ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه آموزشی فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

  آخرین دیالوگ فیلم any hall ساخته ودی آلن،‌ جُکی است از زبان خود ودی آلن:

- داداشم فکر می کنه مرغ شده!

- روانکاو: خُب، ببرش تیمارستان!

- نه! نمی تونم.

- چرا؟

- آخه به تخم مرغاش نیاز دارم!

[نقل به مضمون:]  من فکر می کنم رابطه ما هم با زنا همینطور باشه، نمی شه با اونا قطع رابطه کرد؛ چون به تخم مرغاشون نیاز داریم!


دوشنبه 10 تیر ماه سال 1387
روز نامبارک مادر

  استاد خوبی داشتیم که می گفت در کشورهای استبدادی و جهان سومی هم تظاهرات هست اما حکومتی، فستیوال و کارنوال هم هست اما حکومتی، تشکل های غیر دولتی هست اما دولتی!

  نظر به فرمایشات استاد مربوطه از آنجا که ایما آدمی غربزده، سکولار، لائیک، ضدارزشی و کلا موذی ای هستم قبل از روز حکومتی مادر به حضرت مادر فرمودیم: امسال از تبریک-مبریک خبری نیست! ایما ۸ مارس به شما تبریک می گوییم مثل پارسال. و افزودیم: وظیفه خود می دانیم به شما به عنوان یک زن تبریک بگوییم نه به عنوان نقش حکومتی ای که دولت برای شما تعریف کرده.

  حالا ایما با این تفکرات سیاسی فمنیستیمان وقتی بواسطه یک فیلم وارد فضای سوررئالیستی مان می شویم دیگر دامنه افکار را نمی شود جلوی اش را گرفت. تا به حال در فیلم "حلقه" چند کلمه کلیدی یافتیم که احتمالا از این فیلم به جای یک فیلم ژانر وحشت، تفسیر یک فیلم معنا گرا ارائه دهد. کلماتی مثل: تولد، حادثه شوم، مادر، جنین، بچه، دروازه ورود به دنیا،‌ تحقق شر و خلاصه همین اراجیفی که همیشه می گوییم.


پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

  نمی دانیم امروز چه مرگمان شده از صبح تا به حال سه بار این بلاگ مرده شور برده را آپدیت کردیم و منصرف شدیم رفتیم سر موضوعی دیگر، آخر سر گفتیم مهم نیست همین ها را می نویسم. عجالتا عرض شود یک تحلیل غیر سینمایی بر "قهوه و سیگار" جیم جاراموش نگاشتیم که فعلا فرصت تایپ اش نیست. مشغول دادنیم؛ امتحان.


سه شنبه 28 خرداد ماه سال 1387
پدرخوانده! دیدار به قیامت

  احساس می کنیم زمان بجای حرکت خطی، گردابی می چرخد. حالت خوبی نداریم الان. اتفاقاتی ممکن است بیافتد که تو آنها را می بینی اما نمی توانی جلویشان را بگیری. تو خودات جزئی از آن اتفاقی در عین حال بزرگترین قربانی آن اتفاق:

  بدون خداحافظی و به رسم انحصاری خوداش بلاگ اش را بست و رفت. نه تنها رفت بلکه هرچه از او آنجا مانده بود پاک کرد و رفت؛ تنها یک جای خالی گذاشت تا خلااش را احساس کنیم. پدرخوانده لعنتی! هیچ وقت هیچ چیز برایش مهم نبود. مهم کاری بود که در لحظه باید انجام می شد و دلیل آن کار هم مهم نبود. [...]

  عبدالله زنگ می زند: خوبی

- نه

- چی شده؟

[...] 

- نمی توانیم بگوییم. فقط می ترسیم.

- چرا؟

- ترس زاده جهل است.

  پدرخوانده بعد از این مکالمه تلفنی می گوید: برای همیشه تو گوش ات فرو کن -حال نکردی نکن- اما هم ندانستن ترس به همراه دارد هم ندانستن.

 [...]

  بازی بدی شروع کردیم. به چه کسی بگوییم گه خوردیم؟


چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

هگل تقریبا چنین می گوید که فردی که می خواهد بنویسد، از اولین قدم با تناقضی متوقف می شود: او باید، برای نوشتن، استعداد نوشتن داشته باشد. اما استعدادها به خودی خود چیزی نیستند. نویسنده، تا زمانی که برای نوشتن پشت میزش ننشسته و اثری ننوشته است، نویسنده نیست و نمی داند که آیا استعداد لازم برای آن را دارد یا نه. او زمانی استعداد دارد که نوشته باشد، اما برای نوشتن باید استعداد داشته باشد.


تعداد بازدیدکنندگان: 46058

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیر و دار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ ساله عاشق سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم و چه و چه و چه... سرتان درد نیاورم بلاخره [...] تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
...این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعیدی در غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
و این داستان دوباره تکرار شد تا ثابت شود برایمان در این مملکت لذت بردن از زندگی همان سرگرم شدن با دردسرهای زندگیست. حرف زیاد است و جای هیچکدام از آنها اینجا نیست.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوب خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .