ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
پدرخوانده! دیدار به قیامت

  احساس می کنیم زمان بجای حرکت خطی، گردابی می چرخد. حالت خوبی نداریم الان. اتفاقاتی ممکن است بیافتد که تو آنها را می بینی اما نمی توانی جلویشان را بگیری. تو خودات جزئی از آن اتفاقی در عین حال بزرگترین قربانی آن اتفاق:

  بدون خداحافظی و به رسم انحصاری خوداش بلاگ اش را بست و رفت. نه تنها رفت بلکه هرچه از او آنجا مانده بود پاک کرد و رفت؛ تنها یک جای خالی گذاشت تا خلااش را احساس کنیم. پدرخوانده لعنتی! هیچ وقت هیچ چیز برایش مهم نبود. مهم کاری بود که در لحظه باید انجام می شد و دلیل آن کار هم مهم نبود. [...]

  عبدالله زنگ می زند: خوبی

- نه

- چی شده؟

[...] 

- نمی توانیم بگوییم. فقط می ترسیم.

- چرا؟

- ترس زاده جهل است.

  پدرخوانده بعد از این مکالمه تلفنی می گوید: برای همیشه تو گوش ات فرو کن -حال نکردی نکن- اما هم ندانستن ترس به همراه دارد هم ندانستن.

 [...]

  بازی بدی شروع کردیم. به چه کسی بگوییم گه خوردیم؟


چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

هگل تقریبا چنین می گوید که فردی که می خواهد بنویسد، از اولین قدم با تناقضی متوقف می شود: او باید، برای نوشتن، استعداد نوشتن داشته باشد. اما استعدادها به خودی خود چیزی نیستند. نویسنده، تا زمانی که برای نوشتن پشت میزش ننشسته و اثری ننوشته است، نویسنده نیست و نمی داند که آیا استعداد لازم برای آن را دارد یا نه. او زمانی استعداد دارد که نوشته باشد، اما برای نوشتن باید استعداد داشته باشد.


یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

بخاطر اصالت ابتذال در کارهای فرزانه مرادی، به فرزانه مرادی

[...]

  می بینم که هیچ اصلی وجود ندارد. این همه فرع، ‌از کجا آمده اند؟ ذهنم به مغزم یا مغزم به دستم می گوید: فرع را اصل بگیر و بورو. ذهنم تو کجایی؟ تو باغ نیستی مثل اینکه؟ هیچ وقت هم نبوده ای،" x اگر نبود y را می گرفتیش می کردیش اصل و خیلی راحت می کردیش حل" اینجا که کلاس ریاضی نیست که، هرچند همانجا هم هیچ وقت نبودی. جایی مثل الان بودی، هیچ وقت سرجای ات نبودی. اشکال کار هم همینجاست، در میان این همه نظم طبیعی و مصنوعی تو به دنبال بکارت خودات بودی. "راستی! چه کسی آن را ازت گرفت؟ بدکاره بدبخت تو اصلا بکارتی نداشتی، مثل همه چیزات: هیچ وقت." شاید به همین خاطر دور از چشم من با چاپلوسی و ملوس بازی خاص خودات به هر چیز که می رسی با شراب اصالت مست اش می کردی تا پاسوزاش شوی؛ هرچقدر هم مبتذل.

- تو فاحشه ای بودی که هیچ وقت فاحشگی نکردی.

- نه این نبودم...

- را نگو. من می شناسمت.

  کثافت هرزه، شوهر می کرد و طلاق، شوهری دیگر می کردا... و باز... همیشه هم موفق بود. کارش این بود، کار من هم جاکشی آن پتیاره. دوست اش دارم لعنتی را، به هرزگی خوداش هم اصالت می دهد، می دانی چه می گویم؟ تو به چه، هرزگی می گویی؟ به این که تو می گویی او ی گوید هرزگی حرفه ای، یعنی برای پول، امرار معاش. اما او هرزگی را برای هرزگی می خواهد، مثل هنر برای هنر. کاری بکر، از راهی که کسی فکراش را هم نمی کند، او از راه ازدواج هرزگی می کند. می گوید آدم باید اصالت خوداش را حفظ کند، راست هم می گوید به خوداش و به همه کاراش اصالت می دهد، اصالت بی بکارت. می گویم پس بکارت ات کو؟ می گوید تو اینقدر گیجی که گاهی مرا هم گیج می کنی، داشت یادم می رفت تا مثل همیشه به یادت بیاورم: بکارتی هیچ وقت وجود نداشته، اصالت می دهی تا بکارت نداشته ات را در ذهن دیگری فراموش کنی.

  این وسط تنها من ضرر می کنم. از همان روز اول که قرار شد با هم زندگی کنیم از هم قول گرفتیم که کاری به کار هم نداشته باشیم، منتها کار من جاکشی او بود و کار او هم هرزگی، چقدر احمق بودم. الان مثل یک مادر، دلنگرانش ام،‌می ترسم بلایی سر خوداش بیاورد، بکارت اش را به خانه بیاورد. آن وقت است که دیگر کسی حرفمان را باور نمی کند، دیگر اصلا نمی فهمندمان. همه آنها علیه مان اقامه دعوا می کنند. این همه جواب این همه را از کجا بیاوریم؟

- یک روز که بکارتم را بدست بیاورم، با هم می رویم یک جای دیگر.

  این را می گوید و می ترسم باز سرم را کلاه گذاشته باشد، بیشتر از این می ترسم که هنوز نمی دانم کداممان است که سر آن دیگری کلاه می گذارد.

                                                        *     *     *

  ازم خوداش را می کند، هنوز سیر نشده ام. همینکه کار لباس پوشیدن اش تمام می شود، اندام سکسی اش را از دیدام می دزد، رو به من... ناگهان در چشمانی خیره و وحشت زده خودم را می بینم. می گویم جن که ندیده ای پاشو بپوش. دیر بشود، شاید هیچوقت راهمان ندهند.


سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
وبلاگ نویسی: تظاهر به توهم "خود"

۱- امروز چند روز از ۲ ساله شدن بلاگ دَم و ۵ ساله شدن بلاگری بلاگر آن می گذرد. به این مناسبت جشن ازدواج واژه ها به راه می انداختیم که حاصل آن جملاتی می شد: تپل! نسبت به سایر یادداشت ها و پاره یادداشت های "در دَم"، سرتَر. می خواباندیم اش در آب نمک تا موعد مقرر بشود پستی به مناسبت زادروز بلاگ. آخرین تجربه چیزخوبی از آب درآمد، همانطور که خودمان می خواستیم: نه از گنده گویی های معمول یک "ایرانی اصیل" در آن خطی می خواندی و نه بوی از فضولات انتلکتوئلی در آن به مشام ات می رسید. در ادامه پست نخست، مکمل آن مانیفست بود.

۲-وبلاگ نویس در آنجا از رهگذر حذف اصول، اصل بلاگری را هدف قرار داد، زیرکانه قصد اصالت بخشیدن به "دَم نویسی" وبلاگ نویس داشت که بلاگر یعنی این و جز این، هر تیپ دیگر مستاجران بی خانمان یا خانه خراب شده ای هستند که در اردوگاه پناهندگان بلاگستان در انتظار جواز اقامت دائم در کاراکترهایی مثل: روزنامه نگار الکترونیک، شاهر دیجیتال، نویسنده دینامیک و... نشسته اند.

  آیا آقای "ایما" یا "خانم" ایما یا حالا... (!) در همین روزهای سالی که گذشت چنین مقصودی داشت؟ این سوال بهانه ای شد که ایما به فکر فرو برویم (شما در این ممکلت برای هر فرو رفتنی به بهانه نیاز دارید بخصوص فکر). و باز خودتنبیهی در انظار تدارک ببینیم: آی ملت این آدم به جرم تخطی از اصول خوداش محاکمه می شود، قاضی اما حضرت خوداش.

  "راوی دَم" تلاش می کند با استفاده از ادبیاتی سنگین و جمع بستن افعال مجردی که بخصوص در متن هایی با روایاتی سطحی و بعضا مبتذل به هجو تیپ عام ایرانی که خود جزئی از آن است همت گمارد. کاری شبیه به احضار روح و اثبات وجود نداشتن روح به روح! تلاش راوی دَم "در دَم" به زمین کشیدن روح شرقی، خاصه ایرانی و قرار دادن آن در کالبدی انسانی و زمینی، به معنای غربی کلمه است.

۳- [...] از "خویشتن کامی" ملت و دولت در ایران و خود بزرگ بینی این جماعت زیاد گفته شده است. در تاکسی و تلویزیون زیاد می بینیم. اما متفاوتین جامعه هم اگر تفاوتی واقعا داشته باشند، در این مورد همه به اصل ایرانی شان پایبندند.

  ارنست جونز می گوید: سه نفر به خویشتن کامی انسان به شدت ضربه زده اند، کوپرنیک، داروین و فروید. ما جماعت ایرانی ضربه که هیچ، تلنگری هم نخورده ایم،‌ به سان جوامع وسطایی هنوز در این توهمیم که زمین مرکز عالم است و حتما خودمان -منظور هر کدام از خودمان- هم مرکز زمین. فردیت را تک-تک ما نابود می کنیم، خودمان خویشتن را از انسانیت خالی می کنیم. مدرنیته تو خالی.

۴- با این همه بخش قابل توجهی از بلاگرهای ایرانی در تلاشی واقعا نو سعی می کنند اندک-اندک فردیت یا در واقع خودشان را بروز دهند و از جزمیت ها و کلیشه های رسمیت یافته توسط اقشار مختلف فاصله بگیرند.

  در بلاگستان بسیاری سعی می کنند خودشان باشند. بلاگستان اتفاقا جای افراط است، هیچ اشکالی ندارد. تمام اینها پاسخی طبیعی به جبر جامعه ایرانیست، قرار نیست همه نرمال باشند، اصلا نرم را چه کسی تعیین می کند؟ عرف، شرع، قانون؟ بی خود کرده اند! دستکم اینجا حوزه اقتدار آنها نیست. می بینیم که نیست! هر سه اینها می توانند مظاهر تمدن باشند، بخصوص قانون اما اکنون در ایران آنچه می بینیم عین بی تمدنیست: کوره های "انسان سوزی" اینجا انسان را ذوب می کنند، در ولایت، جامعه، فرهنگ، دین و کلی نهاد های دیگر، خانواده، پرستیژ، پرسوناژ، اینجا با ذوب انسانیت، شخصیت سازی می شود. پرسوناژ مصنوعی، رفتار تصنعی که تحت فشار مضاعف تمامی مظاهر قدرت، ساخته می شوند.

  تو را در یک تیپ تعریف می کنند، کد می زنند و به سادگی کنترل می کنند. از این دیدگاه چندان تفاوتی نیست میان گروه های فشار و حلقه های روشنفکری. همه کد، و مشخصه ای دارند، رفتاری که کاملا بشود پیشبینی کرد. اگر می توانستند الگوی اثر انگشت و مردمک چشم تیپ های مختلف را مثل هم می ساختند هم کسی اعتراض نمی کرد، برعکس همه استقبال می کردند. اما آنجا حوزه اقتدار طبیعت است،‌ قانون مشهور "آشوب" متاسفانه پس از آن داستان همان است که در ۱۹۸۴ رخ می دهد.

۵- یک عمر به چیزهایی که نبودیم تظاهر کردیم، البته در واقع تظاهر کردنمان! بلاگستان همان جایی است که می توانیم به خودمان تظاهر کنیم*به خود حقیقی، هرچند که وجود ندارد! یعنی تظاهر کنیم همین که می گوییم هستیم، به این خاطر که "خودی" وجود ندارد. البته وجود دارد، یک خود تصنعی. این "خود" در خط تولید قدرت و فرهنگ، در فضای جامعه ساخته شده است که هر سه اینها نیز ساختگی اند، اینجا همه چیز با پس گردنی مدرن شده است.

  پس آن پورنوگراف عزیز بداند که اندیشه ای قدرتمند از او حمایت می کند، عمل او را ادب تایید نمی کند ولی تاکنون کسی نپرسیده است که حکم ادب را چه کسی امضا کرده است؟ هرکس که باشد کاراکتری غیر انسانیست، چون مصنوعیست.

  بلاگستان عرصه تظاهرات است! نام های مستعار، شخصیت های خیالی، وهم واقعی، از این بهتر نمی شود! تظاهر به هر چیزی غیر از آنچه برایت تعریف کرده اند. یک شورش و شستن رنگ و لعابی که آن بیرون به چهره ات زده اند، شکل دادن به این چهره مومی کاریست که در وبلاگ ها انجام می شود، هرچه که دوست داری، به معنی وقعی کلمه هرآنچه دل ات خواست. احتملا این وسط یکی بخواهد مثل سگ، انسان باشد چراکه نه: تبارک الله احسن الخالقین.

* نیچه می گوید حقیقتی وجود ندارد،‌ هر انتزاعی که حقیقت می نامند فریفته هایی است که فیلسوفان با زبان بازی فریفتاری آنها را از چشم ملت پنهان کرده اند. از این رو ادبیات در مقامی بالاتر از فلسفه قرار می گیرد چون صادقانه دروغ می گوید. منتها اگر نظر من را بخواهید باید بگوییم این مقام را فیلسوفان به ادبیات داده اند!

--- مطالب مرتبط---

وبلاگ نویسی: او بی شرمانه یک انسان بود

من نه منم

من وبلاگ می نویسم پس خائنم

اعترافات یک دمدمی


تعداد بازدیدکنندگان: 50289

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .