سهم ما از این روزها شده نسخه ای از اعتماد و نخی از وینستون لایت. اولی زیاد و آن دیگری بسیار کم برای یک روزمان است.
دلمان برای حضرات رفقا: ابی(بر روی الف فتحه بگذارید)، رضا جز-جز، امین عارف، حمید استیل، روحی استرس(که اینک وظیفه خطیر استرسی خانه را در نبود حسن استرس برعهده گرفنه اند)، موسی(نخواند موسا) و اسی عزیز تنگ شده است. هرچند در آنجا می خواستیم سر به تن هیچکدامشان نباشد و آرزو می کردیم لحظه ای در خانه تنهایمان بگذارند اما اینکه می گویند دوری و دوستی چندان هم چرت نگفته اند.
بیشتر از همه دلمان برای وجود مبارک خودمان در آن خانه تنگ شده است. به آن گوشه ای که همیشه به سویش می خزیدیم و آخ که چه امنیت و آرامشی... .
حیف که زندگانی فلاش بک ندارد.
فصلنامه وزین "مدرسه" به صف طویل توقیف شدگان پیوست. بگویید مارژ عزا بزنند... . تا اینجا همین!
اتفاقا این شماره مدرسه چون مباحث روشنفکری دینی را دنبال می کرد نخریدم. اما مثل اینکه اشتباه کردم(رفقا هرکدام دارند برای ما نگه بدارند). طبق خبر بی بی سی علت توقیف: چاپ مطالب الحادی خاصه مصاحبه ها و مقاله هایی از شبستری و راجع به شبستری بوده است.
ما که در منزل(منظور خانه دانشجویی) در اصول دین و کتاب و خدا زیاد تشکیک می کردیم اما مدرسه همین حرف های خطرناک را که معمولا کسی جرات تامل کردن در آنان ندارد چاپ کرده. مثلا اینکه: قرآن تجربه پیامبر و در واقع نوعی تفسیر است نه نص صریح کلام خدا.
به هر حال گاهی فکر کردن به چنین موضوعاتی هرچند -به دلیل نداشتن رفرنس های معتبر- تقریبا بی نتیجه است. اما ای بدک هم نیست. اندیشه و حتی تشکیک در اصول به نظر من از هر موضعی که باشد شکستن بن بست ها را در پی خواهد داشت به نظر شما "فکر دینی" و "اندیشه شیعی" (که از قضا دیروز سالگشت شهادت تئوریسین آن بود) پس از حکومتی شدن آن دچار رکود نشده است؟ آیا اشخاصی مثل "ما" اصولا در جایگاهی هستند که بتوانند بدون داشتن تخصص و مطالعه کافی اقدام به "طرح مسئله" کنند؟ اگر نه پس بدون انتشار و نقد افکار شبستری ها چگونه می توان از این بن بست ها خارج شد. کی وقت آن خواهد رسید که ما دینداری متناسب با دنیای امروز را تجربه کنیم... ؟
و مهمتر از همه آیا ما عاقبت به خیر خواهیم شد؟!!
پ.ن: متاسفانه دنیا که هیچ! آخرتمان هم گره خورده به جمهوری اسلامی. وقتی دنیایمان را جهنم کرده اند بعید می دانم در آخرت هم چیزی بهتر از آن به ارمغان بیاورند.
بچه که بودیم در سنین یک دانش آموز ابتدایی که خیلی زود خر می شود می بردنمان راه پیمایی ۱۳ آبان و به عشق اینکه "ماهواره های آمریکایی تصویرمان را بگیرند" گلویمان را جر می دادیم و مرگ بر آمریکا می گفتیم. بزرگتر که شدیم به عشق جیم شدن از کلاس و درس به راه پیمایی می رفتیم و بزرگتر از آن در دبیرستان -رفقا به عشق دخترها می رفتند- و ما که همچنان سودایی جیم در کله داشتیم فورا از وسط جمعیت سر خر را کج می کردیم راه خانه را پیش می گرفتیم.
بعدها در دانشگاه باز به عشق جنگ و جدال با بسیجی ها در انجمن بساط تحلیل و بررسی راه می انداختیم و در نشریاتمان مصاحبه های عبدی و حجاریان را چاپ می کردیم.
... و الان دیگر هیچ عشقی به ۱۳ آبان نداریم. برایمان روزی شده مثل بقیه روزها. اگر بی ادبی ایما را درک کنید باید بگویم این روز هم روزی شده است مثل بقیه روزهایمان: یک روز ت.خ.ک.م.ی!