X
تبلیغات
رایتل
  
         
                                    
دَم
     
  
مطالب منتخب:
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی
دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388
شبحی با چشمان بی روح

سگ ولگرد موقعیتی عجیب، مضحک در عین حال تراژیکی دارد. ولگرد است اما اغلب در پس کوچه های یک محل پرسه می زند، گاهی ترسناک به نظر می رسد: یه هو سگ می شود! با این وجود اغلب بازیچه کوی کودکان است به جز این به هیچ دردی نمی خورد، در طول روز هیچگاه توجهی را جلب نمی کند حتی زوزه های بی محل اش. بیشتر به شبح می ماند کسی نمی بینداش-همه را می بیند. این ناظر بیرون از همه چیز و بی همه چیز گویا شایسته بدترین تحقیرهاست... کسی چه اهمیتی می دهد؟!  

در عمل این موجود مفلوک هیچ نمی تواند کرد؛ پس چرا گمان می کنند گاهی شر می شود؟ دولت ها باید فکری به حال اش بکنند. برخی می گویند حتی به نفع خود اوست. 

سگ ولگرد پرسه می زند، ناظری بی حس و حال است که تنها پارس های غیر ارادی اش کمی آزار دهنده است و زوزه های سوزناک اش شاید شوم به نظر برسد. سگ ولگرد نه با دسته سگان میانه ای دارد نه البته خانوده ای دور و براش است. سگ های ولگرد منحصر بفرد اند، همذات ندارند هر کدام دنیای پیچیده و پر راز خودشان را دارند و یحتمل از وضعیت هم بی خبراند. 

بیم آن دارم روزی اگر بتوانم به چشمان یک سگ ولگرد زل بزنم چیزی جز یک سگ ولگرد نبینم.  

سگ ولگرد موقعیت خود را می بیند؟ 

 

داستان کوتاه سگ ولگرد-صادق هدایت   

نقد سگ ولگرد، روان داستانی از صادق هدایت-همایون کاتوزیان 

نگاه جامعه شناختی به دو داستام سگ ولگرد و بن بست اثر صادق هدایت


دوشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1388
شغل انبیا بخاطر یه مشت ریال

- پدر پدربزرگم -تقریبا 60 سال پیش- در نصیحت فرزنداش، به او گفت: "اگر می خواهی برای رژیم کار کنی و نه نوکری تا نان ات هم حلال شود معلمی کن". پیشترها او خود این پیشنهاد را رد کرده بود و بعدها که امروز باشد نبیره اش که ایما باشیم می پذیریم البته موقت و فقط به خاطر یک مشت ریال! 

- ایما معلم بی چرا محصلان یا همان کاردانشی ها شده ایم، این بیچاره ها آمده اند کاردانش که از شر حساب و کتاب خلاص شوند که می بینند اینجا هم همان آش و همان کاسه کوفتی نصیب شان شده است با این تفاوت که هرکه از راه برسد برای تحصیل صواب می زند تو سرشان. مدیر آموزشگاه می گوید سرکلاس نخند اما هیچ چیز خنده دار تر از حرف های خودم سرکلاس نیست حتی وقتی در پاسخ 24*24 بشنوی: 48! 

- سال های سال (بجز روزگار اندک سردبیری چند نشریه دانشجویی) صدایم به روی خلق ضعیف بود و احساس قدرت می کردم امروز صدایم به روی چند بچه بلند شد و احساس ضعف کردم. 

- به خودم می گویم معلم خوبی باش-دوباره این سوال لعنتی که "خوب" بودن چیست؟ حکایت ایما حکایت جوجه عارفیست که پیر طریق را گم کرده است؛ خودمان سخت محتاج معلمیم.

واکنش ها: 

عبداله-خنده ممتد!

پدرخوانده-خوب است. 

فک و فامیل-چند می گیری؟ 

زمین و زمان-امان از این روزگار!


دوشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1388

احساس می کنم در یک چهاردیواری تنگ به بلندای بینهایت گیر افتاده ام.


@number @number >>

تعداد بازدیدکنندگان: 245387

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها