ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

Body of Lies Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 19 آبان ماه سال 1386
از این روزها و یاد یاران: حسرت

  سهم ما از این روزها شده نسخه ای از اعتماد و نخی از وینستون لایت. اولی زیاد و آن دیگری بسیار کم برای یک روزمان است.

  دلمان برای حضرات رفقا: ابی(بر روی الف فتحه بگذارید)، رضا جز-جز، امین عارف، حمید استیل، روحی استرس(که اینک وظیفه خطیر استرسی خانه را در نبود حسن استرس برعهده گرفنه اند)، موسی(نخواند موسا) و اسی عزیز تنگ شده است. هرچند در آنجا می خواستیم سر به تن هیچکدامشان نباشد و آرزو می کردیم لحظه ای در خانه تنهایمان بگذارند اما اینکه می گویند دوری و دوستی چندان هم چرت نگفته اند.

  بیشتر از همه دلمان برای وجود مبارک خودمان در آن خانه تنگ شده است. به آن گوشه ای که همیشه به سویش می خزیدیم و  آخ که چه امنیت و آرامشی... .

  حیف که زندگانی فلاش بک ندارد.


یکشنبه 13 آبان ماه سال 1386
دوران ها و عشق های ۱۳ آبانی

  بچه که بودیم در سنین یک دانش آموز ابتدایی که خیلی زود خر می شود می بردنمان راه پیمایی ۱۳ آبان و  به عشق اینکه "ماهواره های آمریکایی تصویرمان را بگیرند" گلویمان را جر می دادیم و مرگ بر آمریکا می گفتیم. بزرگتر که شدیم به عشق جیم شدن از کلاس و درس به راه پیمایی می رفتیم و بزرگتر از آن در دبیرستان -‌‌رفقا به عشق دخترها می رفتند- و ما که همچنان سودایی جیم در کله داشتیم فورا از وسط جمعیت سر خر را کج می کردیم راه خانه را پیش می گرفتیم.

  بعدها در دانشگاه باز به عشق جنگ و جدال با بسیجی ها در انجمن بساط تحلیل و بررسی راه می انداختیم و در نشریاتمان مصاحبه های عبدی و حجاریان را چاپ می کردیم.

 ... و الان دیگر هیچ عشقی به ۱۳ آبان نداریم. برایمان روزی شده مثل بقیه روزها. اگر بی ادبی ایما را درک کنید باید بگویم این روز هم روزی شده است مثل بقیه روزهایمان: یک روز ت.خ.ک.م.ی!


پنجشنبه 10 آبان ماه سال 1386
خود درگیری

-مردم دو گروه اند...

-خوب، که چی؟ ها!

-هیچی بابا ولش کن. چرا می زنی؟!


شنبه 5 آبان ماه سال 1386
فلاش بک: پاییز ۷۰

  آن زمان شما نبودید یا بچه بودید ایما هم همینطور! البته حضرت کوچکی بودیم برای خودمان چیزی بمانند حضرت مولانا در ایام کودکی. همان طور خل وضع! در عوالم لاهوتی سیر می کردیم توی گویی الان نمی کنیم! بگذریم... جانم برایتان بگوید در همین روزها بود از سال ۷۰ ساعاتی نزدیک به ۷ چیزی قبل از صف صبح. دیر شده و ما هنوز در خانه، پدر عزم رساندن ایما و برادر بزرگتر به مدرسه را داشت که از بزرگترین راز آن روزما که همان ندانستن بستن بند کفش بود آگاه شد. حالا ما نمی دانیم کدام عقل سلیم به حضرت پدر گفته بود که بچه دوم دبستان و کفش بندی. به هر حال به دعوا و سر و صدا آن روز ما که خیلی پیشتر از آنها پا در دنیای کفش گذاشته بودیم در پیچش بندش گرفتار گشدیم.


دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست*

  عید رضا هم عزا شد تا ما برویم و در غم رفیق شفیق دیگری شریک شویم. بلف می زنیم که عمرا بتوانیم چنین کنیم. آخر ترم قبل داداش کوچک اوس حسن اول ترم جاری پدر جوان رضای عزیز. مرگ در این سال ها دست از سر ما. رفقا و اطرافیانمان برنمی دارد. گویا ازرائیل کور شده ما را نشانه می گیرد بغل دستی را جوان مرگ می کند. عجب روزگار گهی شده: سپوختمان.

  رضای عزیز امروز می دانستم که دیگر پدر نداری همان وقت که تماس گرفتی و گفتی یتیم شدم. به تو من چه می بایست می گفتم. غم نخور... زندگی همین است مرگ حق است؟ گه در این حقیقت که جز رنج بدبختی ماها چیز دیگری برایمان ندارد. سهم ما هم از حقیقت گویا سوخته های تلخ آن شد.

  رضای عزیز پس فردا می بینمت چه بگویمت؟ خودت می دانی به حرف هایی که معتقد نیستم بر زبان نمی آورم. چیز دیگری هم که نمی شود گفت. رضای عزیز متهم ام کرده اند که بلد نیستم چیزی بگویم تسلایت بدهم وقتی ناله می کردی. آن را می پذیرم. غم آخرتان باشد که نشد حرف. ما که غم آخری ندیدیم همه شان لعنتی ها دنباله دارند ول کن نیستند.

  کی می شود ما غم آخر دیگران بشویم تا از شر این غم آخر گفتن ها و غم و آخر شنیدن ها خلاص شویم.

  کلیشه... کلیشه... دروغ های آشکار... زبانی که نمی چرخد... گلویی که بغض دارد. تو گریه می کنی و ما واقعا درکت نمی کنیم.


<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 57717

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .