جای آنها را در هر گزاره عوض کنیم کمترین تغییری در ارزش صدق گزاره پدید نیاید. تردیدی نیست که اعمال انسانی محمل چیز عینا یکسانی نیست؛ اما با مطالعه مستمر و از روی علائق و سیر تحول اندیشه می توان با تقریبی دقیق آن را عینا یکسان دانست. اکنون با توجه به شواهد و مطالعات کافی ما می توانیم نویسنده هر سه بلاگ را یک نفر بدانیم. البته ما (منظور رضا مشتاق و مرجان) پیشاپیش این کار را کرده ایم!

  با مطالعه بیشتر متوجه می شویم فلسفه با ایده ها و تئوری های معلق مانده اش که نه ثابت شده اند و نه زیر سوال رفته اند، با ما بازی می کند:

  pre-established harmony(هماهنگی پیشین بنیاد) نظریه ای است که بیان می دارد موقعیت مونادها نظیر دو ساعت است که تیک تاک آنها هماهنگ و با نظمی مستمر صورت می گیرد بی آنکه این همزمانی محصول رابطه ای میان دو ساعت باشد. این برای رد تئوری قبل در زمینه بحث ما کافی است بگذریم از اینکه لایب نیتس اعتقاد داشت خدا قادر است از همان ابتدا هماهنگی ای از این نوع میان موناد ها بوجود بیاورد. (موضوع آنچنان روشن است که سخنی دیگر تنها سبب بیشتر شدن بی مورد حجم یادداشت خواهد شد؛ نگارنده فکر ما را خوانده از اضافه گویی و بالطبع گزافه گویی پرهیز می کند.)

  این نشان می دهد که فیلسوفان پفیوزان عالم اند و روش شان همواره روش های پفیوزیتیویستیست! با این تعبیر نگارنده تلاش می کند خود را از اتهام فیلسوف شدن دور نگه دارد: برای خودداری از تکرار اشتباهات خود را راحت می کنیم از دیوید هیوم empiricist(تجربه گرا) راه چاره می طلبیم. آنچه مشخص است وجود عینیتی خارجیست یعنی اینکه بلاخره یا این سه بلاگ توسط سه نفر اداره می شوند یا یک نفر هرسه را مدیریت می کند.

  نظرات هیوم را چنین صورت بندی می شوند: "تنها تجربه ای که می تواند چیزی را برای من تایید کند، تجربه خود "من" است. تجارب من آنگونه هست که به نظر می آید، و آنگونه به نظر می آید که هست، زیرا اینجا "به نظر آمدن" همه چیزی است که هست." اما می توان مطمئن بود که "به نظر آمدن همه چیزی است که هست"؟ سطحی چوبی را شما چگونه می بینید؟ وقتی با میکروسکوپ هزاران بار در آن دقیق تر شوید چگونه می بینید و اگر باز هم دقیق تر شوید چگونه؟! مثل اینکه ما از معرفت عینی عاجزیم! در ثانی ما همه چیزی را که می بینیم و همه چیزی را که می شنویم و کلا عینیت را از دیدگاه خود نظاره می کنیم. چه تظمینی وجود دارد که اصولا همه اینها توهمات ذهنی ما نباشند؟ شاید بتوانیم بگوییم می توان با کمک دیگری و دیدن یک چیز از دو منظر عینیت آن را ثابت کنیم اما چه تظمینی وجود دارد خود آن دیگری هم توهم ساخته ذهنمان نباشد؟!! البته ما قصد نداریم بیشتر پیش برویم؛ چون پیشروی بیشتر مباحث بیشتری را می طلبد که از حوصله و وقت ما خارج است. گویا نگارنده هم در این تصمیم با ما هم عقیده است که به اندیشه های سادیسمی خودش افسار می زند. او جایی دیگر به مخاطبانی چون ما نیاز دارد.

  اثبات اینکه سه بلاگ مورد اشاره بلاخره چند نویسنده دارند از راه فلسفه به جاهای خطرناکی ختم شد. یا شاید این خواست ذهن مریض نگارنده بوده است و نه ضعف فلسفه. باری اینکه این سه بلاگ را کلا توهم بدانیم یا دستکم هرسه را از یک نویسنده بدانیم احتمالا به نفعمان باشد چراکه توهمی از دوش ذهنمان برداشته خواهد شد در این صورت ما به نوعی اسیر خواسته های این نگارنده روانی نشده ایم؟

  ما باید بیشتر با خود فکر کنیم، شاید بهتر باشد بیشتر در ادبیاتمان تجسس کنیم؛ آنجا که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها بخصوص که یکی از آن مردم خیام باشد:

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است      وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد       وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است!

  ولی اگر در دنیای امروز بخواهیم خودمان را با چنین اراجیفی سرکار بگذاریم آیا کلاهمان پس معرکه نخواهد بود؟! چرا! متاسفانه انسان های باشرافت و بانزاکتی هم هستیم و ممکن است از جنس مخالف یا فک و فامیل نگارنده یا حتی اطلاعاتی مملکت هم باشیم! پس آیا می توانیم با جوابی کوبنده به این نگارنده دیوانه، عقده های دل خودمان خالی کنیم و بگوییم: خیام [...] گفت!!!

  مثل اینکه نمی توانیم! اما این کار را کردیم! خوشبختانه اکنون تعداد ما بسیار کم شده است و خیلی ها خیلی پیشتر از اینجا از متن کنار کشیدند؛ پس می توانیم این موضوع را بین خودمان بگذاریم و نگذازیم جایی درز پیدا کند. مثل خیلی چیزهای دیگر، مثل تفکر توهم.

*ما از آنجا که انسان های اهل مطالعه ای هستیم دانستیم که نگارنده تمام این گنده گوزی های فلسفی را از کتاب کانت نوشته راجر اسکرون به ترجمه علی پایا وام گرفته است.


پنجشنبه 15 آذر ماه سال 1386
بیانیه دَم به مناسبت فیلترینگ دمدمی، میلاد دمادم و روز دانشجو

  باور بفرمایید ایما هرچه به پدرخوانده گفتیم در اولین پُست که آدم دَم از مرگ نمی زند، کیبوردت را گاز بگیر و خلاصه از این حرف ها... گوش نداد که نداد. این شد که هنوز یک هفته از تولد دمادم نگذشته بود که دمدمی فیلتر شد! اگر خودتان اولین پُست دمادم را ملاحضه بفرمایید متوجه می شوید که دقیقا دمدمی به این علت فیلتر شد که مادر دمادم بوده و بنده خدا سر زا عمرش را داد به شما. به هر حال از آنجا که جمهوری اسلامی تنها الگوی حکومت الهی بر زمین است لابد این هم کار خدا بوده؛ ما هم که همیشه و همواره راضی هستیم به رضای خدا.

  ایما به عنوان پدر بلاگ های رسته دَم قبل از اینکه سایه دمدمی در بلاگستان حلول کند و بر سرمان خراب شود فرصت را غنیمت شمرده از همین تریبون رسما آمادگی فنی خود برای فیلتر کردن از بیخ و بن هرگونه بلاگ مشتقه دَم اعلام می داریم، کدش را هم داریم آماده! این را از این بابت گفتیم تا بار دیگر با تجدید بیعت با آرمان های متعالی رفیق فروشی و دم فروشی و خودفروشی و هرچیز دیگری که بتوان در جمهوری اسلامی فروخت* رذالت خود را چونان مشت محکمی بردهان دَمزدگان زده و نیز اعلام می داریم که اگر احیانا فیلترینگ دمدمی بدلایل سیاسی یا سکسی(!) صورت گرفته است ایما از این لحظه هیچگونه اشتراک و ارتباط فکری، سیاسی، سکسی، عقیدتی، و حق مسلمی با نویسنده دمدمی نداشته و ارتباط قبلی مان نیز ناشی از ساده لوحی خودمان بوده که پیشاپیش حاضریم بدون هیچگونه ارشادی در صدا و سیما عزیز شجاعانه اعتراف کنیم. همچنین در آستانه روز دانشجو به دشمنان دانشجو و دانشگاه هشدار می دهیم که ایما امسال در ۱۶ آذر هیچ گ.ه.ی نخواهیم خورد. و من الله التوفیق- دم دمدمی زاده ۱۶ آذر ۱۳۸۶ 

* به لیست فروش، وطن فروشی را هم اضافه می کنیم که البته به دلیل استقبال شما بینندگان عزیز(!) آن را با احتساب سهمیه ۵۰ درصدی برای جمهوری اسلامی به مزایده می گذاریم. حالا هرکس که پولش بیش!!


یکشنبه 4 آذر ماه سال 1386
ناگریز از مرکز

  در طول هرزه گردی هر روزه‌‌‌، بدون توجه به اطراف همینطور راست شکمم را گرفته بودم و می رفتم که احساس کردم شخص سمت مقابلم به من زل زده است و نزدیک ترمی شود. آنچنان محو من شده بود که آدم به جنسیت خودش هم شک می کرد! به ذهنم رسید نکند این عابر ناشناس هم بخواهد از مضررات سیگار‌، حیف از جوانی و همین اراجیفی که همه می گویند بخواهد برایم اظهار فضل کند... واقعا همین را کم داشتم. اما نه‌، آن یارو جوان تر از آنی بود که بخواهد یکی مثل خودش را نصحیت کند هرچند که به ظاهر و قیافه و بخصوص ریش بزی اش می خورد چند سالی بزرگتر از من باشد. به خودم گفتم "یک چیزیم می شود، چرا بی خودی به مردم مشکوک می شوم".

  یارو به من که رسید از حرکت ایستاد‌، شکم بی خود نبود، نگاه هیزش تودل آدم را خالی می کرد. فکر هر چیزی را کرده بودم الی اینکه برگردد بگوید "شما تا بحال مربای توت فرنگی را امتحان کرده اید؟" گو اینکه از آن سوال مسخره و ناگهانی اصلا تعجب نکرده باشم با لحنی قاطعانه گفتم "نه آقا!".

- می توانید همین الان این کار را انجام بدهید.

- همین الان؟! من مربا وسط خیابان از کجا بیاورم؟ لابد این هم شیوه جدید تبلیغات است؟! حتما با خودتان آورده اید!

- نه من مربایی ندارم، تبلیغاتچی هم نیستم. خواهش می کنم اینکار را بکنید کار سختی نیست، من شما را به اینکار دعوت می کنم. در واقع این کاری است که من باید همین الان انجام بدهم‌، حتما به من کمک خواهید کرد. می دانم به نظرتان کمی عجیب می رسد. اما به شما اطمینان می دهم نفع هر دوی ما در این کار است. شما که نمی خواهید وجود ما را زیر سوال ببرید؟!

  از حرف هایش سردر نمی آوردم اما باید اعتراف کنم آن حرف های بی سر و ته بدجوری ترساندم. او من به توضیح داد که می توانم در ذهنم خواسته اش را انجام بدهم، از نظر او این با واقعت فرقی نداشت. مزه و بلعیدن و حتما بعدا ریدن اینها همه ظواهر بودند. هذیان های آن مردک مو را به تن آدم سیخ می کرد: این فرقی ندارد با واقعیت، شما از کجا می دانید که به زودی نابود نمی شوید؟ منظوم مرگ نیست. آنچنان که انگار اصلا نبوده اید! تصور کنید ما همه عالم ذهن و خیال و یکی دیگر را تشکیل می دهیم، دیوانه ای که اگر طبق سلسه دستورات بازی او پیش نروید و نقش مورد پسند او را بازی نکنید آنقدر کم رنگ می شوید که ممکن است برای همیشه در سیالیت ذهن او محو شوید. اینکه چگونه نقش من در بازی دعوت از شخص شما برای مربا خوردن شد خود داستان طولانی دیگریست اینها سلسه وار بین موجودات جاری است. سهم من همین کار مسخره شده است البته می بینید که وجود من در گروی همین کار مسخره است. نمی دانم کار شما چه خواهد شد و مسخرگی آن تا چه حد می تواند باشد. به هر حال اینها به من مربوط نمی شود، شاید به شما هم مربوط نباشد. اصلا ما چکاره ایم؟

  اینها را گفت و آنچنان هیجان زده از کنار من رفت که دنیایی را نجات داده است! طبق گفته هایش کم از نجات یک دنیا هم نبود‌‌: دنیای خودش.

  گیج و منگ به خانه که آمدم مادرم از فروشنده چاپلوس سوپرمارکت می گفت که با زبان بازی یک شیشه مربای توت فرنگی به او قالب کرده بود! احساس کردم آن مردک بی سواد بی سروپا در نظرم ارزشی وصف ناشدنی پیدا کرده است.

  بگذریم... از آن ماجرا چندین سال گذشته است. بلاخره وظیفه من هم این شد که این ماجرا را برای شما تعریف کنم. اینکه چطوری آن به من محول شد خودش داستانی طولانی است که به قول آن یارو "به ماموریت وجودی ام ارتباطی ندارد". شما که به من نمی خندید؟ ترس اینکه آدم در ذهن آشفته و شلوغ یک دیوانه گم و گور شود خودبخود کارهایی را به آدم تحمیل می کند؛ هرچند که احمقانه به نظر برسند.

ــــــــــــــــــــــــــــــ

حلقه سوم سرانجام به سلسله دمدمی ها پیوست. پدر خوانده دمادم همانی بود که قرار بود در دمنامه بنویسد.


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50257

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .