ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آبان 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 4 شهریور ماه سال 1387
کانون گرم در مناره حَرَم

  خیلی آدم آنجا بود، مثل همیشه. هر وقت آنجا می رفتم آنقدر آدم بدبخت بیچاره می دیدم که بدبختی های خودم فراموش ام می شد. معجزه که می گویند همین است دیگر... داشتم می گفتم: با اینکه همه چیز مثل همیشه بود اما یک چیز  توجه ام را جلب کرد، اینکه فقط دوتا خرس بالای گنبد طلایی نشسته بودند. پس این همه خرس کجا رفته بودند؟ از بچگی من حرم را با خرس هایش می شناختم، همینطور محو تماشای آن دو خرس و فکر کردن به پرسشم بودم که سر و صدای جامعت پای کنبد به خودم آورد؛ یکی از خرس ها از آن بالا روی بیچاره زنی افتاده بود و پاره اش می کرد جماعت با داد و بیداد فرار می کردند. وحشت کرده بودم، کوچولو را سریع به بغل گرفتم و همینطور دست زنم را محکم و سه تایی پا به فرار. کسی به کسی نبود، اصلا قیامتی بود. در آن گیر و بیر نذر کردم یا ضامن آهو من و خانواده ام جان سالم بدر ببریم 10 تا خرس تقدیم حرم ات می کنم.

  چشم که چرخاندم و دیدم در یکی از مناره ها باز است؛ گفتم خوداش است! با زن و بچه ام به سمت آنجا دویدیم و از راه پله تاریک و تنگ آنجا تند و تند بنای بالا رفتن گذاشتیم. ناگهان فکر وحشتناکی به ذهنم خطور کرد: من که زن و بچه نداشتم! اینها از کجا پیدایشان شده بود؟!

  حالا هم که می بینی اینجا هستم. ناراحت نشوی برای فرار از این وضعیت از امام خواسته ام یکی از خرس هایش را بفرستد همینجا کلکمان را بکند البته اگر حاجت من برآورده شود آنوقت من زنده نیستم که چیزی تقدیم آستان حضرت کنم، به همین خاطر چیزی نذز نکردم. خوب! تو تعریف کن اینجا چه کار می کنی، چطوری زن من شدی؟

----------

خارج از دستور: به نقل از محافل دیپلماتیک در دیداری خصوصی بین سران ایران و روسیه در حاشیه اجلاس شانگهای مدودوف به احمدی نژاد گفت: آقا ما فعلا وضعیتمون خرابه غلطی کردیم خودمون هم توش موندیم، ببین ببم جان! امروز تو سخن رانی داری نری دوباره به اسرائیل گیر بدیا خلاصه گفته باشم که ما تو این گیر و بیر نمی تونیم از کسی حمایت کنیم.


تعداد بازدیدکنندگان: 56543

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .