ای بی خبران شکل مجسم هیچ است	
			وین طارم نه سپر ارقم هیچ است
	خوش باش که در نشیمن کون و فساد
                                    وابسته یک
دَم
						ایم و آن هم هیچ است
		
اگر  تازگی ها رسیور محترم را به زحمت سرچ کانال های جدید نیانداخته اید، اقدام کنید: به زودی تلویزیون  بی بی سی فارسی خواهیم داشت
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
تاپ دَم
مطالب منتخب
<--!دیار لوگو-->

<نوشته های خودم در زمان جاهلیت!>



آرشیو وبلاگ قبلی
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387

بخاطر اصالت ابتذال در کارهای فرزانه مرادی، به فرزانه مرادی

[...]

  می بینم که هیچ اصلی وجود ندارد. این همه فرع، ‌از کجا آمده اند؟ ذهنم به مغزم یا مغزم به دستم می گوید: فرع را اصل بگیر و بورو. ذهنم تو کجایی؟ تو باغ نیستی مثل اینکه؟ هیچ وقت هم نبوده ای،" x اگر نبود y را می گرفتیش می کردیش اصل و خیلی راحت می کردیش حل" اینجا که کلاس ریاضی نیست که، هرچند همانجا هم هیچ وقت نبودی. جایی مثل الان بودی، هیچ وقت سرجای ات نبودی. اشکال کار هم همینجاست، در میان این همه نظم طبیعی و مصنوعی تو به دنبال بکارت خودات بودی. "راستی! چه کسی آن را ازت گرفت؟ بدکاره بدبخت تو اصلا بکارتی نداشتی، مثل همه چیزات: هیچ وقت." شاید به همین خاطر دور از چشم من با چاپلوسی و ملوس بازی خاص خودات به هر چیز که می رسی با شراب اصالت مست اش می کردی تا پاسوزاش شوی؛ هرچقدر هم مبتذل.

- تو فاحشه ای بودی که هیچ وقت فاحشگی نکردی.

- نه این نبودم...

- را نگو. من می شناسمت.

  کثافت هرزه، شوهر می کرد و طلاق، شوهری دیگر می کردا... و باز... همیشه هم موفق بود. کارش این بود، کار من هم جاکشی آن پتیاره. دوست اش دارم لعنتی را، به هرزگی خوداش هم اصالت می دهد، می دانی چه می گویم؟ تو به چه، هرزگی می گویی؟ به این که تو می گویی او ی گوید هرزگی حرفه ای، یعنی برای پول، امرار معاش. اما او هرزگی را برای هرزگی می خواهد، مثل هنر برای هنر. کاری بکر، از راهی که کسی فکراش را هم نمی کند، او از راه ازدواج هرزگی می کند. می گوید آدم باید اصالت خوداش را حفظ کند، راست هم می گوید به خوداش و به همه کاراش اصالت می دهد، اصالت بی بکارت. می گویم پس بکارت ات کو؟ می گوید تو اینقدر گیجی که گاهی مرا هم گیج می کنی، داشت یادم می رفت تا مثل همیشه به یادت بیاورم: بکارتی هیچ وقت وجود نداشته، اصالت می دهی تا بکارت نداشته ات را در ذهن دیگری فراموش کنی.

  این وسط تنها من ضرر می کنم. از همان روز اول که قرار شد با هم زندگی کنیم از هم قول گرفتیم که کاری به کار هم نداشته باشیم، منتها کار من جاکشی او بود و کار او هم هرزگی، چقدر احمق بودم. الان مثل یک مادر، دلنگرانش ام،‌می ترسم بلایی سر خوداش بیاورد، بکارت اش را به خانه بیاورد. آن وقت است که دیگر کسی حرفمان را باور نمی کند، دیگر اصلا نمی فهمندمان. همه آنها علیه مان اقامه دعوا می کنند. این همه جواب این همه را از کجا بیاوریم؟

- یک روز که بکارتم را بدست بیاورم، با هم می رویم یک جای دیگر.

  این را می گوید و می ترسم باز سرم را کلاه گذاشته باشد، بیشتر از این می ترسم که هنوز نمی دانم کداممان است که سر آن دیگری کلاه می گذارد.

                                                        *     *     *

  ازم خوداش را می کند، هنوز سیر نشده ام. همینکه کار لباس پوشیدن اش تمام می شود، اندام سکسی اش را از دیدام می دزد، رو به من... ناگهان در چشمانی خیره و وحشت زده خودم را می بینم. می گویم جن که ندیده ای پاشو بپوش. دیر بشود، شاید هیچوقت راهمان ندهند.


تعداد بازدیدکنندگان: 50261

Powered by BlogSky.com

designed by DAAM group

عناوین آخرین یادداشت ها

در اوج سرمای 63 سقوط کردیم. بدون هیچ مقدمه ای و خیلی اتفاقی در گیرودار یک ماجرای عشقی که اکنون باید نافرجامش خواند "گفتگوهای تنهایی" شریعتی سر راهمان سبز شد و به این ترتیب پسرک معصوم ۱۸ سر از دنیای اندیشه و البته سیاست در آورد.
در دانشگاه مثل همه آنهایی که سرشان عضو اضافی بدنشان بود روزنامه نگاری و فعالیت های انجمنی شد کارمان. تند و تند و خیلی زود آن روزگار خوش که دانشجوی کاردانیمان می خواندند گذشت ایما اما همان کارها را البته خیلی تندتر و زیرزمینی تر در دانشگاهی محدودتر به نام آزاد انجام دادیم از دو سه نشریه که قرار بود مثل بچه آدم، بر روی زمین منتشر کنیم همه قبل از انتشار به فیض توقیف نائل آمده و اینگونه هم عقده نویسندگی در ما فزونی گرفت و هم اوقات صادرات معلومات.
... سرتان درد نیاورم بلاخره اخراج شدیم تا خیال خام خود و خانواده و رفقای هم خانه ای و دولت و دانشگاه و دین و دنیا و آخرت را همه راحت کنیم که ایما با زمین و زمان کار داشتیم و همواره با همه سرجنگ.
و باز روز از تو روزی از نو، الان کاری به کار هیچکس نداریم، داستان این روزهای ایما داستان کبریت یک بار سوخته است.
این روزها خوش نمی گذرد؛ تبعید، غربت خانگی در میان این همه دلسوز و حسود.
با موسیقی، مطالعه، فیلم و ادبیات خودمان را سرگرم می کنیم و از آنجا که رندان تشنه لب را جامی نمی دهد کس مست می شویم با صدای شجریان و پینک فلوید؛ این بلاگ و کلا بلاگری میراث دوران های خوش و پرشوری است که محال است فراموشمان شوند البته اکنون برخلاف گذشته پر است از چس ناله های یک ایرانی عقده ای!
برق می خواندیم و  می خوانیم اگر بشود باز هم می خوانیم اما حماقت است که روزنامه نگاری را بیشتر می پسندیم، که این یعنی دامنه عشق و علاقه ما انتهایی ندارد و فیزیک و موسیقی و نویسندگی و گاهی برنامه نویسی و بازیچه کوی کودکان و بلاخره یک سر و هزار سوداست، بی صاحب! بطلبد روزی سر کلاس فلسفه خواهیم نشست و وقتی خوبِ خوب سیر شدیم از همه چیز و همه کس بار سفر به اتوپیا می بندیم: کوهستانی سرد و ساکت. از خاک به خاک از خکستر به خاکستر... . و کمی بیشتر... .