آن زمان شما نبودید یا بچه بودید ایما هم همینطور! البته حضرت کوچکی بودیم برای خودمان چیزی بمانند حضرت مولانا در ایام کودکی. همان طور خل وضع! در عوالم لاهوتی سیر می کردیم توی گویی الان نمی کنیم! بگذریم... جانم برایتان بگوید در همین روزها بود از سال ۷۰ ساعاتی نزدیک به ۷ چیزی قبل از صف صبح. دیر شده و ما هنوز در خانه، پدر عزم رساندن ایما و برادر بزرگتر به مدرسه را داشت که از بزرگترین راز آن روزما که همان ندانستن بستن بند کفش بود آگاه شد. حالا ما نمی دانیم کدام عقل سلیم به حضرت پدر گفته بود که بچه دوم دبستان و کفش بندی. به هر حال به دعوا و سر و صدا آن روز ما که خیلی پیشتر از آنها پا در دنیای کفش گذاشته بودیم در پیچش بندش گرفتار گشدیم.
توضیح واضحات دادیم که: در این مملکت قدرت جابجا نمی شود، بلکه سیاستمداران از مسئولیتی به پستی دیگر تغییر شغل می دهند.
ر.ک: نقل و انتقالات لاریجانی عزیز!