ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 2 بهمن ماه سال 1386
نیست تردید زمستان می گذرد

 

لوگوی بلاگ 10 بمهن

  وظیفه انسانی ماست که نگذاریم هیچ انسان بی گناهی در بند بماند، این وظیفه بردوشمان سنگین تر می شود اگر مبارزان صدیق آزادی اسیر زندان باشند. اکنون اما کمترین کاری که از ما بلاگرهای ایرانی ساخته است حمایت از دانشجویان آرمان خواهیست که بخاطر عقیده شان اسیر زندان شده اند: همراه با دوستان در بندمان آزادی را فریاد می زنیم.

بلاگ "همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند"

پ.ن: در فراگیر شدن این حرکت تلاش کنید.


یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386
کبوتر با کبوتر باز با باز، کند همجنس با همجنس...

  چه شباهت جالبی بین وضعیت دانشجویان ایرانی و ونزوئلایی، برادر احمدی نژاد و رفیق چاوس است! دیروز اعتماد خبری از ونزوئلا و تظاهرات ۸۰ هزار دانشجو علیه چاوس و سیاست هاش چاپ کرده بود. مثل اینکه سلف ونزوئلایی احمدی نژاد می خواهد ریاست دانشگاه ها را افراد مورد نظر خودش قرار دهد و به این ترتیب دانشجوها هم بخاطر بخطر افتادن استقلال دانشگاه ناراضی هستند. روسای فعلی دانشگاه ها در ونزوئلا از طریق انتخابات درون دانشگاهی به این سمت رسیدند و عموما مخالف رییس جمهور مشابه رئیس جمهورمان هستند. خیلی جالب است که در آن طرف دنیا، در پاریس سوربنی ها هم علیه سارکوزی و سیاست های ضد سوسیالیستی اش سر و صدا راه انداخته اند. خوب بلاخره سارکوزی درصدد اعمال سیاست های کاپیتالیستی است و بلاخره سوسیالیست شدن دانشجوها که همیشه مخالف دولت ها هستند عجیب نیست. اما برای من یکی قابل درک نیست چرا در ایران بعضی دانشجوها جو گرفته می شوند و فکر می کنند در MIT و سوربن درس می خوانند و زرت سرخ می پوشند - تیپ چگوارایی می زنند؟! رفقا اینجا ایران است دولت شما متحد دوتا کج و کوله از خودش بدتر مثل کوبا و ونزوئلاست. دست بردارید از حماقت.

نتیجه سیاسی: دانشجوی خوب در همه جای دنیا دانشجوی مرده است.

تبصره: در اینجا منظور از دانشجوی مرده دانشجوی درس خوان است.

ارتش ونزوئلا دانشگاه را اشغال کرد- اعتماد


شنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1386
وقتی سرهنگ سپاه رییس دانشگاه می شود

  گفتیم از مسائل رفاهی دانشکده و فرمودند: "دانشجویان قشر فرهیخته جامعه اند و منطقی باید با مسائل برخورد کنند. حل هر مشکلی زمان می برد". گفتیم، خوب بگذارید انجمن صنفی مان را راه بیاندازیم و  پیگیر مشکلات صنفیمان شویم، فرمودند: "کار دست دانشجو بیافتد آشوب به پا می کند!" چشم باز کردیم و دیدیم که خر ما از کرگی کره خر بود و این شرحال بسیاری دیگر است، نقطه

  در راه بازگشت از آیین سیاسی-عبادی پرسش و پاسخ نمایشی با بغضی در گلو سیر و سلوک عالم هپروتمان را نیز مثل همیشه طی می کردیم که با تنه ای به خود آمدیم و آنگاه شنیدیم: " دانشجو رو نگا، آقای مهندس!!" و آن لات بی سروپا این گفت که فرموشمان نشود دانشجو خطاب کردن امروزه اگر فحش نباشد متلک که هست.


پنجشنبه 12 بهمن ماه سال 1385
دانشجو، گویا وجدان بیدار

  دانشجویان بخصوص آن تعداد که در شهری غیر از محل سکونت خود درس می خوانند گویی کمتر در جامعه هذم می شوند. روحیه آنها حساس تر و بیشتر تحت تاثیر نابهنجارها قرار می گیرند. این نه تنها در سیاست آنها رادیکال تر از جامعه که در خود جامعه هم حساس تر از مردم کند. خود من تحمل دیدن کودکی مشغول به کار را نداشتم و طرح جمع آوری پول بصورت منظم و ثابت برای این کودکان و تحت نظارت داشتن تحصیل آنها از برنامه هایی بود که زمانی پیگیری می کردم اما همینکه به شهر خود بر می گردم و وجه دانشجو بودنم در مقابل وجه فرزند بودنم رنگ می بازد. گویا می شوم همان بچه لوس عوضی قرتی زپرتی، ماشین بابا زیر پا جولان در خیابان ها انگار که نه انگار کودکی آن طرف تر مشغول گل فروشی برای نان شب است.

  این نکته ای بود که من امروز پشت چراغ قرمز به آن پی بردم و از خودم متنفر شدم پس آنکه در پاسخ تلاش او برای خرید شاخه گلی شیشه را بالا دادم و راهی اش کردم: کاش می شد همیشه دانشجو ماند، کاش می شد همیشه انسان بود.

پ.ن: ۱۶:۳۰ امروز حرکتی به سوی انسانیت دارم.


سه شنبه 19 دی ماه سال 1385
سه ستاره

"متین مشکین" دانشجوی دکترای برق و عضو سابق شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک اخراج شد. شعری از "سارا لقایی":

اینک ضربان قلب ما را بشمار - تا حکم دهند لحظه ها را بشمار

گفتند: سخن نگو، نیندیش، بمان! - تعداد زبان بریده ها را بشمار

تعلیق، هزار ترم! تهدید، اخراج - صفحه پس صفحه ناروا را بشمار

تک واحد آزادی را بیست شدیم - برجرگه عشق نام ما بشمار

و آنک که تن سیاه شب می سوزد - معکوس، پسین شماره ها را بشمار


   1      2    >>
تعداد بازدیدکنندگان: 50258

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .