ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 11 اسفند ماه سال 1385
درماندگان

  چشم هایت حقایقت را فاش می سازند اما حقایق را برایت فاش نمی سازند؛ دچار غم و اندوه می شوم برای تو ای که ناگزیر از فاش شدنی و کاری از دستت ساخته نیست در تنگنای نادانی و عطش دانیی که با خدایی گنگ طرفی!

  نمی دانم آن خدای در مانده ات هم کسی را دارد که از زبان نفهمی تو برایش شکایت کند؟ هرچه سرتکان می دهد، دست تکان می دهد، چهره درهم فرو می برد و با رخساری سرخ شده نظاره ات می کند باز هم تو چیزی نمی فهمی: حاج و واج و گیج و گنگ با آن چهره مضحک علامت تعجبی ات که انگار کرم مرگ بر آن مالیده باشند همینطور بی تفاوت -بر و بر- به نظاره خدایی نشسته ای که مثل سیر و سرکه می جوشد و بالا و پایین می پرد و حرص می خورد.

... که چشم هایت حقایق را برایت فاش نمی سازند؛ تنها تصاویری گنگ و مبهمی مثل آسمان و زمین و وقایع جاری در این دو.

  تراژدی سوزناکی شده اید که قلم من هم ناتوان از ترسیم شعله آن سوز: یکی ناتوان از گفتن، یکی ناتوان از شنیدن و راوی ناتوان از وصف این دو...


شنبه 28 بهمن ماه سال 1385
هدایت: نویسنده ای فراتر از زمان

  کله گنده های جشنواره فیلم برلین گویا با من و هدایت خیلی "حال" می کنند که حد فاصل جشنواره شان را تولد من و هدایت قرار داده اند. به هر حال خودم می دانم و نیازی به توضیح نیست که ایما "هدایت" زمانیم!! از شوخی گذشته ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ خورشیدی تولد نویسنده ایست که من و بسیاری را شگفت زده کارهایش کرده است چه در متن زندگی(رجوع کنید به کتاب آشنایی با صادق هدایت نوشته م.فرزانه) چه در زندگی هنری. متن زیر قسمتی از لید تیتر یک ویژه نامه صادق هدایت یکی از نشریات دانشجویی و زیرزمینی بود که طبق معمول من سردبیرش بودم:

  در جامعه ای سنتی و مذهبی زندگی می کنیم، فرهنگ برآمده از سنت - آموزه های فراگرفته شده از مذهب هر دو بر فبیح بودن عمل "خودکشی" اتفاق نظر دارند. با این پیش فرض، در جامعه ما اگر کسی دست به خودکشی بزند پیش از هرچیز ابتدا نقاط ضعف روحی و فردی را در او جستجو می کنند. ناکامی در عشق، تنگنای مالی، ضعف در ایمان و ... محورهای اظهارنظرهای حکیمانه مردمیست که از قرار در مقام "تحلیل علت خودکشی فلانی" قرار گرفته اند. چنین مردمی هیچگاه نخواهند دانست که خود علت برخی خودکشی ها هستند! آنگاه که شخصی فراتر از رمانه ی خود بیاندیشد اما محکوم به زندگی در چنان زمانه ای باشد.

[...]


دوشنبه 25 دی ماه سال 1385
ماست بی کره

یک من ماست را که نمی شود با کره ازدواج کرد

تمام دردهایی که در کره خلاصه شده اند

همینکه اگزیستانسالیست می شویم

خراب شدن هایست که بر سر ماست های بیچاره

نخواسته ماست شده اند

چه کسی گفت تو شیری؟


دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385
تمام ناتمام

 ۱-  یک رمان چندصد صفحه ای همچون قصر با آن فضای تلخ کافکایی را تنها به امید پایانش می توان خواند. که اگر داستان های کافکا را مطالعه کرده باشید باید بدانید که پایان های او همواره تلخ و خشن هستند اما این پایان وقتی "غیر قابل تحمل" می شود که نه تلخ باشد و نه شیرین: دیروز قصر را تمام کردم چه تمام کردنی که داستان نا تمام بود و تو که از اول با قهرمان داستان همراه بودی احساس می کنی در آن محیط جهنمی رها شده ای. وقتی آن را تمام کردم به یاد زمانی افتادم که از دانشگاه اخراج شده بودم و در بروکراسی وحشتناک دانشگاه برای بازگشت احساس له شدن می کردم اتفاقا در همان حال روز رمان "محاکمه" را هم به پایان رساندم. یادش نخیر(مقابل بخیر!!) نه خواب داشتم نه خوراک، روزهای سختی بود...

۲- اگر ناشر رمانی "قطره" باشد، "سیمین بهبهانی" در تمجیدش نوشته باشد، و مهمتر از همه قیمتش ۱۵۰۰ باشد شما هم اگر باشید در خریدنش درنگ نمی کنید: اولین رمان از "میلان کوندرا"، "هویت" را شروع کردم. این یکی حتما پایانی دارد!!

فرانتس کافکا- کتاب نیوز

قصر بی نهایت کافا- احسان فروغی

راه رفتن بر لبه تیغ- سام محمودی سرابی


<<    1      2      3      4   
تعداد بازدیدکنندگان: 57706

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .