ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 14 مرداد ماه سال 1387

یک چیزی شاید در ایما در حال مردن است و خبر نداریم: مدتیست نوشتنمان نمی آید.


یکشنبه 6 مرداد ماه سال 1387
قدر برق

  آقا هرکس که نداند ایما که می دانیم این بی برقی از آنجایی که نیروگاه های برق آبی آب می خوردند آب نمی خورد! ناسلامتی عمری در این رشته پیر شده ایم و مدتی در یکی از همین نیروگاه های فکسنی مثلا اساسی شبکه کارآموز بوده ایم. و البته از ما بخواهید نظر کارشناسی بدهیم این است که بی برقی هم فوائد خاص خوداش را دارد مثلا اینکه ضریب حماقت، هنگام رای دادن کمتر می شود و دیگر اینکه قطع شدن برق ساختمان های دولتی سبب همذات پنداری مسئولین نظام با مردم شهید پرور سریلانکا شده در نهایت مقرر می فرمایند وام ۶۵ میلیون دلاری جهت توسعه صنعت برق، به این کشور دوست و برادر اختصاص دهند(روزنامه روز)؛ الان شاید بهتر همه متوجه شوند رها کردن ۱۶ طرح نیمه تمام دولت قبل در زمینه تولید نیرو یعنی چه و الخ.

  به هر حال آدم نباید ناشکر باشد!

[...]

  ما که فعلا مشکل برق نداریم، لم می دهیم جلوی کولر گازی VH1 و BBC World می بینیم؛ بقیه ملت هم که روزی چند ساعت خاموشی دارند به خودشان مربوط است.


شنبه 29 تیر ماه سال 1387

روز و روزگارهایی، حالا بدون خسرو شکیبایی... چه تلخ.

                                                        

پ.ن: اعتبار سینمای ایران به امثال شکیبایی هاست، فردا پس فردا باید به گلزارها و زردها قناعت کنیم.


دوشنبه 17 تیر ماه سال 1387
نیروی دریایی حافظ مرز آبی الله اکبر... زرشک!

  فردا ۱۸ تیر است، کاری نداریم که چند سال پیش در چنین روزی چه اتفاق افتاد که این کار دیگر کار ما نیست کار ما این است که یادآور شویم دقیقا ۱۸ تیر سالی که گذشت ایما به عنوان سرباز دیپلم(!) پا به پادگان نیروی دریای ارتش گذاشتیم و شدیم یک سرباز آموزشی تا بشویم یک تنفگدار دریایی!

  ایما یکی از جالب ترین سربازهای پادگانی چندهزار نفره بودیم. در بدو ورود تنها سربازی بودیم که تنهایی بدون اکیپ اعظامی نظام وظیفه وارد پایگاه شد و دلیل آن هم جا ماندن از اتوبوس نظام وظیفه بود، ایما جزو ۱۰-۲۰ سربازی بودیم که تا یک هفته با موهایی بلندتر از درجه دارها در پایگاه برای خودمان می چرخیدیم و تنها سربازی بودیم که یک سال از فرمانده گروهان کوچک تر و یک سال از فرمانده دسته بزرگ تر بودیم! از معدود سربازانی بودیم که تنها دوبار فحش نثار روح بلندمان شد یک بار گوساله و یک بار هم گوسفند، بقیه فحش های آبدار از سر مان بای پاس شد! و تنها سربازی بودیم که از رئوف ترین فرمانده بدترین کتک را نوش جان کردیم: پوتین حضرت دقیقا روی صورتمان فرود آمد!

  با همه اینها ایما از دو بابابزرگ به این طرف تنها پسر خانواده بودیم که رفت سربازی هرچند که فقط ۲ ماه آموزشی!


یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

  آخرین دیالوگ فیلم any hall ساخته ودی آلن،‌ جُکی است از زبان خود ودی آلن:

- داداشم فکر می کنه مرغ شده!

- روانکاو: خُب، ببرش تیمارستان!

- نه! نمی تونم.

- چرا؟

- آخه به تخم مرغاش نیاز دارم!

[نقل به مضمون:]  من فکر می کنم رابطه ما هم با زنا همینطور باشه، نمی شه با اونا قطع رابطه کرد؛ چون به تخم مرغاشون نیاز داریم!


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50250

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .