ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387
وبلاگ نویسی: تظاهر به توهم "خود"

۱- امروز چند روز از ۲ ساله شدن بلاگ دَم و ۵ ساله شدن بلاگری بلاگر آن می گذرد. به این مناسبت جشن ازدواج واژه ها به راه می انداختیم که حاصل آن جملاتی می شد: تپل! نسبت به سایر یادداشت ها و پاره یادداشت های "در دَم"، سرتَر. می خواباندیم اش در آب نمک تا موعد مقرر بشود پستی به مناسبت زادروز بلاگ. آخرین تجربه چیزخوبی از آب درآمد، همانطور که خودمان می خواستیم: نه از گنده گویی های معمول یک "ایرانی اصیل" در آن خطی می خواندی و نه بوی از فضولات انتلکتوئلی در آن به مشام ات می رسید. در ادامه پست نخست، مکمل آن مانیفست بود.

۲-وبلاگ نویس در آنجا از رهگذر حذف اصول، اصل بلاگری را هدف قرار داد، زیرکانه قصد اصالت بخشیدن به "دَم نویسی" وبلاگ نویس داشت که بلاگر یعنی این و جز این، هر تیپ دیگر مستاجران بی خانمان یا خانه خراب شده ای هستند که در اردوگاه پناهندگان بلاگستان در انتظار جواز اقامت دائم در کاراکترهایی مثل: روزنامه نگار الکترونیک، شاهر دیجیتال، نویسنده دینامیک و... نشسته اند.

  آیا آقای "ایما" یا "خانم" ایما یا حالا... (!) در همین روزهای سالی که گذشت چنین مقصودی داشت؟ این سوال بهانه ای شد که ایما به فکر فرو برویم (شما در این ممکلت برای هر فرو رفتنی به بهانه نیاز دارید بخصوص فکر). و باز خودتنبیهی در انظار تدارک ببینیم: آی ملت این آدم به جرم تخطی از اصول خوداش محاکمه می شود، قاضی اما حضرت خوداش.

  "راوی دَم" تلاش می کند با استفاده از ادبیاتی سنگین و جمع بستن افعال مجردی که بخصوص در متن هایی با روایاتی سطحی و بعضا مبتذل به هجو تیپ عام ایرانی که خود جزئی از آن است همت گمارد. کاری شبیه به احضار روح و اثبات وجود نداشتن روح به روح! تلاش راوی دَم "در دَم" به زمین کشیدن روح شرقی، خاصه ایرانی و قرار دادن آن در کالبدی انسانی و زمینی، به معنای غربی کلمه است.

۳- [...] از "خویشتن کامی" ملت و دولت در ایران و خود بزرگ بینی این جماعت زیاد گفته شده است. در تاکسی و تلویزیون زیاد می بینیم. اما متفاوتین جامعه هم اگر تفاوتی واقعا داشته باشند، در این مورد همه به اصل ایرانی شان پایبندند.

  ارنست جونز می گوید: سه نفر به خویشتن کامی انسان به شدت ضربه زده اند، کوپرنیک، داروین و فروید. ما جماعت ایرانی ضربه که هیچ، تلنگری هم نخورده ایم،‌ به سان جوامع وسطایی هنوز در این توهمیم که زمین مرکز عالم است و حتما خودمان -منظور هر کدام از خودمان- هم مرکز زمین. فردیت را تک-تک ما نابود می کنیم، خودمان خویشتن را از انسانیت خالی می کنیم. مدرنیته تو خالی.

۴- با این همه بخش قابل توجهی از بلاگرهای ایرانی در تلاشی واقعا نو سعی می کنند اندک-اندک فردیت یا در واقع خودشان را بروز دهند و از جزمیت ها و کلیشه های رسمیت یافته توسط اقشار مختلف فاصله بگیرند.

  در بلاگستان بسیاری سعی می کنند خودشان باشند. بلاگستان اتفاقا جای افراط است، هیچ اشکالی ندارد. تمام اینها پاسخی طبیعی به جبر جامعه ایرانیست، قرار نیست همه نرمال باشند، اصلا نرم را چه کسی تعیین می کند؟ عرف، شرع، قانون؟ بی خود کرده اند! دستکم اینجا حوزه اقتدار آنها نیست. می بینیم که نیست! هر سه اینها می توانند مظاهر تمدن باشند، بخصوص قانون اما اکنون در ایران آنچه می بینیم عین بی تمدنیست: کوره های "انسان سوزی" اینجا انسان را ذوب می کنند، در ولایت، جامعه، فرهنگ، دین و کلی نهاد های دیگر، خانواده، پرستیژ، پرسوناژ، اینجا با ذوب انسانیت، شخصیت سازی می شود. پرسوناژ مصنوعی، رفتار تصنعی که تحت فشار مضاعف تمامی مظاهر قدرت، ساخته می شوند.

  تو را در یک تیپ تعریف می کنند، کد می زنند و به سادگی کنترل می کنند. از این دیدگاه چندان تفاوتی نیست میان گروه های فشار و حلقه های روشنفکری. همه کد، و مشخصه ای دارند، رفتاری که کاملا بشود پیشبینی کرد. اگر می توانستند الگوی اثر انگشت و مردمک چشم تیپ های مختلف را مثل هم می ساختند هم کسی اعتراض نمی کرد، برعکس همه استقبال می کردند. اما آنجا حوزه اقتدار طبیعت است،‌ قانون مشهور "آشوب" متاسفانه پس از آن داستان همان است که در ۱۹۸۴ رخ می دهد.

۵- یک عمر به چیزهایی که نبودیم تظاهر کردیم، البته در واقع تظاهر کردنمان! بلاگستان همان جایی است که می توانیم به خودمان تظاهر کنیم*به خود حقیقی، هرچند که وجود ندارد! یعنی تظاهر کنیم همین که می گوییم هستیم، به این خاطر که "خودی" وجود ندارد. البته وجود دارد، یک خود تصنعی. این "خود" در خط تولید قدرت و فرهنگ، در فضای جامعه ساخته شده است که هر سه اینها نیز ساختگی اند، اینجا همه چیز با پس گردنی مدرن شده است.

  پس آن پورنوگراف عزیز بداند که اندیشه ای قدرتمند از او حمایت می کند، عمل او را ادب تایید نمی کند ولی تاکنون کسی نپرسیده است که حکم ادب را چه کسی امضا کرده است؟ هرکس که باشد کاراکتری غیر انسانیست، چون مصنوعیست.

  بلاگستان عرصه تظاهرات است! نام های مستعار، شخصیت های خیالی، وهم واقعی، از این بهتر نمی شود! تظاهر به هر چیزی غیر از آنچه برایت تعریف کرده اند. یک شورش و شستن رنگ و لعابی که آن بیرون به چهره ات زده اند، شکل دادن به این چهره مومی کاریست که در وبلاگ ها انجام می شود، هرچه که دوست داری، به معنی وقعی کلمه هرآنچه دل ات خواست. احتملا این وسط یکی بخواهد مثل سگ، انسان باشد چراکه نه: تبارک الله احسن الخالقین.

* نیچه می گوید حقیقتی وجود ندارد،‌ هر انتزاعی که حقیقت می نامند فریفته هایی است که فیلسوفان با زبان بازی فریفتاری آنها را از چشم ملت پنهان کرده اند. از این رو ادبیات در مقامی بالاتر از فلسفه قرار می گیرد چون صادقانه دروغ می گوید. منتها اگر نظر من را بخواهید باید بگوییم این مقام را فیلسوفان به ادبیات داده اند!

--- مطالب مرتبط---

وبلاگ نویسی: او بی شرمانه یک انسان بود

من نه منم

من وبلاگ می نویسم پس خائنم

اعترافات یک دمدمی


یکشنبه 25 فروردین ماه سال 1387
صادقی که هدایت نیافت*

فونه گات: به نظرم تکامل یافته‌ترین مخلوقات زمینی، زنده بودن را شرم‌آور و حتی چیزی بدتر از آن می‌دانند.

  روشنفکر یا همان انتلکتوئل قدیم، موجودی شبیه آدم با این حال متفاوت از انواع آن: انسان هایی خوشبخت، بدبخت، زندگی به کام، ناکام، خشن، بی دفاع، بی سواد، باسواد با انواع مدارک تحصیلی عالیه نظیر دکتر، مهندس، در قدیم معلم و امروزه استاد. کسانی که همیشه می خورند، برای تفریح فکر می کنند، اعمالی مقدس نظیر ازدواج و زاد و ولد را هرگز فراموش نمی کنند، مجموعا و بخصوص در ایران "ظاهرسازانی پرمدعا" و در یک کلام: رجاله!

برای سالمرگ هدایت

  چه می گفتیم؟! آهان! مرسی!! روشنفکر کسی که رجاله نباشد. بواسطه بالا رفتن عیار روشنایی در فکر بر حقیقت تیرگی جهان بیشتر از سایرین نائل شود. البته ایشان هم انواع مختلف دارند: از خانواده های اشرافی وابسطه به حکومت با این وجود بریده از این دو، اخراج شده از دانشگاه بواسطه رفتن به سراغ کارهای عبث و بیهوده ای چون خواندن و نوشتن چیزهایی غیر از درس، منتشر کننده افکار و عقاید منحرف، گنگ، طب آلوده و بیمار، کسی که از سر بیکاری و ابتذال دنیا را به گونه می بیند که مختصات آن برهیچکس جز خودش آشکار نیست، منزوی، کسی که تا زنده است هیچ است و پس از مرگ زگهواره تا گورش را تحلیل می کنند در بلادفرنجیه زنده و مرده اش را تجلیل می کنند و در وطن تکفیر، زنده به گور؛ به طور خلاصه: صادق هدایت.

* کل متن، قسمتی از یک متن آرشیویست با اجازه شما.


شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
زیر سوال رفتن یک سوال اساسی: انسان، اجتماعی یا غیراجتماعی؟

  انسان، موجودی اجتماعی است یا غیراجتماعی؟ تا به حال پاسخ این پرسش را خیلی قطعی که تکیه بر تجربه تاریخی انسان دارد شنیده ایم: انسان موجودی اجتماعی است بدین معنی که زندگی بدون اجتماع برای این موجود قابل تصور نیست.

  اما اگر خوب دقیق شویم -البته شاید از دیدگاه من اینطور بنظر برسد- می بینیم زندگی اجتماعی بشر در مرحله نخست دخلی به شناخت ذات انسان ندارد. چطور می شود با قطعیت در خصوص ذات انسان و نیز در خصوص رفتار بیرونی این موجود صحبت کرد؟ آیا یک انسان آرمانی در یک شرایط آزمایشگاهی زندگی کرده است که بتوان نظر داد پیش فرض او برای زندگی انفرادی یا اجتماعی چیست؟

  مگر جز این است که هر انسان مرکز دنیای خوداش است؟ آیا حرف های سایر انسان ها را از روی قراردادها درک می کنیم یا مستقیم و بی واسطه؟ مگر ما رفتار سایر انسان ها را از روی معیارهای کاملا شخصی خود تحلیل نمی کنیم.

  نگاه از درون یک زندگی اجتماعی چیزی جز یک توهم اندوهناک نیست؟

  با همه اینها نمی توان گفت انسان چطور موجودیست بگذریم از اینکه ایما سعی در اثبات غیر اجتماعی بودن انسان داریم. تشکیک در اجتماعی بودن انسان برای انفردایست ها(!) یک پیروزی محسوب می شود. شاید بتوان گفت چون پرسش در خود تنها دو پاسخ را به قضاوت گذاشته، اصل پرسش اشکال دارد چراکه ممکن است انسان هم اجتماعی باشد هم غیراجتماعی. این هرچند پاسخی پارادوکسیکال است اما چطور می توان ثابت کرد که خود ذات انسان یک ذات پارادوکسیکال نیست.


دوشنبه 26 آذر ماه سال 1386

چرا باید میوه ای برای "نخوردن" خلق شود؟


یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
سه دَم و یک دنیا توهم!

  ما بلاگریم، از این رهگذر ممکن است با چندین بلاگ ارتباطی مستمر داشته باشیم مثل: دَم، دمدمی و دمادم، نویسنده های این هر سه بلاگ برای ما اشخاصی ناشناخته اند به این معنا که شناخت ما از آنان محدود به یادداشت هایشان بوده و از سویی، تشابه اسمی و بسیاری دیگر از جمله محتوای پست ها ما را به شک واداشته که چند نفر این بلاگ ها را بروز می کنند؟ سه نفر، دو نفر یا یک نفر؟! واضح است بصورت مضحکی درگیر یک مسئله بغرنج فلسفی شده ایم: معرفت عینی یا objective knowledge که دکارت آن را طرح نمود، توسط لایب نیتس و هیوم به چالش کشیده شده و از جانب کانت ظاهرا نقطه پایان بر آن نهاده شد*.

  به عنوان بلاگری حرفه ای متوجه می شویم که نگارنده سودای آن دارد که به شکل نامحسوسی کنجکاوی ما را برانگیخته به خواندن بقیه پست اش ترغیب کند. همانطور که خود وی اعتراف کرده است مسئله فلسفی بوده و اگر خوب تامل کنیم می بینیم که به هیچ دردمان نمی خورد، پس همینجا از خواندن دست شسته با نوشتن کامنتی مثل: "عالی بود، به من هم سر بزن" او  را فریب می دهیم!

  اما مثل اینکه نه! خوب فکر نکرده ایم یا آدم بیکاری هستیم که می خواهیم به خواندن ادامه بدهیم؛ مشخص است که نگارنده دیشب نخوابیده، سر و صدای دانشجویانی الاف و تلویزیونی لعنتی مزاحم اش می شود و مهمتر از همه به دیوید هیوم ارادتی قلبی دارد. او می خواهد سر و ته پستی را که اصرار دارد عجالتا همین الان بفرستد با استفاده از تئوری های هیوم هم بیاورد و احتمال اینکه با طولانی شدن پستی پیچیده، ما آدم های بی فکر و بی کار را هم از دست بدهد گویا از نظر او کم نیست.

  می دانیم که در فیزیک مکانیک برای مدل کردن و در نتیجه حل مسائل از "ذرات بنیادین" کمک گرفته می شود، در فلسفه آن را monad(جوهر فرد) می نامند. موناد قائم به ذات، نابود نشدنی و عواملی هستند که accidents(عوارض) از آنها ناشی می شوند. مثل اتم و ماده، بلاگر و محتوا! ما البته کاملا به این موضوع واقف هستیم که بلاگ ها خیلی راحت نابود می شوند اما در این بحث آنها را موناد فرض می کنیم چراکه این موضوع در بررسی مسئله نخستین که در پاراگراف نخست به آن اشاره شد خللی ایجاد نمی کند.

  بلاگ های مورد بحث از جهات بسیاری با هم تفاوت دارند و این امکان هر کدام نویسنده ای منحصر به فرد داشته باشند منطقی به نظر می رسد. ضمن اینکه by defoult بلاگستان ایجاب می کند هربلاگ یک بلاگر داشته باشد نه یک بلاگر چند بلاگ(بلاگ های گروهی تکلیفشان روشن است) منظور این است که چنین چیزی در بلاگستان رویه محسوب نمی گردد. از طرف دیگر ما می توانیم با توجه به محتوا، گاهی ادبیات، نام و تاپیک های مورد بحث بلاگ های اشاره شده آنها را از رویه بلاگستان خارج می کند. اصل مشهور identity of indiscernibles(اینهمانی امور غیرقابل تشخیص!!) در فلسفه بیشتر به این ضن ما دامن می زند: اگر دو چیز الف و ب دارای خاصه های عینا یکسانی باشند، در آن صورت عین هم خواهند بود. چنانچه اگر جای آنها را در هر گزاره عوض کنیم کمترین تغییری در ارزش صدق گزاره پدید نیاید. تردیدی نیست که اعمال انسانی محمل چیز عینا یکسانی نیست؛ اما با مطالعه مستمر و از روی علائق و سیر تحول اندیشه می توان با تقریبی دقیق آن را عینا یکسان دانست. اکنون با توجه به شواهد و مطالعات کافی ما می توانیم نویسنده هر سه بلاگ را یک نفر بدانیم. البته ما (منظور رضا مشتاق و مرجان) پیشاپیش این کار را کرده ایم!

  با مطالعه بیشتر متوجه می شویم فلسفه با ایده ها و تئوری های معلق مانده اش که نه ثابت شده اند و نه زیر سوال رفته اند، با ما بازی می کند:

  pre-established harmony(هماهنگی پیشین بنیاد) نظریه ای است که بیان می دارد موقعیت مونادها نظیر دو ساعت است که تیک تاک آنها هماهنگ و با نظمی مستمر صورت می گیرد بی آنکه این همزمانی محصول رابطه ای میان دو ساعت باشد. این برای رد تئوری قبل در زمینه بحث ما کافی است بگذریم از اینکه لایب نیتس اعتقاد داشت خدا قادر است از همان ابتدا هماهنگی ای از این نوع میان موناد ها بوجود بیاورد. (موضوع آنچنان روشن است که سخنی دیگر تنها سبب بیشتر شدن بی مورد حجم یادداشت خواهد شد؛ نگارنده فکر ما را خوانده از اضافه گویی و بالطبع گزافه گویی پرهیز می کند.)

  این نشان می دهد که فیلسوفان پفیوزان عالم اند و روش شان همواره روش های پفیوزیتیویستیست! با این تعبیر نگارنده تلاش می کند خود را از اتهام فیلسوف شدن دور نگه دارد: برای خودداری از تکرار اشتباهات خود را راحت می کنیم از دیوید هیوم empiricist(تجربه گرا) راه چاره می طلبیم. آنچه مشخص است وجود عینیتی خارجیست یعنی اینکه بلاخره یا این سه بلاگ توسط سه نفر اداره می شوند یا یک نفر هرسه را مدیریت می کند.

  نظرات هیوم را چنین صورت بندی می شوند: "تنها تجربه ای که می تواند چیزی را برای من تایید کند، تجربه خود "من" است. تجارب من آنگونه هست که به نظر می آید، و آنگونه به نظر می آید که هست، زیرا اینجا "به نظر آمدن" همه چیزی است که هست." اما می توان مطمئن بود که "به نظر آمدن همه چیزی است که هست"؟ سطحی چوبی را شما چگونه می بینید؟ وقتی با میکروسکوپ هزاران بار در آن دقیق تر شوید چگونه می بینید و اگر باز هم دقیق تر شوید چگونه؟! مثل اینکه ما از معرفت عینی عاجزیم! در ثانی ما همه چیزی را که می بینیم و همه چیزی را که می شنویم و کلا عینیت را از دیدگاه خود نظاره می کنیم. چه تظمینی وجود دارد که اصولا همه اینها توهمات ذهنی ما نباشند؟ شاید بتوانیم بگوییم می توان با کمک دیگری و دیدن یک چیز از دو منظر عینیت آن را ثابت کنیم اما چه تظمینی وجود دارد خود آن دیگری هم توهم ساخته ذهنمان نباشد؟!! البته ما قصد نداریم بیشتر پیش برویم؛ چون پیشروی بیشتر مباحث بیشتری را می طلبد که از حوصله و وقت ما خارج است. گویا نگارنده هم در این تصمیم با ما هم عقیده است که به اندیشه های سادیسمی خودش افسار می زند. او جایی دیگر به مخاطبانی چون ما نیاز دارد.

  اثبات اینکه سه بلاگ مورد اشاره بلاخره چند نویسنده دارند از راه فلسفه به جاهای خطرناکی ختم شد. یا شاید این خواست ذهن مریض نگارنده بوده است و نه ضعف فلسفه. باری اینکه این سه بلاگ را کلا توهم بدانیم یا دستکم هرسه را از یک نویسنده بدانیم احتمالا به نفعمان باشد چراکه توهمی از دوش ذهنمان برداشته خواهد شد در این صورت ما به نوعی اسیر خواسته های این نگارنده روانی نشده ایم؟

  ما باید بیشتر با خود فکر کنیم، شاید بهتر باشد بیشتر در ادبیاتمان تجسس کنیم؛ آنجا که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها بخصوص که یکی از آن مردم خیام باشد:

ای بی خبران شکل مجسم هیچ است      وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است

خوش باش که در نشیمن کون و فساد       وابسته یک دمیم و آن هم هیچ است!

  ولی اگر در دنیای امروز بخواهیم خودمان را با چنین اراجیفی سرکار بگذاریم آیا کلاهمان پس معرکه نخواهد بود؟! چرا! متاسفانه انسان های باشرافت و بانزاکتی هم هستیم و ممکن است از جنس مخالف یا فک و فامیل نگارنده یا حتی اطلاعاتی مملکت هم باشیم! پس آیا می توانیم با جوابی کوبنده به این نگارنده دیوانه، عقده های دل خودمان خالی کنیم و بگوییم: خیام [...] گفت!!!

  مثل اینکه نمی توانیم! اما این کار را کردیم! خوشبختانه اکنون تعداد ما بسیار کم شده است و خیلی ها خیلی پیشتر از اینجا از متن کنار کشیدند؛ پس می توانیم این موضوع را بین خودمان بگذاریم و نگذازیم جایی درز پیدا کند. مثل خیلی چیزهای دیگر، مثل تفکر توهم.

*ما از آنجا که انسان های اهل مطالعه ای هستیم دانستیم که نگارنده تمام این گنده گوزی های فلسفی را از کتاب کانت نوشته راجر اسکرون به ترجمه علی پایا وام گرفته است.


   1      2      3      4    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50269

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .