نمی دانم کدام نشریه ناشی غربی بود که دانشگاه تهران را در ردیف 10 دانشگاه سیاسی جهان قرار داد دستکم من از وقتی وارد فعالیت های دانشجویی شدم تا الان هم که غیررسمی به فعالیت ها مشغولم: پلی تکنیک قلب تپنده جنبش دانشجویی ایران بوده و هست.
تخریب دفتر انجمن و تعلیق آن، اخراج و ممنوع الورود شدن دانشجویان، ستاره دار شدن پذیرفته شدگان و زندانی شدن استاد این دانشگاه گواه این مدعاس که پلی تکنیک پرچمدار نهضت مقاومت مدنی دانشگاه در مقابل فاشیسم و لمپنیسم احمدنی نژادیست.
پلمپ کردن دسته جمعی دفتر انجمن فرمایشی، برگزاری علنی جلسات نقد دولت امنیتی، راه ندادن وزیر بی اراده علوم، به آتش کشیدن عکس های "دیکتاتور" و سر دادن شعار "مرگ بر دیکتاتور" در حضور جمع گسترده ای از دانشجویان دانشگاه امام صادق، بسیجی های جان برکف(!) و نیروهای اطلاعاتی نسخه سعید امامی آن هم در شرایطی که پلی تکنیک به دلیل تحرک های اخیر و حساسیت های فزاینده دانشجویان آن نسبت به رفتار مستبدانه حکومتگران، زیر ذره بین نیروهای اطلاعاتی-امنیتی برای برخوردهای آینده است انصافا کاریست که اگر جو آن هم فراهم شود کمتر دانشجویانی قادر به انجام آن هستند.
پس از دوستان سابق پلی تکنیکی که حقیقتا بچه های باسواد و شجاعی بودند اصلا تصور اینکه بعد از تعلیق انجمن آن در چنین روزگاری دوباره پلی تکنیک زنده شود دشوار می نمود اما دیدیم که چنین شد.
به پلی تکنیک درود می فرستیم چراکه باید از امروز منتظر خبرهای جدیدی از "حمله به پلی تکنیک" باشیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــ
شعار "مرگ بر دیکتاتور" در سخنرانی احمدی نژاد- بی بی سی
حمله یک روزنامه نگار مشارکتی به دانشجویان پلی تکنیک- وبلاگ صمیمانه تر
پاسخ علی افشاری –پلی تکنیکی سابق- به اهانت های این روزنامه نگار- وبلاگ من نوشت
جبر زمانه و جور زمامداران اگرچه سرخورده و منزوی مان کرده، اگر چه هرکدام از یاران دبستانی ام اکنون جزیره ای شده اند تنها در این دریای استبداد و اگرچه به زعم بسیاری از هویت «اسلامی»* مان فاصله گرفته ایم؛ در این شکی نیست که هنوز همان «انجمنی های» سابقیم که اگر دانشجویی مرده هم باشیم و مدفون در روزمرگی ها و خزیده به گوشه های کلاس ها و خوابگاه ها، همینکه به زعم دوست بزرگوار -علی افشاری- نفس گرم متبرک 16 آذر کالبد جوان بی جان را بنوازد دوباره زنده می شویم و هرکجا گرفتار و دست و پا بسته باز می شویم همان انجمنی پر شور شر!
نمی دانم! واقعا دست خودم هم نیست که پس از این همه دردسرها و تهدیدها و تعلیق ها و پس از این همه آموختن «هزینه-فایده» در مکاتب محافظه کاری و واقعیت گرایی باز ما چنین دانشجویانی هستیم که اگر تنها سرمایه مان جانمان هم باشد نمی توانیم آن در راه آرمان آزادی قمار نکنیم که حکایت ما حکایت آن قماربازیست که: بباخت آنچه بودش / بماند هیچش الی هوس قمار دیگر
ــــــــــــــــــــــــــــــ
این شب صبح نشود، خسته شدم از این همه روزمرگی. ای کاش... برای تنوع هم که شده نظم پریودیکش بهم بخورد: همیشه شب بماند.
این آرزوی یک دمدمیست. یک خسته از زندگی نکبتی. باور کنید متنی برای وبلاگ نیست. شعر نیست. ژست نیست... چس ناله است؟ قبول! اما به هر حال ناله است!!
مثل من کم نیستند؟ قبول! درد مشترک است. شاید با تو؟ شاید با میلیون ها؟! اما معمولا درمانی می یابند، می یابی؟! دستکم مسکنی. سرگرمی... چیزی؟ داری، نگو نداری. معمولا حل می شوند در روزمرگی، در زمان:
کلاس، کار، زن، دوست دختر، دختر دم بخت، تحکیم وحدت(!) تار، راز، زر، روضه، روزه، زوزه! زوره؟ همکار تازه بچه دار شده حالا چه بخریم؟ چه نخریم؟ زشته دست خالی بریم! مال دنیا، ای بابا زر نزن دیگه دوستت ندارم، مالتو بگیر دزد نبره، «hey you» که اول «another brick in the wall» راجر واترز گفت، تحریم، مملکت رفته ز دست، شاه مست و شیخ مست و شحنه مست، تارک دنیا، دین، نان، مسکن، آزادی یا نان، مسکن منهای آزادی، یه من ماست و که نمیشه با کره ازدواج کرد...
دنیای من و توست، دردها، خوشی های من و توست. تو! نه نون توست! تو که می دانی سه-4، پنج-شش rooz پیش تولد شریعتی بود، هم او که می گفت: پس از دوست داشتن دیگر هیچ آبادی نیست. اما این منم که دو-سه ماه دیگر زادروزم است اما می گویم پس از نفرت هم دیگر هیچ جهنمی نیست. تو البته شاید بگویی برای تو که بد نیست؟ نه نیست! اما من که هستم! جایی که هیچی نیست. تیز باش و بفهم که این «حقیقت» است، اما چیزی به نام «واقعیت» هم هست:
درس، signal & system، ازش می ترسم اما باورش نمی کنم. پس پایان ترم چه کنم؟ مشروط!
این است که می شوی «دمدمی». دمی حقیقت و بازدم حقیقت گرم و سرت خوش باد؟ نه! ابدا! که باز هم به خیال باطلت من سورورئالیستی باکلاس بی پول وبلاگ نویسم. از سر دلخوشی، یا شرایط جوی می نویسم. خیلی زور بزنی کامنتی بگذاری. فکری به حال من که نمی کنی که... که؟
ــــــــــــــــــــــــــــــ
بابک بیات هم خوش به حالش شد، ما نه- بی بی سی
ربطی به نوشته من ندارد، آن "دیباچه" است و این شرح حال- وبلاگ کار مشترک