ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
*Positive Feedback

  درست مثل یک ژیمناستیکار حرفه ای پایم را از پشت آوردم و گذاشتمش روی گردنم، پا خشک شده بود و گردن زیر فشار مضاعف آن له. نفسم در نمی آید، پس هم نمی رود، همانجا گیر کرده است. می خواهم به این وضعیت مضحک به سگکش کردن خودم بخندم اما کل تن ام به رعشه بدی می افتد مثل یک سکسکه عمیق یا شاید چیزی بدتر از آن که دل هر بیننده ای را به درد می آورد(این دیگر چه دیالوگ مسخره ای بود!) به آخرین تکان اعدامی ها می ماند.

  من خودم با دیدن آن بیشتر خنده ام می گیرد؛ خوب البته از اختیار من خارج است، به جان شما در این لحظه، وضعیت درام خودم را هم فراموش کرده ام. تصور یک بیننده با آن قیافه متعجب احمقانه اش بیشتر دلم را می سوزاند، درد اینجاست که واقعا نمی دانم به حال که!

  وهم برم داشته که دستی-دستی دارم خودم را به کشتن می دهم، با این وجود این توهم باعث نمی شود که خودم را به کشتن ندهم! الان من مانده ام و کمری که احتمالا شکسته و پایی که دست از سر گردن بی دفاع بر نمی دارد، ریه هایم که یکی-یکی سلول هایش درخلا بی هوایی یا بی دودی مچاله می شوند، چشمانی که... چهره ای کبود، زبان احتمالا لای دندان های بهم فشرده گیر کرده، شاید بتوانم درد آن را بیشتر از رنج بقیه اعضا حس کنم. اشک چشمانم احتمالا برای خودشان نیست به خاطر همین بیچاره است.

  جنگ، یک جنگ هسته ای تمام عیار، جنگی که غریبستان دورافتاده من هم سهمی از آن داشته باشد. موشک باید دقیقا روی مغزم فرود بیاید و در آن حرارت جهنمی لحظه ای ذوب شدنم طول نکشد.

  دوای دیگری برای این حال و روزم سراغ ندارم.

  یا آمریکا! یا مشکل گشا. این گره به دست تو باز می شود، ای گره شگا! به دادم برس. چرا صدایم را نمی شنوی. اه یک مشت اعتقادات احمقانه -می گویند همه جا هست- گور پدرش هیچ کاری برایم نمی کند. مرده شور... به هیچ دردی نمی خوری.

  به جای اینکه بسوزانیم، خودم باید بسوزم، سوزشی که بعدش دوباره باید ساخت آن هم چه سخت!

* فیدبک یا پسخورد، شیوه ای برای کنترل مولفه های مختلف در الکترونیک است. نوع منفی آن پرکاربرد و نوع مثبت در برخی موارد استثنایی بکار می رود که عموما باعث تشدید می شوند. استفاده نابجا از آن عواقب بدی در پی دارد. در یک کلام این تکنیک جیز است!


تعداد بازدیدکنندگان: 50281

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .