هر ساله ۱۹ بهمن اگر زمین و زمان ایما را به آلت تناسلی شان هم نمی گرفتند؛ دستکم مادری بود که میلادمان را تبریک بگوید. امسال اما همان حضرت هم فراموش کرد و هیچ نگفت. بهتر!
حالا ایما از آن مدل آدم(؟) هاش نیستیم که مثل دختران تازه شوهر کرده به هر بهانه ای جلو شوهرانشان قر بیایند که چرا سالگرد ازدواج و تولد و کوفت و زهرمار را فراموش کردی و فلان و چنان... این را می خواهیم بگوییم که ببینید خوشبختی ایما را که با چه حال می کنیم. هیچ چیزمان به آدمیزاد نرفته، نه فرنگی و نه نشرقی اش!
عنفوان جوانی ایما مثل اینکه چندان به دهان حضرات والدینمان خوشمزه نیامده. حق هم دارند[...].
اما از اینها که بگذریم هدیه بدی هم نگرفتیم از روزگار که چنان در و تخته با هم جور شد تا ایما هم مشکل خویش برپیرمغان ببریم دوش و در کنار ریلکسیشن گاه ابدی آن رند مَشتی شیرازی باشیم! و دقیقا در روز تولد، رکعتی نماز در شاهچراغ بخوانیم و چندان از این اتفاق به وجد آییم که بی توجه به سابقه نهیلیستی و لائیتیستی این چند سال اخیرمان جلوی همه اعلام کنیم که بعله این نصیب هر کسی نمی شود که دقیقا سالروز تولدش را در شاهچراغ جشن بگیرد. جمله را تمام کرده - نکرده بودیم که اخوی اکبر به طعنه میان حرفمان دوید که تو! تو این حرف را می زنی ملحد!! خواستیم جمع اش کنیم، گفتیم: نه! منظور یکی از انسان پاک و چه و چه و بلاخره تیر سخن از کمان دهان رفته بود و تلاش ایما هم بیهوده.
هرچه بود گذشت اما بار دیگر ایما را به فکری عمیق فرو برد و بار دیگر زیر قطعیت های موقتی این چند سال اخیرمان را خالی کرد و باز داستان اما و سوال در آغاز سال دیگری از زندگی.
* عکسی هایی هم از خودمان گرفته ایم، شد می گذاریم اینجا. البته بعدا. |