ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
فرجام کاری که نه پیروز گشتیم و نه رستگاری

  گفتیم تو خوشگل،‌ خوشفکر،‌ دینامیک حتی سکسی -این را پاک کردیم و به ارسال نرسید- به هر حال کسی که ایما قدرش را ندانستیم، شریعتی بازی در آوردیم. یک آدم بود نه دمدمی و ایما با زمین و زمان از در تساهل و تسامح(!) و طنز و شوخی با آن بیچاره که روزگاری را با ایما خراب کرد مضحکانه جدی! حتی آن لحظات آخر که دیگر او هم همینطور شده بود، شده بود دستیار جراح که خودم در آنالیز خودم که یک دمدمی.

  آرزو کردیم برایش آنطور که دوست دارد با آنی که دوست دارد زندگی کند. گفت: خرابی؟! البته نگفت حس کرد. خوب! نبودیم و نگفتیم اما ناراحت بودیم از دست او، نه!‌ که پرسید گفتیم: نه! از دست دنیای دون که عقیم است دختر دمدمی ای در جبر جغرافیایی ایما عرضه کند. گفت تا کمکت کنم تا ترک کنی. گفتم عزیزم مسئله ترک تو نیست، که البته نگفتم و مسئله همان بود! اضافه بر کلی مسائل دیگر که اگر نبودند این مسئله هم نبود.

  رفت و این دفعه این ایما بودیم که خواستیم تمامش کنیم،‌ ببینیم می توانیم دستکم در این دم ثابت قدم باشیم؟ یا باز همان ایدئولوژی وسوسه انگیز کو.ن ل.ق دنیا. ریدن بر اخلاق و شل شخصیتی که در آن بیرون ساخته ایم.

  رفت،‌ سوار بر همان چیزی که "ابی قدیم" اسب بزرگ سفید آهنی اش می خواند با ونگ ونگ در گوشمان و آن سوراخ دیگر، آکنده از دود غلیط مارلبورو البته این بار نه برای خلاصی از فکری که برای آزادی از دست احساسی برای گام در راه بی احساسی که نشد و ایما هنوز یک انسانیم بدبختانه از نوع جوان. جوانی که خوب! طبیعی است، کسی به رسمیت اش نشناسند که اینجا ایران است: مملکت علم و آینده(!، حتما چشم انداز بیست ساله و... !) و فقه و طهارت و طبیعی نیست که او هم زمین و زمان را به رسمیت نمی شناسد و تنها می شود. به روایت وودی آلنی: از تنهایی به کلوپی پناه می برد که اتفاقا به رسمیت اش می شناسد و دقیقا به همین خاطر دیگر برای عضویت در کلوپ انگیزه ای ندارد!! نق و نق و نق بلاخره پرت اش می کنند بیرون حالا مثل سگ جان می کند که دمی در آن کلوپ باشد.

 پ.ن۱: ایما از پی نوشت نویسی در بلاگ بی زاریم اما برای گفتن حرف هایی در "پی" چاره ای جز آن نداریم. دقیقا مثل بودن با زیبا رویی که شرح فراق یکی شان را آن بالا خواندید.

پ.ن۲: زیادی ارسطویی شد؟ که بود،‌ زیادی فرویدی شد؟ که هست، زیادی دمدمی شد؟ که [هیچ فعلی پا نمی دهد، خودتان چییزی بگذارید. معنا و مفهوم هم فدای سرتان]

پ.ن۳: اگر خدای دست به سینه ای دارید آرزو نکنید شفایمان دهد یا به راه راست هدایتمان کند(ر.ک: پست قبل) آرزو کنید این جسم نیمه جان از پس مازوخیست بازی های این ذهن بیمار روزمره به سلامت گذراند.

پ.ن۴: به یک دختر خوشگل، خوشفکر، دینامیک ترجیحا سکسی احیانا دوبَر -فکر بد نکنید ایما منظور بدی نداریم خودمان هم دوبریم، برای تفاهم بیشتر این قید عنوان شد- (حالا اگر فکر بد کردید کاملا درست فکر کردید چون ایما دقیقا همان فکر بد مورد نظر شما مورد نظرمان بود، اما بعد خواستیم اصلاح اش کنیم دیدیم که ریدیم بعد اینها را نوشتیم که بگوییم ایما خیلی صادقیم فی الواقع صداقت ما از سیاست ماست و سیاست ما واقعا از صداقت ماست. البته این خیلی ساده است، یک معادله شبیه به ریاضی که پرگشت پذیر است پس منطقی است پس... ای بابا... چقدر حرف!) نیازمندیم!! متقاضیان عزیز به وزارت ارتباطات دمستان مراجعه فرمایند! گزینش علمی زیرنظر پروفسور پدرخوانده و گزینش اخلاقی عرفانی زیر نظر استاد عبدالله.

پ.ن۵: به کدامین گناه ایما پای عبدالله و پدرخوانده را به خل بازی های خودمان کشاندیم؟ این نه از سیاست ما بود نه از صداقت ما: از خل بازی ایما. و به هر حال این است عاقبت رفیق پایه شدن با یک دمدمی، پس متقاضیان عزیز به وزرات مربوطه مراجعه نفرمایند. (تصویر عبدالله یا پدرخوانده البته ترجیحا عبدالله (چون شبیه مخمل خانه مادر بزرگه بود است!) شطرنجی شده در TV: من پشیمانم! از این دمدمی حظر(به املای لغت توجه نفرمایید چون الان مثلا شما دارید اینها را می شنوید)  کنید.

پ.ن۶: قابل توجه مانیتور کنندگان دسته اول همان ها که فکر می کنند دوستمان دارند: من حالم خوب است نقطه

پ.ن۷: قابل توجه مانتور کنندگان دسته دوم همان ها که ما فکر می کنیم از ایما بیزارند: من تمام مطالب این پست را و هر پست مسئله دار را برای همان آینده ای که می خواهم خدا توفیق اش را ندهد تکذیب می کنم،‌ شوخی هم نمی کنم. بنده هر موردی شما فکر کنید دارم غیر از مورد اخلاقی(البته منظور اخلاق شما و الی از نظر خودم خیلی هم غیر اخلاقی ام) که البته فکر نمی کنم مربوط به حوزه استحفاضی شما باشد مگر اینکه موارد اخلاقی مصادیق اقدام علیه[...] باشد. به هر حال ما هرگونه اقدام [...] انجام دهیم از طریق سکس قطعا چنین اقداماتی نمی کنیم اصلا ما آقا این کاره نیستیم، شاید گهگاهی زیر پتو تحصن کنیم اما یک دست که صدا ندارد! دیروز هم در رستوران قطار موردی توسط برادرانمان در نیروی انتظامی مشاهده شد که ارشاد و سپس به گوپه خودم هدایتم کردند. آنگاه که... .

پ.ن۸: قابل توجه دو مانیتور کننده عزیز که هم ایما دوستشان داریم هم آنها ایما را: ایما حالمان خوب نیست نقطه کجایی خراووو نقطه

پ.ن۹: قابل توجه تمام مانیتورکنندگان غیر از موارد پی نوشت های ۶ و ۷: من هرجا از کلمه من در این وبلاگ استفاده کردم شدیدا آن متن را تکذیب می کنم.

پ.ن۱۰: قرار بود این پست اشک ایما را در بیاورد اما نمی دانیم چرا الان می خندیم. ایما الان مصداق انسانی هستیم که گلاب به روی شما روی ایما هم به دیوار آلت تناسلی زنانه اش خل شده است. هفته ای که ایما پشت سرگذاشتیم خدا هم اگر می گذاشت خل می شد. آخه شب تو حرم! نمایشگاه بدون کتاب! استراحت با استرس!


تعداد بازدیدکنندگان: 50263

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .