ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
وبلاگ نویسی: تظاهر به توهم "خود"

۱- امروز چند روز از ۲ ساله شدن بلاگ دَم و ۵ ساله شدن بلاگری بلاگر آن می گذرد. به این مناسبت جشن ازدواج واژه ها به راه می انداختیم که حاصل آن جملاتی می شد: تپل! نسبت به سایر یادداشت ها و پاره یادداشت های "در دَم"، سرتَر. می خواباندیم اش در آب نمک تا موعد مقرر بشود پستی به مناسبت زادروز بلاگ. آخرین تجربه چیزخوبی از آب درآمد، همانطور که خودمان می خواستیم: نه از گنده گویی های معمول یک "ایرانی اصیل" در آن خطی می خواندی و نه بوی از فضولات انتلکتوئلی در آن به مشام ات می رسید. در ادامه پست نخست، مکمل آن مانیفست بود.

۲-وبلاگ نویس در آنجا از رهگذر حذف اصول، اصل بلاگری را هدف قرار داد، زیرکانه قصد اصالت بخشیدن به "دَم نویسی" وبلاگ نویس داشت که بلاگر یعنی این و جز این، هر تیپ دیگر مستاجران بی خانمان یا خانه خراب شده ای هستند که در اردوگاه پناهندگان بلاگستان در انتظار جواز اقامت دائم در کاراکترهایی مثل: روزنامه نگار الکترونیک، شاهر دیجیتال، نویسنده دینامیک و... نشسته اند.

  آیا آقای "ایما" یا "خانم" ایما یا حالا... (!) در همین روزهای سالی که گذشت چنین مقصودی داشت؟ این سوال بهانه ای شد که ایما به فکر فرو برویم (شما در این ممکلت برای هر فرو رفتنی به بهانه نیاز دارید بخصوص فکر). و باز خودتنبیهی در انظار تدارک ببینیم: آی ملت این آدم به جرم تخطی از اصول خوداش محاکمه می شود، قاضی اما حضرت خوداش.

  "راوی دَم" تلاش می کند با استفاده از ادبیاتی سنگین و جمع بستن افعال مجردی که بخصوص در متن هایی با روایاتی سطحی و بعضا مبتذل به هجو تیپ عام ایرانی که خود جزئی از آن است همت گمارد. کاری شبیه به احضار روح و اثبات وجود نداشتن روح به روح! تلاش راوی دَم "در دَم" به زمین کشیدن روح شرقی، خاصه ایرانی و قرار دادن آن در کالبدی انسانی و زمینی، به معنای غربی کلمه است.

۳- [...] از "خویشتن کامی" ملت و دولت در ایران و خود بزرگ بینی این جماعت زیاد گفته شده است. در تاکسی و تلویزیون زیاد می بینیم. اما متفاوتین جامعه هم اگر تفاوتی واقعا داشته باشند، در این مورد همه به اصل ایرانی شان پایبندند.

  ارنست جونز می گوید: سه نفر به خویشتن کامی انسان به شدت ضربه زده اند، کوپرنیک، داروین و فروید. ما جماعت ایرانی ضربه که هیچ، تلنگری هم نخورده ایم،‌ به سان جوامع وسطایی هنوز در این توهمیم که زمین مرکز عالم است و حتما خودمان -منظور هر کدام از خودمان- هم مرکز زمین. فردیت را تک-تک ما نابود می کنیم، خودمان خویشتن را از انسانیت خالی می کنیم. مدرنیته تو خالی.

۴- با این همه بخش قابل توجهی از بلاگرهای ایرانی در تلاشی واقعا نو سعی می کنند اندک-اندک فردیت یا در واقع خودشان را بروز دهند و از جزمیت ها و کلیشه های رسمیت یافته توسط اقشار مختلف فاصله بگیرند.

  در بلاگستان بسیاری سعی می کنند خودشان باشند. بلاگستان اتفاقا جای افراط است، هیچ اشکالی ندارد. تمام اینها پاسخی طبیعی به جبر جامعه ایرانیست، قرار نیست همه نرمال باشند، اصلا نرم را چه کسی تعیین می کند؟ عرف، شرع، قانون؟ بی خود کرده اند! دستکم اینجا حوزه اقتدار آنها نیست. می بینیم که نیست! هر سه اینها می توانند مظاهر تمدن باشند، بخصوص قانون اما اکنون در ایران آنچه می بینیم عین بی تمدنیست: کوره های "انسان سوزی" اینجا انسان را ذوب می کنند، در ولایت، جامعه، فرهنگ، دین و کلی نهاد های دیگر، خانواده، پرستیژ، پرسوناژ، اینجا با ذوب انسانیت، شخصیت سازی می شود. پرسوناژ مصنوعی، رفتار تصنعی که تحت فشار مضاعف تمامی مظاهر قدرت، ساخته می شوند.

  تو را در یک تیپ تعریف می کنند، کد می زنند و به سادگی کنترل می کنند. از این دیدگاه چندان تفاوتی نیست میان گروه های فشار و حلقه های روشنفکری. همه کد، و مشخصه ای دارند، رفتاری که کاملا بشود پیشبینی کرد. اگر می توانستند الگوی اثر انگشت و مردمک چشم تیپ های مختلف را مثل هم می ساختند هم کسی اعتراض نمی کرد، برعکس همه استقبال می کردند. اما آنجا حوزه اقتدار طبیعت است،‌ قانون مشهور "آشوب" متاسفانه پس از آن داستان همان است که در ۱۹۸۴ رخ می دهد.

۵- یک عمر به چیزهایی که نبودیم تظاهر کردیم، البته در واقع تظاهر کردنمان! بلاگستان همان جایی است که می توانیم به خودمان تظاهر کنیم*به خود حقیقی، هرچند که وجود ندارد! یعنی تظاهر کنیم همین که می گوییم هستیم، به این خاطر که "خودی" وجود ندارد. البته وجود دارد، یک خود تصنعی. این "خود" در خط تولید قدرت و فرهنگ، در فضای جامعه ساخته شده است که هر سه اینها نیز ساختگی اند، اینجا همه چیز با پس گردنی مدرن شده است.

  پس آن پورنوگراف عزیز بداند که اندیشه ای قدرتمند از او حمایت می کند، عمل او را ادب تایید نمی کند ولی تاکنون کسی نپرسیده است که حکم ادب را چه کسی امضا کرده است؟ هرکس که باشد کاراکتری غیر انسانیست، چون مصنوعیست.

  بلاگستان عرصه تظاهرات است! نام های مستعار، شخصیت های خیالی، وهم واقعی، از این بهتر نمی شود! تظاهر به هر چیزی غیر از آنچه برایت تعریف کرده اند. یک شورش و شستن رنگ و لعابی که آن بیرون به چهره ات زده اند، شکل دادن به این چهره مومی کاریست که در وبلاگ ها انجام می شود، هرچه که دوست داری، به معنی وقعی کلمه هرآنچه دل ات خواست. احتملا این وسط یکی بخواهد مثل سگ، انسان باشد چراکه نه: تبارک الله احسن الخالقین.

* نیچه می گوید حقیقتی وجود ندارد،‌ هر انتزاعی که حقیقت می نامند فریفته هایی است که فیلسوفان با زبان بازی فریفتاری آنها را از چشم ملت پنهان کرده اند. از این رو ادبیات در مقامی بالاتر از فلسفه قرار می گیرد چون صادقانه دروغ می گوید. منتها اگر نظر من را بخواهید باید بگوییم این مقام را فیلسوفان به ادبیات داده اند!

--- مطالب مرتبط---

وبلاگ نویسی: او بی شرمانه یک انسان بود

من نه منم

من وبلاگ می نویسم پس خائنم

اعترافات یک دمدمی


تعداد بازدیدکنندگان: 50275

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .