ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 25 دی ماه سال 1386
ماجرای یک خبر: وقتی نظامی ها خبرنگار می شوند

  از ماجرای شناورهای نیروی دریایی سپاه و ارتش آمریکا در تنگه هرمز که خبر دارید؟

  اولین خبر را اگر اشتباه نکنم بی بی سی مخابره کرد، آنطور که بخش فارسی آن را گزارش داد نشان از درگیری لفظی قایق های سپاه و رادیومن ناوشکن آمریکایی در خود داشت. منبع این خبر در آن گزارش مقامات پنتاگون عنوان شده بود. بعد از آن سی ان ان همین داستان را با آب و تاب بیشتر و همراه با تصویری از عرشه ناوشکن آمریکایی در تلویزیون پخش کرد که احتمالا از ماهواره ها دیده اید. بعد از سی ان ان صدای صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم در آمد و تصاویر دیگری از داستان فرستاد روی آنتن که آن هم از جانب سپاه تهیه شد بود. این که اصل ماجرا چه بود، بماند که ما هم دنبال دردسر نیستیم و خودتان بهتر می دانید که چیزی نبود!(فعلا کسی حوصله جنگ-منگ ندارد)

  اما واکنش بعدی بی بی سی جالب تر از همه زمانی بود که در بی بی سی ورلد تصاویری از این و تصاویری از آن یعنی صدا و سیما و سی ان ان را برد روی آنتن و گوینده خبر گفت ماجرا این است که می بینید و ما هم منابع دیگری نداریم. راست و دروغش با خودشان!

  خیلی جالب است که هر دو تصاویر گرفته شده که بعدها رسانه ای شده اند از جانب نیروهای نظامی ایران و آمریکا بودند. این وسط فکر می کنم تنها بی بی سی بود که دنیا را به آخرتش نفروخت و "اخلاق روزنامه نگاری" را زیر پا نگذاشت.


یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
این زندگی بدبختمان را اینقدر تَُف و لعنت کردیم که لعنتی و چسبناک شد.

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386
جنتلمنی به نام مهندس بازرگان

  تاریخ اخیر ایران را که مطالعه می کنی بنظرم تنها چهره ی شاخصی که آدم را به یاد اسطوره: مصدق می اندازد بازرگان است. مگر خرده پوپولیسم آن رهبر ملی را فاکتور بگیریم و اندیشه دینی و حتی مبارزات ایدئولوژیک را به آن بیافزاییم که این خود تو را به یاد علی شریعتی می اندازد. اما برخلاف شریعتی مرحوم بازرگان اگر مبارزی ایدئولوژیک بود در آن جانب عملگرایی را نیز نگه می داشت و اگر در عرصه سیاست بازی می کرد عمل اش چنان بود که یک حرفه ای.

مهندس بازرگان در جوانی

  شگفت اینکه در هر دو او یک بدعت گذار محسوب می شود: در سیاست صداقت را رها نکرد و در مشی ایدئولوژیک خود هیچگاه به دام تگماتیسم نیافتاد.

  وقتی در آنچه از زندگی او تعریف می کنند و نیز سخنان اش دقیق می شوی عجیب وسوسه می شوی که غیر از کلیشه لیبرال چیز دیگری بخوانیش: بازرگان یک جنتلمن ایرانی.

تاکید: شماره این هفته شهروند امروز به مناسبت صدمین زاد روز نخستین نخست وزیر است از دست ندهید.


سه شنبه 11 دی ماه سال 1386

ای بابا یکی پیدا شود ایما را خفه کند از این زندگی راحت بشویم.

پ.ن: زمستان را هر کاریش بکنی زمستان است هرچند که با آن خیلی حال می کنی.


دوشنبه 10 دی ماه سال 1386
خوشی ها گذرا - ناخوشی های پایدار

  دوباره شروع شد: نفس های پر دود و روزهای پردرد. زندگی رمانی و وضعیت درامی و بدبختی هایی که خودتان می دانید هر ایرانی دارد و دوتا هم خودتان بگذارید روی آن که شامل حال همچو مایی باشد که آداب و رفتار و گفتارمان سرشار از گنده گوزیست و با این حال آه در بساط نداریم که با ناله سودا کنیم... .

  چند صباحی بدجوری زندگی کردیم, آنچنان خوش بودیم که ندانستیم که هستیم و کجاییم و کمی زیاد روی کردیم و الان از شما چه پنهان مثل سردرد پس از مستی. مثل کرختی پس یک خواب خوش طولانی. حال خوش که نداریم هیچ-هیچ حال دیگری هم نداریم. 

  گاهی حرف هایی می شنوی یا چیزهایی می بینی که به قول هدایت روحت را در انزوا می خورد و می تراشد و اوقات تنهایی را به کامت زهر می کند: "ما باید بین محبت و آزادی انتخاب کنیم همانطور که بابای من کرد و من باید بکنم و تو باید بکنی" یا آن حرف پدربزرگ که پسرانش را می خواند "بیاید چندتا عکس بندازیم شاید دفعه بعد که آمدید دگیر ما نباشیم" و آن نگاه مادر بزرگ که حتی دل از هواپیمای بی جان حامل آنها هم نمی کند و خداحافظی های پر اشک و بغضی که جدایی های نامعلوم خونی از خون دیگر در پی دارند... .

سگ د ِ مین این زندگی سگی که ایما در این سگدانی داریم.

یک چیز دیگر:‌ هوای کوه داریم و شاید کمی گریه. تا ببینیم ایندفعه زخم از کجای وجودمان سرباز کرده.


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50282

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .