ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
شکل مجسم هیچ است...شکل مجسم هیچ است... شکل مجسم... ای لعنت به تو ای شکل مجسم!
آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386
پریشان گویی های یک شکست خورده

به دستور قاضی مرتضوی ذهن این حقیر فقیر و به دلیل اهانت به مقام شامخ دمدمیت،‌ تشویش اذهان عمومی، اقدام علیه امنیت ممالک دمدمی و کلی اتهامات دیگر متن این پست بشکلی کاملا غیر حرفه ای و خلاف عرف وبلاگ نویسی سانسور می گردد.

   خوب! می فهمید رفقا این روزها موضوع برای نوشتن زیاد است. اینکه درسالمرگ سیدبرت اسطوره پینک فلوید، پاوراتی به رحمت خدا رفت(!)،‌ اینکه این روزها سخن از مرحوم طالقانی از معدود روحانی مورد احترام بنده و سیاست مثل همیشه و و و و و

 [...] 

   تف به این مملکت که نمی فهمم چه بلای سر زندگیمان آورده که هر کاری می کنیم یک روز خوش در فصل جوانیمان ثبت نمی شود.

   الان: در خیابان انقلاب قدم می زنم برای اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم و دزدکی کتاب ها را دید نزنم افکار جالبی ناخودآگاه در ذهنم می جوشند. این هم نوعی واکنش دفاعی بدن است  البته واکنش در مقابل بی پولی!! یکی از افکار استدلال می آورد چه خوب که روزه با باد معده باطل نمی شود والی خوب! ملت کلی گرفتار می شدند...


تعداد بازدیدکنندگان: 57716

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای[...] "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .